|
سمینار پالتاکی آذر ماجدی
با سلامهای گرم اطلاعیه پایانی پلنوم سوم حزب اتحاد کمونیسم کارگری پلنوم سوم حزب اتحاد کمونیسم کارگری در تاریخ ۲۹ ژوئن تا اول ژوئیه ۲۰۰۸ با شرکت اکثریت اعضای کمیته مرکزی، و تعدادی از کادرهای حزب بعنوان ناظر، برگزار شد. پلنوم با اعلام یک دقیقه سکوت به یاد جانباختگان راه آزادی و برابری و سوسیالیسم و بیاد منصور حکمت و پخش سرود انترناسیونال کار خود را آغاز کرد. ابتدا آئین نامه پلنوم تصویب و هیات رئیسه انتخاب شد. سپس دستور جلسه بدینقرار به تصویب رسید: افتتاحیه، دورنما و موقعیت ویژه حزب، گزارش و بررسی عرصه های مختلف فعالیت حزبی در فاصله دو پلنوم ۲ و ۳، قطعنامه ها، حزبیت، سازماندهی و سبک کار حزبی، انتخابات و اختتامیه. در مبحث افتتاحیه، دورنما و موقعیت ویژه حزب، علی جوادی با نگاهی به فعالیت یک ساله حزب بر ویژگی ها و تفاوت های حزب با سایر جریانات کمونیست کارگری تاکید گذاشت و توجه پلنوم را به مساله کلیدی چگونگی اجتماعی شدن حزب جلب کرد. او تاکید کرد که راه اجتماعی شدن حزب نه چرخش به راست و رقیق کردن رادیکالیسم مان، نه ائتلاف با جریانات غیر کمونیست کارگری، بلکه جلب و جذب رهبران عملی و رادیکال سوسیالیست طبقه کارگر به حزب است. سپس رفقای شرکت کننده هر یک نظرات خود را در این زمینه مطرح کردند. بر نقش مهم حزب اتحاد کمونیسم کارگری در برافراشته نگاه داشتن پرچم کمونیسم کارگری منصور حکمت، برقراری ارتباط گسترده با جنبش کارگری، شرکت در امر سازماندهی مبارزه طبقه کارگر و مبارزه با سکتاریسم طی یک سالی که از حیات حزب میگذرد، تاکید کردند. رفقا همچنین اعلام کردند که حزب باید بر تفاوتهای خود و نقد گرایشات دیگر و توده ای کردن رادیکالیسم کمونیسم کارگری تاکید کند و با تمرکز بر مسائل و معضلات جنبش کارگری، توجه به جنبش های اجتماعی پیشرو و جلب و جذب رهبران عملی این جنبشها فعالیتش را پیش ببرد. در مبحث گزارش عرصه های فعالیت حزب، مسئولین هر عرصه گزارش خود را به پلنوم ارائه دادند و در مورد نقاط ضعف و قدرت حزب در هر عرصه صحبت و توجه حزب را به ملزومات رفع نواقص جلب کردند. رفقا سیاوش دانشور در مورد تبلیغات، نسرین رمضانعلی و شراره نوری در مورد کمیته سازمانده، آذر ماجدی تشکیلات خارج کشور، سیروان قادری دفتر دفاع از حقوق پناهندگی، سعید مدانلو و شهلا نوری در باره امور مالی، مجید پستنچی در مورد وب سایت حزب و سایر امور این عرصه ها به پلنوم گزارش دادند. رفقا تاکید کردند که یک نقطه ضعف اصلی حزب که به مانعی برای گسترش فعالیت های حزب بدل شده است، ضعف بنیه مالی حزب است. پلنوم متعهد شد که تلاش جدی خود را معطوف رفع این مانع سازد و با تمام قوا برای گسترش امکانات مالی حزب بکوشد. سیاوش دانشور در گزارش خود اعلام کرد که نشریه برای یک دنیای بهتر به یکی از پرخواننده ترین نشریات سازمانی بدل شده است. درخواست علاقمندان در ایران و خارج برای دریافت نشریه، بالارفتن مراجعه به سایت حزب برای دریافت نشریه و نامه های بسیاری که برای نشریه میرسد همه بر این واقعیت تاکید دارد. یکی از افتخارات ما این است که ۹۰ درصد اخبار کارگری توسط فعالین حزب به دست ما میرسد. بویژه در چند ماه اخیر حزب هر روزه چندین اطلاعیه کارگری منتشر کرده است. این حاصل جنبی ارتباط تنگاتنگ و نزدیک حزب با جنبش کارگری است. وی تاکید کرد که گسترش تبلیغات حزب بوسیله افزایش پوشش تلویزیونی و رادیو و انتشارات باید بطور جدی مورد توجه حزب قرار گیرد. نسرین رمضانعلی بر گسترش بسیار چشمگیر ارتباط حزب با رهبران کارگری و جلب اعتماد آنها به حزب و سیاست های اصولی، کمونیستی و غیرسکتاریستی ما تاکید گذاشت. وی اول ماه مه را بعنوان یکی از نقاط قدرت حزب و پتانسیل بسیار قدرتمند حزب برای رشد مورد اشاره قرار داد و همچنین اعلام کرد که حزب توانسته است در مبارزات کارگری و اعتصابات معینی نقش مسئولانه ایفاء کند. دراین گزارش بر پتانسیل های حزب برای دخالت گسترده در جنبش کارگری و توجه رهبران کارگری به خط مشی و سبک کار حزب و نقشه عملهای ما تاکید شد. آذر ماجدی در بخش گزارش تشکیلات خارج کشور گفت که توجه حزب در ابتدا متوجه امر سازماندهی در داخل کشور بود. اخیرا حزب به مساله ساختن تشکیلات حزب در خارج توجه جدی مبذول داشته است. ساختن سازمان حزبی در خارج کشور، جاری کردن فعالیت های روتین، دریافت مرتب حق عضویت ها، تشکیل جلسات روتین حزبی و تامین حضور حزب در خارج کشور چه در رابطه با ایرانیان مقیم خارج، چه در رابطه با جامعه علی العموم پلاتفرم حزب در خارج است که باید با جدیت تمام پیاده شود. ضعف سازمان حزبی یکی دیگر از نکات مورد بحث بود که بطور متمرکز تری در مبحث حزبیت، سازماندهی و سبک کار مورد بحث قرار گرفت. سیروان قادری گزارش کوتاهی در مورد تشکیل دفتر دفاع از حقوق پناهندگی به پلنوم ارائه داد. او تاکید کرد که در همین مدت کوتاه بخصوص در ترکیه استقبال بسیاری از جانب پناهجویان از دفتر ابراز شده و اولین شماره نشریه آن یونی تی Unity با استقبال غیر قابل انتظاری روبرو شده است. دراین زمینه به رئوس سبک کار و نوع فعالیت دفتر تاکیدانی شد. مجید پستنچی در مورد فعالیت کمیته آی تی حزب گزارش مختصری ارائه کرد. یکی از نکات مهم این است که کمیته آی تی توانسته است علیرغم تلاش های بسیار رژیم اسلامی و حملات متعدد آن به سرور ما، سایت حزب را کاملا در دسترس علاقمندان در ایران باز نگاه دارد. مراجعه به سایت حزب هر روز گسترش یافته است. به این ترتیب ما توانسته ایم آثار منصور حکمت را نیز در دسترس علاقمندان بگذاریم. بسیاری از علاقمندان سایت به آثار منصور حکمت مراجعه میکنند. مبحث بعدی قطعنامه و قرارها بود. در این بخش سه قطعنامه ۱- کشمکشهای جهانی دو قطب تروریستی توسط علی جوادی؛ ۲- علیه گرانی و فقر و وظایف جنبش کمونیستی طبقه کارگر توسط سیاوش دانشور و ۳- سازمانیابی صفوف کمونیسم کارگری در شرایط کنونی توسط آذر ماجدی به پلنوم ارائه شد. پلنوم کلیات قطعنامه "کشمکش های جهانی دو قطب تروریستی" را با یک رای منفی و کلیات قطعنامه "علیه گرانی و فقر" را باتفاق آراء به تصویب رساند. تهیه متن نهایی هر دو قطعنامه با توجه به پیشنهادات مطرح شده به هیات دائر دفتر سیاسی سپرده شد. قطعنامه سوم در باره پروژه اتحاد کمونیسم کارگری و ارزیابی از آن بود. پلنوم در مورد پروژه اتحاد صفوف کمونیسم کارگری بحث کرد و ضمن تائید تلاشهای مسئولانه و تاکنونی حزب در این عرصه و ارزیابی مثبت از نتایج تاکنونی آن، تهیه سندی مبسوط تر را به دفتر سیاسی حزب واگذار کرد. مبحث بعدی که زمان نسبتا زیادی به بحث در مورد آن اختصاص یافت، حزبیت، سازماندهی و سبک کار حزب بود. این مباحث ابتدا توسط علی جوادی، آذر ماجدی و سیاوش دانشور معرفی شدند و سپس رفقا مفصلا در بحث شرکت نمودند. طی بحث عمدتا بر نقاط ضعف حزب در این قلمروها تمرکز شد و روش های رفع نواقص مورد بحث قرار گرفت. رفقا در مباحث خود بر این نکته تاکید داشتند که ظرف چند سال اخیر، بعلت اختلافات درون حزب کمونیست کارگری که به انشعاب و جدائیها درون صفوف کمونیسم کارگری منجر شده است، حزبیت بطور کلی ضربات بسیاری متحمل شده است. حرمت و ارزش حزبیت به زیر سوال رفته است. دوقطبی رابطه حزب و فرد بطرز ناموجهی مطرح شده است. این وظیفه ما است که این ضربه را ترمیم کنیم. اهمیت و حرمت حزبیت کمونیستی کارگری را دگر بار تحکیم کنیم و برای ساختن یک حزب سیاسی مدرن کمونیستی کارگری با تمام قوا بکوشیم. در این رابطه قرار زیر باتفاق آراء به تصویب رسید: "پلنوم سوم حزب اتحاد کمونیسم کارگری بر ضرورت ایجاد ساختمان حزبی و جاری کردن همه جانبه مقررات و انضباط مصوب حزب در پیشبرد اهداف کمونیستی تاکید دارد". در زمینه سبک کار تاکید بر این بود که جهت گیری تاکنونی حزب درست بوده است. اجتناب حزب از آکسیونیسم از یک سو و دنباله روی از