منصور حکمت
کمونيست شماره ٥٣ شهريور ماه ١٣٦٨
|
کارگران کمونيست چه ميگويند؟ منصور حکمت کمونيستها چه کسانىاند و چه ميگويند؟ خيلى در پاسخ به اين سؤال احزاب و گروههاى سياسى را نشان ميدهند که رسما خودشان را کمونيست مينامند و به اين نام فعاليت ميکنند. جالب اينجاست که اگر از خود اين احزاب هم بپرسيد خيلى از آنها هم همين پاسخ را به شما ميدهند. به تصور اينها کمونيسم يک فرقه ايدئولوژيک و سياسى است که گروههاى مختلفى را در بر ميگيرد و کمونيستها اعضاء اين فرقه و اين گروه هستند. سرمايهداران و دولتهايشان هم به اين تصور فرقهاى از کمونيسم دامن ميزنند. معنى عملى همه اينها اين است که کمونيسم يک پديده حاشيهاى در جامعه است. مردم عادى نميتوانند کمونيست باشند. کمونيسم گرايشى در درون خود جامعه نيست بلکه مکتب و جنبش حزبى کسانى است که ميخواهند عقايد و راه و رسم ويژهاى را تازه به درون جامعه ببرند. خيلى روشن است که طبقات حاکم چه منفعتى در دامن زدن به اين تصورات دارند. فرقه قلمداد کردن کمونيسم گام اول در سرکوب کردن آن است. اما، درست به دليل اينکه کمونيسم يک فرقه نيست بلکه جنبش عظيم اجتماعى است که از بطن و متن جامعه سرمايهدارى مايه ميگيرد، تلاشهاى دولتهاى عظيم و تا دندان مسلح بورژوازى در طول دهها سال هنوز هم قادر به سرکوب اين به اصطلاح "فرقه" نشده است و هنوز هم مقابله با کمونيسم معضل اصلى سرمايهدار و جامعه سرمايهدارى است. بى خود نيست که هر چاقوکش و چماقدار اين طبقه که مسئوليت سازماندهى دولت بورژوائى را بر عهده ميگيرد، اعم از اينکه قــُــپـه روى دوشش چسبانده باشند، عمامه سرش گذاشته باشند يا کراوات به گردنش بسته باشند، فورا بعنوان متخصص مبارزه با کمونيسم قد علم ميکند و شلنگ تخته مياندازد. کمونيسم يک گرايش اجتماعى است، درست نظير ناسيوناليسم و ليبراليسم و غيره، که دائما در درون خود جامعه شکل ميگيرد و باز توليد ميشود. پايه و کانون پيدايش و رشد کمونيسم، طبقه کارگر و مبارزه تعطيل ناپذير اين طبقه عليه سرمايهدارى و اوضاع مشقتبارى است که اين نظام به زحمتکشانى که اکثريت عظيم جامعه را تشکيل ميدهند تحميل ميکند. کمونيسم مکتبى نيست که توسط مارکس و انگلس ابداع شده باشد. از نظر تاريخى کمونيسم، بعنوان يک جريان اعتراضى کارگران، مقدم بر مارکسيسم در اروپاى اواخر قرن هجدهم و اوائل قرن نوزدهم شکل گرفت و بوجود آمد. اساس اين کمونيسم کارگرى، که آنرا از تمامى مکاتب و جريانات شبه سوسياليستى طبقات دارا در زمان خود متمايز ميساخت، هويت کارگرى آن و اعتراض آن به مالکيت بورژوائى بر وسائل توليد بعنوان علتالعلل مشقات تودههاى کارگر بود. در زمان انتشار مانيفست کمونيست توسط مارکس و انگلس در سال ١٨٤٨ کمونيسم کارگرى فىالحال يک جريان زنده مبارزاتى و اعتراضى بود. مانيفست کمونيست نام خود را دقيقا از اين جنبش کمونيستى کارگرى گرفت. مارکسيسم اين جنبش اجتماعى را به يک انتقاد عميق از جامعه سرمايهدارى و به درک روشنى از دورنماى انقلاب کارگرى مسلح ساخت. مارکسيسم به سرعت به تئورى و