شرایط و اعتراضات از سوی دیگر، و تمرکز بر امر سازماندهی جنبش طبقه کارگر یک امر تصادفی نبوده است. کمونیسم ما از ضرورت و مبرمیت تغییر جهان حرکت میکند. حزب با آگاهی کامل در این جهت گام برداشته است. در این بخش تاکید شد که کمیته سازمانده اساس فعالیت حزبی و مهمترین ارگان حزب ماست. دراین بحث نکات مهم و متعددی مطرح شد و بویژه امر جذب رهبران عملی کارگری و رادیکال سوسیالیست بمثابه مکانیزم اجتماعی شدن حزب از زوایای مختلف مورد تاکید قرار گرفت. پلنوم تصریح کرد که آثار و تاکیدات منصور حکمت در زمینه سیاست سازماندهی و مباحث حزب و جامعه بهترین قطب نمای ماست. در این رابطه نسرین رمضانعلی به یک اتفاق جالب توجه اشاره کرد. وی گفت که اخیرا در ارتباطی با یک رهبر کارگری کتاب منصور حکمت در مورد سیاست سازماندهی را در اختیار او گذاشته است. این رفیق کارگر پس از دو روز به نسرین میگوید: "دو روز است که چشم بر هم نگذاشته ام. تاکنون کمونیسم را به این روشنی و سادگی نفهمیده بودم." و سپس خواهان فعالیت با حزب میشود. این فقط یک نمونه کوتاه از تاثیرات آثار مهم منصور حکمت است. در مبحث انتخابات ابتدا ۷ تن از کادرهای حزب در داخل کشور بعنوان مشاور کمیته مرکزی توسط پلنوم انتخاب شدند که بدلائل امنیتی از ذکر اسامی آنها خودداری میشود. سپس علی جوادی باتفاق آراء بعنوان دبیر کمیته مرکزی و ۷ تن از رفقا به دفتر سیاسی حزب انتخاب شدند. اسامی رفقای منتخب دفتر سیاسی بدینقرار است: علی جوادی، سیاوش دانشور، نسرین رمضانعلی، مریم کوشا، آذر ماجدی، سعید مدانلو و شهلا نوری. بعنوان اختتامیه علی جوادی در مورد افق حزب و اولویت های آن مختصرا صحبت کرد. وی تاکید کرد که باید اهرم و مکانیزمی را بدست بگیریم که بتوانیم حزب را سریعا گسترش دهیم، بدون آنکه در افق مان ذره ای تخفیف دهیم و به راست بچرخیم. ما باید بکوشیم که به بستر اصلی مبارزه جنبش کمونیسم کارگری بدل شویم. بار سنگینی بر دوشمان است. باید به پیش برویم. باید کمونیسم مارکس و منصور حکمت را اجتماعی کنیم. کار ما سنگین اما شیرین است. پلنوم با دریافت خبر تهدید کارگران اعتصابی ایران خودرو توسط حراست کارخانجات ایران خودرو، که طی آن به حزب اتحاد کمونیسم کارگری اشاره شده بود به پایان رسید. دفتر سیاسی پس از پایان پلنوم جلسه کوتاهی برگزار کرد. در این جلسه رفقا علی جوادی، سیاوش دانشور و آذر ماجدی باتفاق آراء بعنوان هیات دائر دفتر سیاسی حزب انتخاب شدند. بعلاوه درباره روند جلسات دفتر سیاسی و لزوم برگزاری جلسات بیشتر حضوری تاکید شد. طی پلنوم کمیته های مختلف حزبی، از جمله کمیته سازمانده و خارج کشور جداگانه جلسات خود را برگزار کردند. همچنین دفتر دفاع از حقوق پناهندگی نیز جلسه ای تشکیل داد. عصر روز سه شنبه اول ژوئیه بدعوت آذر ماجدی رفقای شرکت کننده در پلنوم بعلاوه تعداد دیگری از دوستان منصور حکمت طی مراسمی یاد منصور حکمت را در شمشین سالگرد درگذشت وی گرامی داشتند. ابتدا فیلم سخنرانی منصور حکمت در کنفرانس سالیانه تشکیلات آلمان حزب کمونیست کارگری در سال ۱۹۹۹ پخش شد که با استقبال بسیار شرکت کنندگان مواجه شد. سپس تعدادی از دوستان، از جمله آذر ماجدی، سیاوش دانشور، علی جوادی، نسرین رمضانعلی، پروین کابلی، شهلا نوری و علی طاهری در مورد منصور حکمت، نقش او در جنبش کمونیستی ایران، شخصیت او بعنوان یک لیدر کمونیست سخنرانیهای کوتاهی ایراد کردند. پلنوم سوم حزب نشست رهبری یک جریان کمونیستی درگیر در جنبش کارگری بود که افقهای بزرگ و وظایف سنگین را در مقابل خود گذاشت. حزب در مدت کوتاه تشکیل اش با اتکا به قطب نمای کمونیستی کارگری اش توانسته مکان و جایگاه شایسته یک حزب کارگری و مارکسیست را پیدا کند. اجتناب از هر نوع افق محدود، نقد مستمر دیدگاهها و سبک کار چپ رادیکال، توجه به وظایف بزرگ، شادابی و تعجیل، خصلت انتقادی، و طرح نقشه های کار در مقیاس بزرگ، مشخصات این پلنوم بود. پلنوم سوم حزب بعد از سه روز کار فشرده با موفقیت به کار خود پایان داد. حزب اتحاد کمونیسم کارگری ۳ ژوئیه ۲۰۰۸ ویژگیهای اقتصاد و سیاست غیر متعارف
ویژگیهای اقتصاد و سیاست غیر متعارف سرمایه داری معاصر(مهندسی اجتماع-
انقلابهای رنگی و آلترناتیو پروغرب) خسرو دانش
جهان از نظر رشد نیروهای مولده و مطالبات جنبشهای مترقی، مدرن و انقلابی وارد فاز کمونیسم شده است. اما دولتهای سرمایه داری میلیتاریستی بویژه غربی با بکار بستن یک اقتصاد بحرانی پیوسته و غیر متعارف، بوسیله ی یک سیاست ارتجاعی نوین جهانی مانع تحول جامعه از سرمایه داری به کمونیسم هستند. سرمایه داری جهانی دیگر قادر نیست با کاربست یک نظم مدرن سیاسی به انباشت سرمایه در حالت متعارف ادامه دهد و مدرنیسم بشدت هزینه های تولید سرمایه داری را افزایش میدهد. با توجه به متد مارکس در کاپیتال، نه اقتصاد، اقتصاد متعارف سرمایه داریست و نه سیاست، یک سیاست متعارف سرمایه داری میباشد. ساختاری شدن پدیده ی بیکاری و از بین رفتن چرخه های اقتصادی و دوره های رکود و ترقی سرمایه داری نشان از این دارد که جامعه ی جهانی دیگر قادر نیست در قالب مناسبات تولید سرمایه داری متعارف به رشد خود ادامه دهد و در نتیجه وجود فاکتورهای جدید حاکی از این است که جهان در آستانه ی تحول از سرمایه داری به کمونیسم است. مارکس در آثار خود این متد را ارائه میدهد که در جامعه ی سوسیالیستی تضاد کار یدی و فکری بنفع کار فکری از بین میرود. از این متد خیلی مهم میتوان با رجوع به اقتصاد جهان کنونی به نتایج مهمی رسید. از جمله اینکه چنانچه با وجود از بین رفتن تضاد کار یدی و فکری، همچنان با کاربست سیاست سرکوبگر میلیتاریستی و تروریسم دولتی جامعه را در چهارچوب سرمایه داری متوقف کند، عوارض سرمایه داری مثل بیکاری و غیره تبدیل به امر ساختاری شده و اقتصاد از روند متعارف بحران، رکود و ترقی و کلا چرخه های اقتصادی بیرون میاید. همه ی این تغییرات رویهمرفته یک اقتصاد غیر متعارف سرمایه داری را بوجود آورده و این اقتصاد غیر متعارف نیز تنها از طریق سیاست غیر متعارف سرمایه داری قابل کنترل و دوام است. این سیاست غیر متعارف دیگر از چهارچوب سیاست سرمایه داری بیرون آمده و به سیاست ارتجاعی و قرون وسطایی ماقبل سرمایه داری رجعت میکند. چنین تغییرات غیر متعارف سیاسی نیز بنوبه ی خود سرمایه داری و دولتهای آنرا در تقابل مدرنیسم و سکولاریسم و اومانیسم بورژوایی قرار میدهد و به پدیده های ضد آن تبدیل میشود. لذا به این نتیجه میرسیم که با انقلاب تکنولوژی انفورماتیک دهه های پایان قرن بیستم جهان باید از چهارچوب سرمایه داری گذر کرده و به جامعه ی کمونیستی قدم میگذاشت. بنابر این رخدادهای آستانه ی قرن بیست و یکم را باید با توسل به چنین متدی تحلیل بکنیم و بطور کلی رخدادهای اخیر جهان، نظم غیر متعارف اشاره شده را نمایندگی میکنند و نه چیز دیگر را. جنبش کمونیسم کارگری مدرن در کل چنین پارادوکس و وضعیت غیر متعارف را بنفع کمونیسم نمایندگی میکند. لذا شاید در ابتدای ایندوره ی غیر متعارف، واقعیتی متعارف هنوز سرسختی نشان داده و بطور واقعی وجود داشته باشد، اما اثباتا و تحلیلا هیچ نوع وضعیت متعارف در دنیای کنونی سرمایه داری نمیتواند وجود داشته باشد و جهان سرمایه داری بطور کلی در مسیر تغییر به چنین وضعیت غیر متعارف قرار گرفته است. مثلا آلترناتیو و اپوزیسیون متعارف پرو غرب بطور واقعی وجود دارد اما اثباتا چنین آلترناتیو و جنبشی در حال از بین رفتن است، چون بطور منطقی نمیتواند وجود داشته باشد و همچنین پدیده ها و جنبشهای متعارف دیگر. با توجه به این مسائل مثلا در ایدئولوژی بورژوازی معاصر دیگر مفهومی بنام انقلاب یا خشونت انقلابی و رادیکال وجود ندارد و نمیتواند وجود داشته باشد، چون بورژوازی معاصر مفاهیم و مقوله ها را با توجه به منافع سرمایه داری معاصر تعریف میکند، نه بطور غیر تاریخی و فراجتماعی و انتزاعی. متفکرین سرمایه داری معاصر اکنون با توجه به رویکرد ارتجاعی اقتصادی و سیاسی سرمایه داری انقلاب را مساوی با خشونت غیر انسانی تعریف میکنند و ریشه ی انقلابات رنگی مثل انقلاب نارنجی و غیره از اینجا آب میخورد. لذا مسائل ایران و بویژه سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی نیز نمیتواند خارج از این چهارچوب باشد. به این معنی که جنبش پرو غرب در ایران در مقابل رژیم اسلامی تحلیلا تنها میتواند از طریق انقلابهای رنگی حرکت کند و از طرف دیگر بدلیل ایدئولوژیک بودن این رژیم مکانیسم انقلابات رنگی قادر نیست مثل برخی جوامع اردوگاهی کاربرد داشته باشد. بدلیل اینکه مکانیسم انقلابات رنگی تنها در جوامعی میتواند کاربرد پیدا کند که از چهارچوب رژیمهای دیکتاتوری و یا مستبد ایدئولوژیک بیرون آمده و در راستا و روند وضعیت موقت ظاهرا دمکراتیک قرار گرفته و دارای نهادهای دمکراتیک و توسعه ی سیاسی مثل ان جی اوها باشد و بتواند سناریوی جدید انتخاباتی بورژوازی معاصر را تحت عنوان انقلابهای رنگی متحقق کند. چنین انقلاباتی در مقابل رژیم مستبد ایدئولوژیک اسلامی هیچ زمینه ای برای متحقق ساختن خود ندارند و در جا با شکست مواجه میشوند که اخیرا اپوزیسیون پرو غرب چنین حرکتی را تحت عناوینی مثل مقاومت مدنی یا رفراندوم و یا دیگر آلترناتیوهای مدنی و ضد خشونت از خود نشان داد و بعد از اینهم نمیتواند رادیکالتر از این چهارچوبهای باصطلاح "مدنی" حرکت کند و دقیقا بهمین خاطر بود که این جنبش بعد از عبور جامعه از جنبش دوم خرداد نتوانست رهبری جنبش سرنگونی را بدست گیرد و به حاشیه ی جامعه پرت شد تا جامعه بتواند وارد فاز چپ شود. اصولا جنبش پرو غرب اگر نتواند خود را با سیاستها و ایدئولوژی بورژوازی غربی در کشورهای جهانسومی مطابقت دهد در نهایت به یک جنبش انتزاعی و حاشیه ای تبدیل خواهد شد و اگر بخواهد خود را با این وضعیت تطبیق دهد دیگر از حالت یک جنبش ناسیونالیستی عظمت طلب متعارف پرو غرب در آمده و به یک جنبش غیر متعارف ناسیونالیستی قومی و فدرالیستی تبدیل خواهد شد. هیچ کسی نمیتواند اثباتا بگوید که با رادیکال تر و چپ شدن جنبش سرنگونی طلبی، بورژوازی غربی به یک آلترناتیو پروغربی متعارف با محتوای ناسیونالیسم عظمت طلب پان ایرانیستی در ایران تن خواهد داد.مهمترین مسئله ی دیگر سرنگونی انقلابی رژیمهای مستبد و یا مستبد ایدئولوژیک در دوره ی نظم نوین جهانی یا در واقع سیاست و نظم سیاسی غیر متعارف بورژوازی غربی ست. چنین سیاستی حکایت از این دارد که اقتصاد سرمایه داری کنونی جهان معاصر تحت الشعاع سیاست سرکوبگر میلیتاریستی و تروریسم دولتی قرار گرفته است و شرایط بجایی رسیده است که سرمایه داری عمدتا میخواهد بطور مصنوعی ادامه ی حیات دهد و از شرایط متعارف تابعیت سیاست از اقتصاد بورژوایی خارج شده است. این بدین معنا ست که دولتهای میلیتاریستی غربی به رهبری دولت امریکا علاوه بر مهندسی افکار از عامل مهندسی اجتماع نیز استفاده میکند و این یکی دیگر از پروژه های جدید سرمایه داری معاصر است. مهندسی اجتماع علیرغم دمکراسی طلبی و انتزاع گرایی متفکرین ابله پست مدرن و نئوکنسرواتیو که همواره بطور ارتجاعی( و نه انتراعی) در خدمت دولتهای میلیتاریستی غربی هستند، در نهایت وضعیتی مثل اوضاع عراق را بعد از حمله ی نظامی به یک کشور در چهارچوب محوریت شر و شیطانی بوجود میاورد و بهیچوجه قصد متحقق ساختن دمکراسی را در اینگونه کشورها ندارد. در واقع مهندسی اجتماع تغییر صورت مسئله کشورهاست و فراتر از این سطح نمیخواهد و نمیتواند برود. تغییر صورت مسئله یا مهندسی اجتماع در راستای تحقق وضعیتی ست که فرصت سرکار آمدن حکومتهای چپ و مترقی و مدرن را از جوامع بویژه جوامع خاورمیانه و جهانسومی بگیرد و روندهای سیاسی در جوامع را در مسیر دلخواه ارتجاعی خود قرار دهد (مثل سرکار آوردن اسلام سیاسی در ایران و عراق و افغانستان) و یا متحقق ساختن انقلابهای رنگی در کشورهای بویژه اردوگاهی اروپای شرقی و آسیای میانه. فاکتور مهندسی اجتماع، رادیکالیسم چپ رادیکال را کاملا فلج میکند و سعی میکند این جنبش را به شکست طلبی ناامیدوار کننده سوق دهد. در واقع رادیکالیسم سرنگونی طلبی و شکست طلبی دو روی چپ و راست سکه جنبش چپ رادیکال میباشد. چپ رادیکال با رویکرد غیرتاریخی و فرقه ای خود هرگز قادر نیست و نمیخواهد شرایط ویژه ی نظم نوین جهانی و فاکتور مهندسی اجتماع دولتهای میلیتاریستی غربی را ببیند و هضم کند. از نظر این چپ، انقلاب در عصر کنونی از مکانیسمهای کلاسیک خود تبعیت میکند و هرگز تغییر پذیر نیست. از این نظر هیچ عامل خارجی نمیتواند دینامیک پویای تحقق انقلاب را بهم بزند و هر لحظه توده ها نخواهند زیر سلطه ی یک حکومت مستبد بویژه ایدئولوژیک بمانند و حکومت هم نتواند به این مردم انقلابی حکومت کند، پدیده ی انقلاب بطور دینامیکی و دیالکتیکی رخ خواهد داد. در تقابل با رویکرد چپ رادیکال موضع جنبش کمونیسم کارگری وجود دارد که هرگز خود را از شرایط مشخص و ویژه انتزاع نمیکند و وضعیت و حیات استراتژیک یک رژیم مستبد ایدئولوژیک مثل اسلام سیاسی در ایران را بطور در خود و بومی تحلیل نکرده بلکه آنرا در چهارچوب سیاست سرمایه داری جهانی با توجه به ویژگیهای درونی و بومی آن تحلیل میکند. کمونیسم کارگری تماما به تئوری کلاسیک انقلاب وابسته نیست و بر مبنای این تئوری تحلیل پراتیک نمیکند. چون تئوری کلاسیک انقلاب تا جایی قابل صدق و تحقق است که دیگر جوامع پیشرفته ی سرمایه داری دارای آن توان و قدرت نظامی در جهت تغییر سرنوشت سیاسی جوامع ضعیفتر نیستند. از نظر جنبش کمونیسم کارگری فاکتور مهندسی اجتماع دولتهای میلیتاریستی غربی با توجه به میزان و درجه ی قدرت تغییر خود، میتواند تماما نتیجه ی پروسه ی حرکت بومی و درونی یک جامعه ی مثلا جهانسومی را کاملا بنفع خود تغییر دهد و تمام کند. لذا از این نظر تئوری نئوکلاسیک انقلاب وارد صحنه شده و عمل میکند. منصور حکمت با بحثهای اخیر خود تحت عنوان حزب و جامعه و حزب و قدرت سیاسی و دیگر بحثهای اواخر حیاتش تقریبا بنظر من بدون بکار بردن چنین اصطلاحی محور عمده ی تئوری نئوکلاسیک انقلاب را تئوریزه کرد. از این نظر تنها یک حزب کمونیستی اجتماعی میتواند رژیمهای مستبد سرمایه داری را سرنگون کند، حزبی که مکانیسمهای اجتماعی قدرت در جامعه را تسخیر کرده باشد و در نهایت بورژوازی را در زمین خودش شکست دهد. یک حزب رادیکال چپ فرقه ای در جهان معاصر هرگز نمیتواند یک انقلاب سوسیالیستی را متحقق کند و در نهایت در این راستا شکست خواهد خورد. اینکه حزب کمونیستی کارگری باید بورژوازی را در زمین خودش شکست بدهد یک متدولوژی جدید از طرف منصور حکمت بود که میتواند به یک بحث گسترده ی جدید تبدیل بشود، چونکه این تئوری در بطن خود عناصر متعدد فکری را حمل و مطرح میکند. اصولا چنین بحثی در تقابل با عامل مهندسی اجتماع، مهندسی افکار و تئوری تغییر صورت مسئله میباشد و عناصر ضد این عوامل و فاکتورها را در خود حمل میکند. این تئوری در رابطه با حکومت اسلام سیاسی در ایران شکل ویژه پیدا میکند، با توجه به اینکه یک رژیم استبدادی ایدئولوژیک از چهارچوب رژیمهای متعارف مستبد خارج شده و سرنگونی انقلابی آن شرایط حساستر و ویژه تری را پیدا میکند. رژیمی که در مقابل جنبشهای مدرن سوسیالیستی و چپ و در جهت سرکوب آن خود را به هیچ شرط و شروطی محدود نکرده و بی محابا به سرکوب علنی دست میزند. بنظر من بحث حزب کمونیستی کارگری اجتماعی و تسخیر مکانیسمهای اجتماعی قدرت در جامعه برای سرنگونی رژیم ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بحثی حساس و گسترده تر از تصورات رایج در این جنبش است. لذا این بحث باید در یک متن جداگانه مفصلا مورد بحث قرار بگیرد و از حوصله ی این نوشته و متن خارج است علی جوادی : متاسفانه حق با منصور حکمت بود!