جهاننگرى اين صف اجتماعى و به پرچم کمونيسم کارگرى تبديل شد. تحت پرچم مارکسيسم، کمونيسم کارگرى به يک قدرت عظيم در صحنه سياسى تبديل شد که فعاليتهاى بينالملل کارگرى و انقلاب کارگرى روسيه در ١٩١٧ جلوههائى از آن بودند. اين کمونيسم کارگرى ديگر به جزء لايتجزاى جنبش کارگرى در تمام کشورهاى سرمايهدارى تبديل شده. هر جا اعتراض کارگرى در جريان است بورژوا فورا شامهاش براى پيدا کردن کمونيستها تيز ميشود. هر جا اسمى از مارکسيسم بميان ميايد، حتى اگر اين مارکسيسم، مارکسيسم نيم بند روشنفکران خود طبقه حاکم باشد، بورژوازى اول دور کارخانههايش حصار امنيتى ميکشد و دستش را روى گوش کارگران ميگذارد. با اين همه باز شاهد اينست که تا اعتراض کارگرى بالا ميگيرد زمزمه مرگ بر سرمايهدارى و زنده باد حکومت کارگرى در ميان کارگران بلند ميشود. هر کارگرى که به فکر تغيير اوضاع خودش و طبقهاش ميافتد، فورا دنبال کتاب و جزوه مارکس و لنين ميگردد. بورژوازى اينها را به حساب "توطئه و تحريک کمونيستها" ميگذارد. اما در واقع توطئهاى در کار نيست. کمونيسم يک سنت مبارزاتى در درون خود طبقه کارگر است. طيف قابل توجهى از خود کارگران. خود همانها که مزد ميگيرند و کار ميکنند و حاصل کارشان کيسه سرمايهداران را پر ميکند، کمونيستند. در سطح عمومى کمونيسم آن گرايشى در جنبش کارگرى است که تحت هر شرايطى اتحاد کارگران را دنبال ميکند. اساس محروميتها و مشقات طبقه کارگر، يعنى نظام سرمايهدارى و مالکيت بورژوائى را افشاء ميکند. در هر دقيقه مبارزه طبقه کارگر حضور دارد و در عين حال افق عمومى انقلاب کارگرى را در برابر کارگران قرار ميدهد. در مبارزه هر بخش طبقه فعال است و در عين حال منفعت کل طبقه را خاطر نشان ميسازد. اين آن جريانى است که ميخواهد کل بردگى مزدى و کل قدرت سرمايه را از ميان بردارد و کارگران را براى ايفاى اين نقش آماده ميکند. اگر بورژوازى يک روز سرنيزه را از روى گلوى کارگران بردارد همه خواهند ديد که چگونه هزاران و هزاران کارگر همينها را با صراحت و فصاحت خيره کنندهاى از روى چارپايهها خواهند گفت. اما براى ديدن دامنه اين کمونيسم زنده کارگرى حتى لازم نيست آن روز بيايد. سوسياليسمى که عميقا در درون طبقه کارگر ريشه دوانده همين امروز در شيوه و زبانى که تودههاى کارگر و رهبرانشان در جزئىترين اعترضشان بکار ميبرند به روشنى منعکس است. کمونيسم يک گرايش زنده و پرنفوذ کارگرى است که بخش وسيعى از رهبران عملى و رهبران جنبش اعتراضى را با خود دارد بدون اينکه اينها لزوما اعضاء سازمانهاى کمونيست باشند. اما اين تنها گرايش درون طبقه کارگر نيست. طبقه کارگر و جنبش کارگرى کانون گرايشات سياسى و مبارزاتى متعددى است. اوضاع و احوال و مسائل اقتصادى طبقه کارگر، اوضاع سياسى جامعه، جدال احزاب سياسى و کل تاريخ معاصر جامعه، گرايشات و جريانات گوناگونى را در درون طبقه کارگر شکل ميدهند. آنارشيسم، رفرميسم، سنديکاليسم، ناسيوناليسم و غيره همه بر طبقه کارگر تاثير ميگذارند و قطببندىهائى را در درون جنبش کارگرى بوجود