متاسفانه حق با منصور حکمت بود!
این یک دفاعیه شخصی اما سیاسی از منصور حکمت است. زمانیکه در بستر بیماری در آمریکا تحت معالجه قرار داشت از من خواست که از او دفاعی شخصی کنم. قادر به نوشتن و تایپ کردن نبود. درد بیش از حد و طاقت فرسای سرطان امانش نمیداد. حتی توان و تحمل بوسیده شدن را نداشت. گسترش سرطان ضعیف و ناتوانش کرده بود. به شدت وزن کم کرده بود. دریافت چندین هفته اشعه درمانی و چند نوبت شیمی درمانی رمقی برایش بجا نگذاشته بود. دائم به آینده بچه ها و آذر فکر میکرد. به شدت نگران حالشان بود. توصیه های معینی در این زمینه داشت. معتقد بود که با آذر مانند "بیوه مائو" رفتار خواهند کرد. از رفتار بعضا دور از شان انسانی و کمونیستی حتی در حزب کمونیست کارگری که پرچم انسانیت و رهایی انسان را در دست داشت، نگران بود. در کنگره دوم حزب نسبت به این مساله هشدار داده بود. چرخشهای سیاسی و شخصی افراد بسیاری را دیده بود. عبدالله متهدی، ایرج آذرین، و رضا مقدم تنها نمونه هایی از یک مجموعه بودند. این روند با همین چند اسم تمام نخواهد شد. چرخشهای بسیاری را هم پیش بینی میکرد. خوشبین نبود، واقع بین بود. آینده نگر بود. باید اذعان کنم که در آن زمان برخی نگرانی هایش را غیر واقعی ارزیابی میکردم. متاسفانه حق با منصور حکمت بود. اما علیرغم این مشغله ها و وضعیت جسمی از ما معدود کسانی که در کنارش بودیم جویای حال و احوال سیاسی میشد. در این شرایط بحٽی میان من و حشمت طبرزی در سطح علنی در جریان بود. یکی از تازه قومپرستان مشتی لجن در سایت بروسکه به طرف او پرتاب کرده بود. هر ناتوان سیاسی بمنظور مشهور شدن از قرار میبایست به او بتازد. حمله به او معیار و شاخص ضدیت با کمونیسم بود. از من خواست که پاسخ دهم. اکنون هم بنوعی همان احساس را دارم. دفاع از منصور حکمت در عین حال دفاع از حقانیت کمونیسم کارگری است. ۱-ابراهیم علیزاده تاریخ حزب کمونیست ایران را بیان میکند، اما از قرار نه منصور حکمتی وجود داشت، نه اینکه بیش از %۹۰ آٽار آن حزب متعلق به منصور حکمت است و نه مدافعین سیاسی و ادامه دهندگان سنت و خط مشی او زنده و حی و حاضر و زنده اند. این تلاش برای حذف منصور حکمت معادل تلاش برای حذف تاریخ است. اما از قرار رهبری این حزب برای جا باز کردن در دل جریانات ناسیونالیست در منطقه باید منصور حکمت را از تاریخ حزب کمونیست ایران حذف کند. این بهایی است که ناسیونالیستها در مقابل ابراهیم علیزاده قرار دادند. ایشان هم از قرار پذیرفته و تسلیم شده است. ۲-اخیرا ایرج آذرین هم بهانه ای پیدا کرده است تا با توسل به آن کینه های خود را به روی کاغذ بریزد. اما این "دوست قدیمی" که منصور حکمت حتی حاضر نشد علیه اش در هیچ مرجع سیاسی ادای شهادت کند، حتی نتوانسته است با اسم و رسم سیاسی و شناخته شده خود دست به چنین اقدامی بزند. خط نوشته ای که در نشریه "به پیش" به چاپ رسیده است حکایت از نگارش و سبک ادبیاتی ایرج آذرین دارد. تکیه کلامهایش همانها است. فضل فروشی های بی مقدار در نوشته نشان تفرعن و خود محوری فردی است که برایم بخوبی شناخته شده است. ظاهرا تلاش کرده است که زیر پوشش سیاه حجاب و مقنعه هر نوع اتهام زشت و تحریفی را به طرف منصور حکمت پرتاب کند. ذره ای حقیقت سیاسی در نوشته اش موجود نیست. نقد نیست. تحریف است. تلاشی غیر سیاسی علیه جایگاه و نفوذ معنوی منصور حکمت است. ظاهرا برای بزرگ نشان دادن خود باید تلاش کرد دیگران را کوچک شمرد! آیا باید تعجب کرد؟ ایشان مدعی پرچمداری دفاع از حقوق و آرمان کارگری است. خود را سوسیالیست میداند. اما یک کلمه در نشریه شان از حکومت کارگری و انقلاب کارگری و سرنگونی رژیم اسلامی پیدا نمیشود. گویا این مقولات برایشان مسائلی متعلق به دورانهای دیگر حیات سیاسی بشری اند. دورانی که تلاش برای سازماندهی انقلاب کارگری معنی داشت. جوهر فعالیتهای کمونیستی بود. تردیدی نیست، یک پایه چرخش به راست، دوری از مواضع و آرمانها و سیاست کمونیستی – کارگری، مستلزم حمله به سمبل و فشرده این حرکت کمونیستی در جامعه است. بهانه چنین گزافه گویی هایی را مصطفی صابر به دست ایشان داده است. دعوای این دو البته ربطی به منصور حکمت ندارد. منصور حکمت بی تقصیر است. به درجاتی این دعوا بار شخصی دارد. اولی که تکلیفش را مدتی است با منصور حکمت روشن کرده است. دومی هم به اشکال دیگری در راه تعیین تکلیف خود با منصور حکمت است. به قول خودشان از منصور حکمت عبور کرده است. پرچم این عبور را تحت نام مقابله با "پیغمبر سازی" از منصور حکمت در دست گرفته است. بنوعی در مقابله با منصور حکمت مشترکند. یکی در پوشش دفاع و دیگری در نقد و کینه توزی. هر دو در عین حال نقد برایشان ابزار تفرعن، خودستایی، خصومت و برتری طلبی نیز هست. روند قابل پیش بینی ای است. محصول دوری از سیاست و پراتیک کمونیسم کارگری است. محصول چرخش به راست است. از این سیاست منزجرم. اما این معنی زمینی سیاست غیر کمونیستی است. سیاستهایی که پوشش کمونیسم و کمونیسم کارگری را نیز بعضا با خود حمل میکند. کمونیسم منصور حکمت ربطی به چنین جدالهایی ندارد. انسانی و رهایبخش است. ابزاری برای تسویه حساب و خرده رقابتهای حقیر نیست. هر کس مختار است که از منصور حکمت "عبور کند". پایبندی به سیاست کمونیستی کارگری، تعلقی ابدی و ازلی نیست. اما ما اجازه نخواهیم در غیابش آمال و اهدافش را خدشه دار کنند. انقلاب کارگری در ایران تنها با پرچم کمونیستی منصور حکمت میتواند به پیروزی دست پیدا کند. منصور حکمت برای ما عزیز است. جای خالی اش پر نشدنی است. بر علیه بربریت و چرایی سوسیالیسم؟از اواخردهه ی دههی ١٩٨٠ به بعد که به اسم دوره بعد
از جنگ سرد معروف گشت تحولات و چرخش هایی در جهان به وقوع پیوست که جهانیان
را تکان داد. در شوروی و دیگر کشورهای ” بلوک شرق” اروپا، شرایطی (که منتج
از عملکرد و عکس المعل ” سوسیالیسم واقعاً موجود در تقابل با نظام جهانی
سرمایه در دوره ١٩٦٠-١٩٩١ بود) بهوجود آمد که راه را برای ” بازگشت ” و
گسترش بیشتر مناسبات تولیدی سرمایه داری در این کشورها گشود. رویدادهای
اصلی در این دوره پر تلاطم عبارت بودند از: کمونیزم چیست؟کمونیزم چیست؟کمونیسم یک افق اجتماعی است. جامعه ای است که در آن هر کس به اندازه توان و استعدادش داوطلبانه کار می کند و به اندازه نیازش آزادانه از کلیه نعمات زندگی بهره مند میشود. در این نظام مالکیت خصوصی بر ابزار تولید ملغی میشود و کار از یک اجبار برای مزد و امرار معاش، به امری داوطلبانه تبدیل میشود كه صرفا بر اساس درک وظیفه و پاسخگویی به نیاز اجتماعی انجام خواهد گرفت. وابستگی انسانها به تقسیم کار اسارت آور کنونی از بین می رود و انسانها به یکسان در متن کار داوطلبانه از امکانات مادی و معنوی برای رشد استعداد ها و توانائیهای شخصی خود برخوردار خواهند شد و از خود بیگانگی انسان برای همیشه پایان می یابد. علم و تکنولوژی که در چنگال رقابت به بند کشیده شده است، آزاد می گردد و در نتیجه بازده كار با سرعتى غیر قابل تصور افزایش می یابد، تأمین زندگی مرفه و شایسته انسان به هدف تولید تبدیل خواهد شد و همه خدمات و محصولات مورد نیاز بشر را در مقیاس انبوه تولید و کلیه نیازهای مادی و معنوی انسانها تامین می شود.کمونیسم کلیه اشکال استثمار، نابرابری ها و تبعیضات نظیر ستمکشی بر زن و ستمگری ملی را از بنیاد بر می چیند و بشریت را برای همیشه از کابوس جنگ و نا امنی رها می سازد. تنگ نظری ملی و نژادی جای خود را به همبستگی انسانی خواهد داد. دولت بعنوان نیروی مافوق مردم با بوروکراسی و ارتش و دستگاههای امنیتی و سیستمهای غیر دموکراتیک پارلمانی زوال خواهد یافت و جای آنرا مشارکت همگانی شهروندان و همیاری و هماهنگی آزادانه و داوطلبانه در اداره امور جامعه خواهد گرفت.· کمونیسم جنبش و حرکت است· کمونیسم یک جهان بینی است· کمونیسم یک راه حل عملی و انسانی و یک بدیل برای حل معضلات جهان امروز است· کمونیسم روش زندگی، روش مبارزه، فرهنگ و اخلاقیات پیشرو است· کمونیسم یک ضرورت تاریخی استتشکل کارگري را به نيروي خود ايجاد کنيم. سه منبع و سه جزء مارکسيسم
و.ا.لنین
سه منبع و سه جزء مارکسيسم آموزش مارکس خصومت و کينه عظيم تمام علم بورژوازى (چه فرمايشى و چه ليبرال) را، که به مارکسيسم بمثابه چيزى شبيه به يک "طريقت ضاله" مينگرد، در تمام جهان متمدن، عليه خود برميانگيزد. روش ديگرى هم نميتوان انتظار داشت، چه در جامعهاى که بناى آن بر مبارزه طبقاتى گذاشته شده است، هيچ علم اجتماعى "بىغرضى" نميتواند وجود داشته باشد. به هر تقدير تمام علم فرمايشى و ليبرال، مدافع بردگى مزدورى است و مارکسيسم عليه اين بردگى جنگ بىامانى را اعلام نموده است. انتظار اين که در جامعه بردگى مزدورى، علم بيغرض وجود داشته باشد ساده لوحى سفيهانه و در حکم اين است که مسأله مربوط به افزايش دستمزد کارگران و تقليل سود سرمايه، از کارخانه داران انتظار بىغرضى داشته باشيم. ولى مطلب به اينجا خاتمه نميپذيرد. تاريخ فلسفه و تاريخ علم اجتماع با صراحت تام نشان ميدهد که در مارکسيسم چيزى شبيه به "اصول طريقتى" به مفهوم يک آموزش محدود و خشک و جامدى که دور از شاهراه تکامل تمدن جهانى بوجود آمده باشد نيست. برعکس، تمام نبوغ مارکس همانا در اين است که به پرسشهايى پاسخ ميدهد که فکر پيشرو بشر قبلا آن را طرح کرده است. آموزش مارکس بمثابه ادامه مستقيم و بلاواسطه آموزش بزرگترين نمايندگان فلسفه و علم اقتصاد و سوسياليسم بوجود آمده است. علت قدرت بى انتهاى آموزش مارکس درستى آن است. اين آموزش کامل و موزون بوده و جهان بينى جامعى به افراد ميدهد که با هيچ خرافاتى، با هيچ ارتجاعى و با هيچ حمايتى از ستم بورژوازى آشتى پذير نيست. اين آموزش وارث بالاستحقاق بهترين انديشههايى است که بشر در قرن نوزدهم بصورت فلسفه آلمان، علم اقتصاد انگلستان و سوسياليسم فرانسه بوجود آورده است. ما روى اين سه منبع که در عين حال سه جزء مارکسيسم است اکنون مکث خواهيم کرد. و.ا.لنین سه منبع و سه جزء مارکسيسم آموزش مارکس خصومت و کينه عظيم تمام علم بورژوازى (چه فرمايشى و چه ليبرال) را، که به مارکسيسم بمثابه چيزى شبيه به يک "طريقت ضاله" مينگرد، در تمام جهان متمدن، عليه خود برميانگيزد. روش ديگرى هم نميتوان انتظار داشت، چه در جامعهاى که بناى آن بر مبارزه طبقاتى گذاشته شده است، هيچ علم اجتماعى "بىغرضى" نميتواند وجود داشته باشد. به هر تقدير تمام علم فرمايشى و ليبرال، مدافع بردگى مزدورى است و مارکسيسم عليه اين بردگى جنگ بىامانى را اعلام نموده است. انتظار اين که در جامعه بردگى مزدورى، علم بيغرض وجود داشته باشد ساده لوحى سفيهانه و در حکم اين است که مسأله مربوط به افزايش دستمزد کارگران و تقليل سود سرمايه، از کارخانه داران انتظار بىغرضى داشته باشيم. ولى مطلب به اينجا خاتمه نميپذيرد. تاريخ فلسفه و تاريخ علم اجتماع با صراحت تام نشان ميدهد که در مارکسيسم چيزى شبيه به "اصول طريقتى" به مفهوم يک آموزش محدود و خشک و جامدى که دور از شاهراه تکامل تمدن جهانى بوجود آمده باشد نيست. برعکس، تمام نبوغ مارکس همانا در اين است که به پرسشهايى پاسخ ميدهد که فکر پيشرو بشر قبلا آن را طرح کرده است. آموزش مارکس بمثابه ادامه مستقيم و بلاواسطه آموزش بزرگترين نمايندگان فلسفه و علم اقتصاد و سوسياليسم بوجود آمده است. علت قدرت بى انتهاى آموزش مارکس درستى آن است. اين آموزش کامل و موزون بوده و جهان بينى جامعى به افراد ميدهد که با هيچ خرافاتى، با هيچ ارتجاعى و با هيچ حمايتى از ستم بورژوازى آشتى پذير نيست. اين آموزش وارث بالاستحقاق بهترين انديشههايى است که بشر در قرن نوزدهم بصورت فلسفه آلمان، علم اقتصاد انگلستان و سوسياليسم فرانسه بوجود آورده است. ما روى اين سه منبع که در عين حال سه جزء مارکسيسم است اکنون مکث خواهيم کرد. ١ فلسفه مارکسيسم ماترياليسم است. در سراسر تاريخ جديد اروپا، و مخصوصا در پايان سده هجدهم، در فرانسه که در آنجا عليه هرگونه ذبالههاى قرن وسطائى، عليه سرواژ در مؤسسات و در افکار نبردى قطعى در گرفته بود، ماترياليسم يگانه فلسفه پيگيرى بود که با تمام نظرات علوم طبيعى صدق ميکرد و دشمن هرگونه اوهام، سالوسى و غيره بود. از اينرو دشمنان دمکراسى با تمام قوا ميکوشيدند ماترياليسم را "رد" کنند، آن را خدشهدار نمايند و به آن تهمت بزنند. آنها از شکلهاى مختلف ايدهآليسم فلسفى، که هميشه بنحوى از انحاء منجر به دفاع و پشتيبانى از مذهب ميشود، دفاع مينمودند. مارکس و انگلس با قاطعترين طرزى از ماترياليسم فلسفى دفاع کردند و بدفعات توضيح دادند که هرگونه انحرافى از اين اصول اشتباه عميقى است. نظريات آنها با حداکثر وضوح و تفصيل در تأليفات انگلس مانند "لودويگ فوئرباخ" و "آنتى دورينگ" که مانند "مانيفست کمونيست" کتاب روى ميز هر کارگر آگاهى است تشريح شده است. ولى مارکس در ماترياليسم قرن هيجده متوقف نشد و فلسفه را پيش راند. او اين فلسفه را با فرآوردههاى فلسفه کلاسيک آلمان، بخصوص سيستم هگل، که آن هم به نوبه خود سرچشمهاى براى ماترياليسم فوئرباخ بود، غنى ساخت. ميان اين فرآوردهها مهمتر از همه ديالکتيک يعنى آموزش مربوط به تکامل است به کاملترين و عميقترين شکل خود که از هر گونه محدوديتى آزاد است و نيز آموزش مربوط به نسبيت دانايى بشر است که تکامل دائمى ماده را براى ما منعکس مينمايد. آخرين کشفيات علوم طبيعى - راديوم، الکترون و تبديل عناصر - به طرز درخشانى ماترياليسم ديالکتيک مارکس را، على رغم نظريات فلاسفه بورژوازى و بازگشتهاى "نوين" آنان بسوى ايدهآليسم کهنه و پوسيده، تأييد نمود. مارکس، در ضمن اينکه ماترياليسم فلسفى را عميقتر و کاملتر ساخت، آن را به سرانجام خود رساند و معرفت آن را به طبيعت بر معرفت به جامعه بشرى بسط و تعميم داد. ماترياليسم تاريخى مارکس بزرگترين پيروزى فکر علمى گرديد. هرج و مرج و مطلقالعنانى که تا اين موقع در نظريات مربوط به تاريخ و سياست تسلط داشت بطرز شگفت انگيزى جاى خود را به يک تئورى جامع و موزون علمى سپرد که نشان ميداد چگونه در اثر رشد نيروهاى مولده، از يک ساختمان زندگى اجتماعى، ساختمان ديگرى که عاليتر از آن است نشو و نما ميکند، مثلا