ميآورند. بنابراين در ترسيم سيماى سياسى و مبارزاتى کارگران کمونيست و کمونيسم کارگرى بسيار ضرورى است که تفاوتهاى گرايش کمونيستى و راديکال با ساير گرايشات نيز مشخص بشود. اينجا ديگر تفاوتها نه فقط در آرمانها و دورنماها بلکه در فعاليت و مبارزه هر روزه، در شعارها و تاکتيکهاى مبارزاتى، در مطالبات سياسى و اقتصادى، در روشهاى مبارزه، در موضعگيرى نسبت به مسائل گرهى جنبش کارگرى و غيره معنى پيدا ميکند. در طول سالهاى اخير، بويژه در بحث مربوط به سياست سازماندهى حزب در درون طبقه کارگر، ما به کرات از گرايش راديکال- سوسياليست در جنبش کارگرى سخن گفتهايم. ما بر اين تاکيد کردهايم که شکل دادن به يک حزب کمونيستى کارگرى و قدرتمند در گرو سازمان دادن و متحد کردن و تقويت اين گرايش در درون طبقه کارگر است. يک جزء اين مبارزه، همانطور که قبلا هم گفتهايم، تلاش براى خودآگاه کردن اين طيف کارگران و تبديل کردن آنها به يک جريان زنده مبارزاتى است که تفاوتهاى خود را با ساير گرايشات در درون طبقه به روشنى ميشناسد و شعارها و تاکتيکهاى خود در جنبش کارگرى را به روشنى معلوم کرده است. سلسله برنامههائى که از اين پس هر هفته تحت عنوان عمومى "کارگران کمونيست چه ميگويند" پخش خواهد شد، همين هدف را دنبال ميکند. در اين برنامهها، که شامل گفتارها، مصاحبهها، پخش نوار سمينارهاى حزبى و غيره خواهد بود، ميکوشيم تا سيماى سياسى و مبارزاتى کمونيسم کارگرى و طيف کارگران سوسياليست و راديکال را در عرصههاى مختلف ترسيم کنيم. طيف وسيعى از مسائل، از مبانى فکرى اين جريان تا تاکتيکهاى آن در جنبش کارگرى در تمايز و در مقايسه با ساير گرايشات و احزاب فعال در جنبش کارگرى مورد بحث قرار خواهد گرفت. کارگران کمونيست در باره انقلاب و حکومت کارگرى چه ميگويند، موضع ما در قبال جمهورى اسلامى چيست و چه نوع حکومتى بايد بر سر کار آيد، در باره مبارزه اقتصادى، مبارزه براى اصلاحات و بهبودهاى فورى چه ميگوئيم، نظر ما در باره تشکلهاى تودهاى کارگرى، شورا، سنديکا و مجمع عمومى صندوقهاى کارگرى و غيره چيست. مبارزه قانونى و علنى چه جايگاهى براى کمونيسم کارگرى دارد. در مبارزه بر سر قانون کار چه ميکنيم. با شوراهاى اسلامى چه بايد کرد، در باره بيمه بيکارى چه ميگوئيم. جايگاه سازمانيابى حزبى براى کارگران کمونيست چيست و فعاليت حزبى به چه اشکالى سازمان مييابد. اتحاد عمل با ساير گرايشات چه موازينى دارد. اينها و مسائل متعددى از اين نوع موضوع بحث اين سلسله برنامهها خواهد بود. هر برنامه به موضوع مستقلى خواهد پرداخت و به تنهائى کاملا قابل استفاده خواهد بود. هر يک از برنامهها بصورت مقالات و جزواتى در نشريات حزبى و بطور مجزا منتشر خواهد شد و بايد به ابتکار رفقاى حزبى در دستور بحث و مطالعه محافل کارگران مبارز قرار بگيرد.
اين نوشته براى اولين بار تحت عنوان "معرفى يکى از برنامههاى راديو صداى حزب کمونيست ايران" پخش گرديد و بعدا در نشريه کمونيست ارگان مرکزى حزب کمونيست ايران، سال ششم شماره ٥٣ شهريور ماه سال ١٣٦٨ منتشر شد.