از سرواژ سرمايهدارى بيرون ميرويد. درست همانطور که معرفت انسانى انعکاس طبيعتى است که مستقل از او وجود دارد، يعنى انعکاس ماده در حال تکامل است، همانطور هم معرفت اجتماعى انسان (يعنى نظريات مختلف و مکاتب فلسفى، دينى، اقتصادى و غيره) انعکاس نظام اقتصادى جامعه است. مؤسسات سياسى روبنايى است که بر زيربناى اقتصادى قرار گرفته است. مثلا ما ميبينيم چگونه شکلهاى مختلف سياسى کشورهاى کنونى اروپا براى تحکيم سلطه بورژوازى بر پرولتاريا بکار ميرود. فلسفه مارکس يک ماترياليسم فلسفى تکميل شدهاى است که سلاح مقتدر معرفت را در اختيار بشر و بخصوص در اختيار طبقه کارگر گذارده است. ٢ پس از اين که بر مارکس محقق شد که نظام اقتصادى پايهاى است که روبناى سياسى بر آن قرار گرفته است، توجه خود را بيش از پيش به بررسى اين نظام اقتصادى مصروف نمود. مهمترين اثر مارکس، "کاپيتال"، به بررسى نظام اقتصادى جامعه معاصر يعنى سرمايهدارى تخصيص داده شده است. علم اقتصاد کلاسيک قبل از مارکس در انگلستان، يعنى در رشد يافتهترين کشور سرمايه دارى، بوجود آمد. آدام اسميت و ديويد ريکاردو، ضمن تحقيق در نظام اقتصادى، شالوده تئورى ارزش مبتنى بر کار را ريختند. مارکس کار آنها را ادامه داد. او اين تئورى را به طرز دقيقى مستدل ساخت و به شکل پيگيرى بسط داد. او نشان داد که ارزش هر کالائى از روى مقدار زمان کار اجتماعا لازمى که صرف توليد اين کالا گرديده است تعيين ميگردد. آنجايى ک اقتصاددانان بورژوازى مناسبات بين اشياء را ميديدند (مبادله کالا در مقابل کالا) مارکس مناسبات بين افراد را کشف نمود. مبادله کالا ارتباط بين توليدکنندگان مختلف را به توسط بازار نشان ميدهد. پول دلالت بر اين ميکند که اين ارتباط بيش از پيش محکم شده تمام زندگى اقتصادى توليدکنندگان جداگانه را بطور لاينفکى در يک واحد جمع ميکند. سرمايه دلالت بر توسعه بعدى اين ارتباط مينمايد؛ نيروى کار انسانى به کالا تبديل ميشود. کارگر روزمزد نيروى کار خود را به صاحب زمين، صاحب کارخانه و دارنده ابزار توليد ميفروشد. قسمتى از روزکار خود را کارگر صرف تأمين هزينه زندگى خود و خانواده خود مينمايد (مزد)، قسمت ديگر روز را هم به رايگان کار ميکند و براى سرمايه ارزش اضافى بوجود ميآورد که منبع سود و منبع ثروت طبقه سرمايهدار است. آموزش مربوط به ارزش اضافى بنيان تئورى اقتصادى مارکس است. سرمايه که از نتيجه کار کارگر بوجود آمده است، با ورشکست ساختن کارفرمايان کوچک و ايجاد ارتش بيکاران، کارگر را تحت فشار قرار ميدهد. پيروزى توليد بزرگ را در صنايع به يک نظر ميتوان ديد، ولى در کشاورزى هم ما همين پديده را مشاهده مينماييم؛ کشاورزى بزرگ سرمايهدارى روز به روز بيشتر تفوق مييابد، استعمال ماشين توسعه مييابد، اقتصاد دهقانى در حلقه طناب سرمايه پولى ميافتد، راه سقوط ميپيمايد و در زير فشار تکنيک عقبمانده منهدم ميگردد. در کشاورزى، سقوط توليد کوچک شکلهاى ديگرى دارد، ولى خود سقوط واقعيت انکار ناپذيرى است. سرمايه، ضمن شکست توليد کوچک، نيروى توليدى کار را افزايش ميدهد. خود توليد بيش از پيش اجتماعى ميگردد - صدها هزار و ميليونها کارگر در يک ارگانيسم اقتصادى منظم به يکديگر ميپيوندند - و حال آنکه محصول کار عمومى را يک مشت سرمايهدار به خود اختصاص ميدهند. هرج و مرج در توليد، بحران، تلاش ديوانهوار براى تحصيل بازار، عدم تأمين حيات براى قاطبه اهالى روزافزون ميگردد. نظام سرمايهدارى، با افزايش وابستگى کارگران به سرمايه، نيروى عظيم کار متحد را بوجود ميآورد. مارکس، سير تکاملى سرمايهدارى را از اولين نطفههاى اقتصاد کالائى و از مبادله ساده گرفته تا بالاترين شکلهاى آن يعنى توليد بزرگ مورد پژوهش قرار داده است. و تجربه کليه کشورهاى سرمايهدارى، اعم از کشورهاى قديم و جديد، صحت اين آموزش مارکس را سال بسال به عده زيادترى از کارگران آشکارا نشان ميدهد. سرمايهدارى در سرتاسر جهان پيروز شد، ولى اين پيروزى فقط پيش درآمد پيروزى کار بر سرمايه است. ٣ هنگامى که رژيم سرواژ واژگون گرديد و جامعه "آزاد" سرمايهدارى پا به عرصه وجود گذارد، بلافاصله آشکار گرديد که اين آزادى، سيستم جديدى از ظلم و استثمار رنجبران است. آموزشهاى مختلف سوسياليستى بىدرنگ بمثابه انعکاس اين فشار و اعتراض بر ضد آن، شروع به پيدايش نمود. ولى سوسياليسم ابتدائى يک سوسياليسم تخيلى بود. اين سوسياليسم جامعه سرمايهدارى را انتقاد مينمود، ملامت ميکرد، بر آن لعنت ميفرستاد، آرزوى فناى آن را مينمود، رژيم بهترى را در خيال ميپروراند و ميکوشيد ثروتمندان را متقاعد نمايد که استثمار دور از اخلاق است. ليکن سوسياليسم تخيلى نميتوانست راه علاج واقعى را بنماياند. اين سوسياليسم نميتوانست نه ماهيت بردگى مزدورى را در شرايط سرمايه دارى تشريح نمايد، نه قوانين تکامل آن را کشف کند و نه آن نيروى اجتماعى را که قادر است موجد جامعه نوين باشد پيدا کند. در عين حال انقلابهاى توفانى که با انحطاط فئوداليسم و سرواژ همراه بود، همه جا در اروپا و بخصوص در فرانسه با وضوح روزافزونى مبارزه طبقات را، که اساس کليه تکامل و نيروى محرکه آن ميباشد، آشکار ميساخت. هيچيک از پيروزيهاى آزادى سياسى بر طبقه فئودالها، بدون مقاومت حياتى و مماتى بدست نيامده است. هيچ کشور سرمايهدارى نبود که بدون مبارزه حياتى و مماتى بين طبقات مختلف جامعه سرمايهدارى بر اساس کم و بيش آزاد و دمکراتيک بوجود آيد. نبوغ مارکس در اين است که او اولين کسى بود که توانست از اينجا نتيجهاى را بدست آورد که تاريخ جهان آن را ميآموزد و توانست اين نتيجه را بطرزى پيگير تعقيب کند. اين نتيجه، آموزش مربوط به مبارزه طبقاتى است. مادام که افراد فرانگيرند در پس هر يک از جملات، اظهارات و وعده و وعيدهاى اخلاقى، دينى، سياسى و اجتماعى منافع طبقات مختلف را جستجو کنند، در سياست همواره قربانى سفيهانه فريب و خودفريبى بوده و خواهند بود. طرفداران رفرم و اصلاحات تا زمانى که پى نبرند که هر مؤسسه قديمى، هر اندازه هم بىريخت و فاسد بنظر آيد متکى به قواى طبقهاى از طبقات حکمفرماست، همواره از طرف مدافعين نظم قديم تحميق ميگردند. و اما براى در هم شکستن مقاومت اين طبقات فقط يک وسيله وجود دارد؛ بايد در همان جامعهاى که ما را احاطه نموده است آن نيروهايى را پيدا کرد و براى مبارزه تربيت کرد و سازمان داد که ميتوانند - و بر حسب موقعيت اجتماعى خود بايد - نيرويى را تشکيل بدهند که قادر به انهدام کهن و آوردن نو باشد. فقط ماترياليسم فلسفى مارکس بود که راه بيرون آمدن از بردگى معنوى را که تمام طبقات ستمديده تاکنون در آن سرگردان بودند به پرولتاريا نشان داد. فقط تئورى اقتصادى مارکس بود که وضعيت واقعى پرولتاريا را در نظام عمومى سرمايهدارى تشريح کرد. در تمام جهان، از آمريکا تا ژاپن و از سوئد تا آفريقاى جنوبى، سازمانهاى مستقل پرولتاريا در حال افزايشند. پرولتاريا، در جريان مبارزه طبقاتى خود پرورش يافته و آگاه ميشود، از موهومات جامعه بورژوازى آزاد ميگردد، بيش از پيش بهم پيوسته ميشود و ميآموزد که چگونه درجه موفقيتهاى خود را مورد سنجش قرار دهد، نيروهاى خود را آبديده ميکند و بطور مقاومت ناپذيرى رشد و نمو مينمايد. در ماه مارس سال ١٩١٣ در شماره سوم مجله "پروسوشچنيه" بچاپ رسيد. و.اى. لنين، جلد ١٩ کليات، چاپ چهارم ص ٣-٨. منظور از سوسیالیسم چیست؟ سوسیالیسم به یک فلسفه ی اجتماعی اطلاق می گردد که به
رهایی انسان ها از قیودات ناعادلانه اقتصادی/ اجتماعی و تشکیل جامعه ای عاری از
استثمار و نابرابری معتقد باشد. بر اساس جهان بینی سوسیالیسم ارزش های انسانیِ
برابری طلب و آزادیخواه مانند مالکیت و کنترل جمعی و دمکراتیک بر تولیدات اجتماعی،
روابط غیرکالایی/ غیرکارمزدی، حق تعیین سرنوشت در زندگی شخصی و تشکیل خود حکومتی
های محلی/ افقی و مناسبات همبستگی آور می بایست جایگزین موازین استثمارگر سرمایه
داری و از جمله مالکیت و کنترل خصوصی بر ابزار اجتماعی تولید و فعالیت های اقتصادی
و ثروت، سیستم پولی و کارمزدی، حکومت اقتدارگرایانه صاحبان قدرت و ثروت و فرهنگ
سودجویی فردی و رقابت گرایی مخرب گردد. اگر در چارچوب کاپیتالیسم، صاحبان سرمایه از
طریق اهرم هایی نظیر مالکیت خصوصی بر ارکان عمده ی اقتصاد (سرمایه، تکنولوژی،
اطلاعات، غیره) و بکارگیری نیروی کار پرولتاریا یعنی اکثریت توده های زحمتکش مردم
به تولید و بازتولید ثروت و تصرف خصوصی آن می پردازند و اگر بر مبنای قانون ارزش به
کارگر عمدتا، معادل متوسط مخارج معیشت وی و خانواده اش حقوق (بخشی از ارزش واقعی)
پرداخت می شود و مابقی آن (ارزش افزوده) به عنوان سود به سرمایه دار تعلق می گیرد،
طبعا این رابطه ی استثمارگرانه و نابرابر به ایجاد فاصله ی بسیار فراخ طبقاتی بین
اقلیتی از صاحبان ثروت و قدرت در یک طرف و اکثریت عظیمی از پرولتاریا یعنی مجموعه
ای از مزدبگیران، زحمتکشان، بیکاران در طرف دیگر و نتیجتا گسترش فقر و محرومیت وسیع
در میان توده های مردم یعنی بخش اعظم جامعه منجر می گردد که عوارض اجتماعی بسیار
دیگری مانند اختیار زدایی، مصرف گرایی بی هدف، ازخود بیگانگی، فرد گرایی و رقابت
های ناسالم اقتصادی/ اجتماعی ماحصل ناهنجار آن می باشند. برای مثال در حالیکه اخیرا
در امریکا، سالانه معادل 7 تریلیون دلار فعالیت اقتصادی انجام میگیرد و تنها در سال
2003 کمپانی های امریکا مبلغی، معادل 850 بیلیون دلار منفعت داشتند، اما بخاطر سلطه
مناسبات استثماری سرمایه داری و وجود فاصله ی عظیم طبقاتی در این جامعه در سال های
اخیر فقط حدود یک درصد از جمعیت صاحب بیش از 40 درصد از ثروت هستند اما حدود 20
درصد از مردم در زیر خط فقر بوده و بالای 60 درصد که طبقه ی کارگر را تشکیل می دهند
هیچ گونه کنترلی بر فعالیت اقتصادی و کار خود ندارند و تحت کنترل برنامه های
استراتژیک اقتصادی/ سیاسی از طرف طبقه ی سرمایه دار یعنی تقریبا 2 درصد از جمعیت،
برای زندگی تلاش میکنند (مانتلی ریویر، جولای/ اگوست: 117 116 ،23، 17 و 16). نمونه
دیگر آن را میتوان در ایران دید که ثروت 10 در صد از رده بالای جمعیت 17 برابر
بیشتر از 10 درصد در پایین جامعه میباشد و بیش از 11 درصد از جمعیت زیر خط فقر
زنذگی میکنند (سایت روشنگری 19 سپتامبر2006، گرفته شده از ایسنا، 23 شهریور 1385 ).
وگرنه بنا بر نطر دیالکتیکی و ترقی بینانه جنبش چپ، با ظهور سوسیالیسم یعنی تغییر
رادیکال در مناسبات اقتصادی/ اجتماعی سرمایه داری با نظامی که بر اساس مالکیت و
کنترل عمومی و دمکراتیک بر اهرم های اصلی اقتصاد و ثروت تولید گشته از آنها استوار
باشد، زندگی تقریبا برای همه ی انسان ها شکوفاتر و دلپذیرتر خواهد گردید. اگر در
جامعه ی سرمایه داری به خاطر وجود روابط کارمزدی، نیروی کار همچون یک شیی (object)
وجود خارجی و قدرتی مستقل به خود یافته بیگانه از و حتی در مقابل شخصیت انسانی قرار
می گیرد و اکثریت مردم اسیر قیودات استثمارگر و ستمگر اجتماعی و تحت کنترل سرمایه و
مناسبات کالایی آکنده از آن قرار می گیرند، درصورت برقراری سوسیالیسم، پرولتاریا
یعنی اکثریت قاطع توده های مردم (مزدبگیران، بیکاران، محرومان شهر و روستا و سایر
اقشار زحمتکش مانند اغلب پزشکان، متخصصان تکنولوژیک/ کامپیوتری، مدیران در رده های
پایین و متوسط) فارغ از کنترل سرمایه بوده و با مشارکت آگاه و مستقیم خود در
سازماندهی اقتصادی/ اجتماعی جامعه و از طریق نفی سیستم کارمزد و روابط بیگانه گرای
مشتق یافته از آن که پدیده ی عمده ی نفی کننده ی انسانیت است، به ایجاد جامعه ای
آزاد، برابر، عادلانه و همبستگی آور اقدام می کنند. در جامعه ی جدید دیگر زندگی
مردم تحت کنترل عوامل مخرب اجتماعی (مناسبات استثمارگرایانه/ستمگرایانه و محدودیت
های مادی/ معنوی متاثر از آن) قرار نمی گیرد بلکه ارزش ها و موازین مثبت بدست آمده
در طول تاریخ بشری و از جمله آزادی، دمکراسی و عدالت اجتماعی با ظرفیت های بسیار
وسیع تر، رادیکال تر و انسانی تر متکامل تر شده در جامعه استقرار می یابند. آيا پيروزى کمونيسم در ايران ممکن است؟ تحولات ايران، آيا کمونيسم ميتواند پيروز شود؟" تيتر بحث امروز است. بگذاريد بگويم اين بحث بر سر چى نيست! لااقل بلاواسطه و مستقيما بر سر اين چيزهائى که ميگويم نيست، ولى ميتواند در بحث مطرح شود و راجع به آن اظهار نظر شود. اول بگويم که واضح است جوابى که من به اين سئوال ميدهم مثبت است. يعنى ميگويم کمونيسم ميتواند پيروز بشود، چون اگر اينطور نبود اصلا سمينار نميگذاشتم. خوشم نمىآيد از کسانى که کتاب مفصل مينويسند تا بگويند نميشود هيچ کارى کرد. اگر هيچ کارى نميشود کرد اين کار را هم نميکردى و ميرفتى خانه ات ديگر! در نتيجه اگر کسى فکر ميکند هيچ کارى نميشود کرد، به نظر من واضح است که سمينار هم نميگذارد. جواب من از ابتدا معلوم است. به نظر من کمونيسم ميتواند در ايران پيروز بشود. بحثى که هست بر سر مشکلات اين ماجرا و استراتژى براى رسيدن به يک چنين هدفى است. بحث بايد بتواند اين نکات را روشن کند. محدوديتهاى اين موقعيت را توضيح دهد و فىالواقع شرايطى که در آن ميتواند اين پيروزى متحقق شود را ذکر کند و روى آنها متمرکز شود. اين بحثى در مورد دورنما و افق کمونيسم جهانى نيست. بحث من بحثى از جنس تئورى دوران نيست که آيا اين عصر انقلاب پرولترى است؟ کمونيسم در دوران ما چه جايگاهى دارد، آيا ميتواند پيروز شود؟ بحثهائى که کسانى که تئورى سوسياليسم را دنبال ميکنند با موارد بسيارى از آن آشنا هستند، مثلا لنين اين عصر را عصر انقلابهاى پرولترى ميداند. آيا به جامعه پسا امپرياليستى رسيدهايم؟ سوسياليستها ميتوانند در چنين جامعه اى قدرت را بگيرند؟ بحث من در اين سطح تجريد نيست. بحثى در باره تئورى دوران نيست. اين بحث هم چنين راجع به مدل اقتصادى سوسياليسم نيست. يعنى من نميخواهم اينجا راجع به اينکه آيا ما ميتوانيم جامعه سوسياليستى را برقرار کنيم، يا در باره مشکلات اقتصادى ايجاد يک ساختار سوسياليستى در جامعه، صحبت کنم. (گفتم ميرسيم به اينکه اينها ميتواند مربوط باشند به بحثى که من دارم، ولى محور بحث من در اين جلسه اين نيست که مدل اقتصادى سوسياليسم چيست و آيا ميشود پياده اش کرد يا نه؟ در باره اقتصاديات سوسياليسم، در نتيجه زياد ربطى به بحث من ندارد.)اين بحثى است راجع به اوضاع سياسى ايران و نيروهاى سياسى ايران. کمونيسمى که من اينجا در مورد پيروزيش بحث ميکنم، دارم بعنوان يک نيروى سياسى در جامعه امروز ايران از آن صحبت ميکنم. آيا اين نيروى سياسى ميتواند پيروز شود؟ در نتيجه اين پيروزى قاعدتا يک پيروزى سياسى است. از آنجا سئوالهاى بعدى مطرح ميشود. آيا ميتواند پيروزيش را نگهدارد؟ چگونه ميتواند جامعه را دگرگون کند و غيره؟ که ميتوانيم به آنها بپردازيم. ولى سئوالى که من دارم و ميخواهم در اين سمينار به آن بپردازم اين است که آيا کمونيسم بعنوان يک نيروى سياسى در تحولات جارى ايران شانس قدرت گيرى دارد؟ بحث من در اين چارچوب محدود است. بحثهاى تئوريکتر و تجريدى تر را تا جائى که به اين بحث مربوط باشد به آن ميپردازم. واضح است اين سئوال که آيا ميشود کمونيسم را سر پا نگهداشت يک وجه مهم اقتصادى و ساختارى دارد، در اين شکى نيست و به اين اندازه به آن ميپردازم و اينکه بر فرض اگر قدرت سياسى را گرفتيد بعد از دو سال آيا هنوز سرکار هستيد، تا اين درجه به بحث من مربوط است اما محدوده اش همين است. و بالاخره در اين بحث يک سرى سئوالاتى که به روى ما پرتاب ميشود را سعى ميکنم جواب بدهم. من سئوالات را سعى ميکنم مطرح کنم و جواب بدهم اما اگر سئوالى از قلم بيفتد انتظار من اين است که در جلسه احتمالا کسانى که ابهامى دارند يا مشکلى مىبينند مطرح کنند. مثلا با اين مشخصات جامعه، يا اين مشخصات جنبش، يا اين اوضاع بينالمللى، کمونيسم چگونه ميتواند از اين موانع مشخص رد شود؟ از مانع پذيرش آن توسط غرب، از مسئله تروريسم اسلامى، و از چگونگى ايجاد ساختمان اقتصادى سوسياليسم، اينها سئوالاتى است که از ما ميپرسند و من سعى ميکنم به آنها جواب بدهم. در مورد کل اين مبحث با يک مقدمه اى راجع به اوضاع سياسى امروز ايران بحثم را شروع ميکنم. اين تحولاتى که در ايران از آن صحبت ميکنيم، ماهيتاًً چيست؟ همه قبول دارند که در ايران دارد يک اتفاقاتى مىافتد. برداشت ما چيست؟ چه اتفاقى دارد مىافتد؟ به نظر من در کل دو ديدگاه در جامعه ايران، در تبيين شان از اتفاقى که در ايران دارد مى افتد، رو در روى هم هستند. يکى تبينى است که کل بنياد جنبش دوم خرداد و طرفدارانش روى آن بنا شده و آنهم اين است که جمهورى اسلامى بعد از ٢٠ سال دارد ميرود که خودش را سازگار کند با زيست اقتصادى، سياسى و فرهنگى جامعه و به يک دولت متعارف و يک جامعه مدنى در ايران شکل دهد و اين تحولات پروسه تبديل شدن جمهورى اسلامى به حکومت ايران به معنى نرمال و روتين و روزمره کلمه است. اين تز دو خردادى ها است. تز حجاريان است. تز اکثريتى ها، توده اى ها و تز همه کسانى است که به يک معنى سرنگونى را رد ميکنند. پتانسيل تحولات انقلابى را در ايران رد ميکنند و ميگويند بايد بدون خشونت جلو رفت. "خشونت گريزى" يا اصلاح طلبى اسلامى يا غير اسلامى همه در چارچوب اين تز عمومى است که بحث بر سر تغيير نظام نيست، اگر هم باشد انتهاى پروسه اى است که در آن دولت متعارف دارد تشکيل ميشود و جمهورى اسلامى خودش پرچمدار اصلاح خودش شده است و اين روندى است که دارد اتفاق مىافتد. و از اين طريق جمهورى اسلامى جايگاه خودش را در ايران پيدا ميکند، در مناسبات بين المللى پيدا ميکند، در اقتصاد جهانى پيدا ميکند و غيره. يعنى کسانى که ميخواهند سرنگونى را رد کنند ميروند روى اين چارچوب که جمهورى اسلامى دارد به حکومت بورژوازى ايران تحول پيدا ميکند. روبناى سياسى و رژيم سياسى ناظر بر توسعه کاپيتاليسم در ايران و مدل اقتصادىاش هم چنين و چنان خواهد شد. در نتيجه قطب اول بحران جمهورى اسلامى را بحران جناحى آن ميداند. معضلاش را معضل بخشى از حکومت ميداند. در اين سيستم فکرى کليت جمهورى اسلامى زير سئوال نيست بلکه بخشى از آن که با اين رشد ناسازگار است زير سئوال است و بايد عقب بنشيند. در نتيجه "انحصار طلبى"، "تماميت خواهى"، کلماتى است که براى توصيف بخش نامناسب و عقب مانده حکومت مطرح ميکنند. اين توصيف ها براى آن بخشى استفاده ميشود که از قرار جلوى روند پيدايش جامعه مدنى زير چتر اصلاح طلبى اسلامى را گرفته و از نظر قطب اول اين اشکال است. اما باقى رژيم و حتى قانون اساسى چيزهائى است که ميتواند بعدا تعديل شود. اين قطب حکومت جمهورى اسلامى را در بحران نمىبيند، راست را در بحران مىبيند. راست را مايه بدبختى اين حکومت ميداند و فکر ميکند راست عقب بنشيند اوضاع روى غلطک مىافتد. اين ديدگاه، به نظرم يک قطب عمومى است که اصلاح طلبان ملى-اسلامى و حکومتىها، دو خردادى ها و اپوزيسيون پرو رژيم همه تقريبا به يک درجه در آن جا مىگيرند و در نتيجه يک احساس خويشاوندى بين اپوزيسيون داخل و خارج حکومت در اين قطب وجود دارد. اين قطب رئيس دانا را، بطور مثال، بخشى از جنبش عمومى خود براى اصلاح جمهورى اسلامى ميداند و ميگويد ما هر کدام بخشى از يک جنبش وسيع سياسى هستيم. يا اينکه اين دوره تاريخى دارد به کمک اين آدمها وارد يک دوره جديد ديگر ميشود که جمهورى اسلامى تعديل شده و وضعيت اقتصادى ايران درست شده و غيره. در مقابل، ديدگاهى است که ميگويد اين بحران کليت جمهورى اسلامى است و جمهورى اسلامى کلاًً با روند تاريخى که در ايران دارد اتفاق مى افتد، ناسازگار است و سرنگون ميشود. اين بحران، بحران سرنگونى است. بحران کليت جمهورى اسلامى است. جمهورى اسلامى رفتنى است. اين سيستم هم مبانى و مقدمات خود را دارد. قرار نيست جمهورى اسلامى حکومت متعارف بورژوازى در ايران بشود و يک دوره از انباشت سرمايه در اين شرايط صورت گيرد. روند اوضاع اين است که نيروهايى اينها را بيندازند. در اين ديدگاه بحث اين است که روند اوضاع سياسى به اين سمت ميرود که رژيم اسلامى بيفتد. نه فقط ((جمهورى اسلامى)) يک تناقض است، بلکه پروسه رفع آن از نظر تاريخى شروع شده است. روند اوضاع اين است که نيروهايى اينها را بيندازند. اين آن چارچوبى است که بحث من در آن قرار ميگيرد. من به اين کمپ تعلق دارم و فکر ميکنم بخش اعظم يا شايد همه کسانى که اينجا نشسته اند هم به اين کمپ تعلق دارند که اين بحران کليت جمهورى اسلامى است. جمهورى اسلامى در تناقض با يک واقعيت تاريخى است و بايد برود و روند رفتنش هم شروع شده است. در اين چارچوب ميرسيم به اينکه در اين پروسه کمونيسم چه شانسى دارد و چطور از دل اين قضيه بيرون مى آيد؟ من راجع به بنياد بحران جمهورى اسلامى و نيروهايى که مطرح هستند، چند کلمه اى صحبت ميکنم. سپس سعى ميکنم شانس کمونيسم را در چارچوب اين وضعيت بحرانى، در چارچوب معادلات سياسى، اقتصادى فرهنگى به نسبت بقيه نيروهائى که در ميدان هستند و مبارزه ميکنند و براى رسيدن به قدرت مبارزه ميکنند، بررسى کنم و ملزوماتش را بشمارم. اولين ريشه بحران جمهورى اسلامى اقتصاد است. مشکل اقتصاد ايران بد سياستى رفسنجانى يا فلان اقدام و سياست غلط دولت يا فلان اشتباه در رابطه با صنايع و مديريت نيست. اقتصاد ايران اقتصاد يک کشور ٧٠ ميليونى است که در جهان سرمايه دارى امروز از حوزه عمومى انباشت سرمايه در مقياس بين الملل |