+ نوشته شده توسط Victoriya |
اطلاعیه بنیاد منصور حکمت درباره انتشار بخشی از دست نوشته های منصور حکمت بنیاد منصور حکمت باطلاع علاقمندان آثار منصور حکمت میرساند که از امروز بخشی از دست نوشته های منصور حکمت که در آرشیو شخصی او است، به همت و کوشش ایرج فرزاد و آذر ماجدی برای همگان قابل دسترسی است. متن اسکن شده این نوشته ها در سایت بنیاد موجود است. همینجا از مجید پستنچی که زحمت قرار دادن فایل ها در سایت را کشیده نیز تشکر میکنیم. لیست مطالب را در پایین ملاحظه میکنید. در این اقدام مشترک، تعدادی از نوارها و مباحثی که منصور حکمت در آن شرکت داشته و تاکنون انتشار علنی نیافته اند، دیجیتایز شده و پس از تکمیل و ادیت و حذف برخی بخشها که حاوی نکات امنیتی است، در دسترس عموم قرار خواهند گرفت. برای دسترسی به فایل ها بر لینک زیر کلیک کنید: + نوشته شده توسط Victoriya |
مصاحبه بی بی سی با آذر ماجدی بمناسبت سالگرد انقلاب بهمن رادیو بی بی سی 4 و سرویس جهانی، برنامه جهان امروز، از آذر ماجدی، بعنوان یک فعال قدیمی کمونیست و حقوق زن و از رهبری حزب اتحاد کمونیسم کارگری و سازمان آزادی زن، که هم علیه رژیم شاه و هم رژیم اسلامی مبارزه کرده و مستقمیا در انقلاب 57 شرکت داشته است، برای مصاحبه بمناسبت سی امین سالگرد انقلاب دعوت بعمل آوردند. آذر ماجدی در این دو مصاحبه تاکید کرد که این انقلاب، بر خلاف، تعبیر عمومی یک انقلاب اسلامی نبود. مردم خواهان آزادی، برابری بیشتر و یک جامعه عادلانه بودند. مردم از اختناق و دیکتاتوری، سرکوب و فقر و فساد جانشان به لب رسیده بود. انقلاب حاصل چنین شرایطی بود. آذر همچنان به شرایط امروز و جنبش اعتراضی مردم اشاره کرد. برنامه رادیو 4 بی بی سی تحت عنوان "پرواز از تهران" در ژانویه و بی بی سی جهان امروز در دوشنبه 9 و سه شنبه 10 فوریه پخش گردید. برای شنیدن مصاحبه جهان امروز میتوانید به سایت حزب اتحاد کمونیسم کارگری وآزادی زن رجوع کنید: روابط عمومی حزب اتحاد کمونیسم کارگری
+ نوشته شده توسط Victoriya |
در زیر لینک برنامه تلویزیونی یک دنیای بهتر را برایتان ارسال میکنم. در این شماره + نوشته شده توسط Victoriya |
روش برخورد سیاسی ما به "حزب کمونیست کارگری" و "حزب کمونیست کارگری- حکمتیست" ١- احزاب سياسى را نه آنطور که خود ادعا ميکنند بلکه بر مبنای پراتيک شان باید قضاوت کرد. احزاب اجتماعى احزابى هستند که به سنتهاى ريشه دار طبقاتى متکى اند و سوخت و ساز مادى روشنى با جنبش طبقه خود دارند. احزاب سياسى همواره تحت تاثير گرايشات و سنتهاى اجتماعى بيرون خود قرار دارند٬ از آنها تاثير ميگيرند و بر آنها تاثير ميگذارند. ٢- کمونيسم کارگرى يک جنبش اجتماعى و طبقاتى است. کمونيسم کارگرى گرايشى در درون جنبش طبقه کارگر است که افق نابودى نظام سرمايه دارى از طريق يک انقلاب کارگرى و برپائى يک جامعه آزاد کمونيستى را نمايندگى ميکند. اما بدنبال شکست انقلاب اکتبر و شکست سوسیالیسم کارگری در روسیه، کمونيسمى به ميدان آمد که ناسيوناليسم، رفرميسم و دمکراسى عناصر اساسى آن بود. احزاب متفرقه چپ جهان در طول قرن بيستم کمابيش از اين سنت تاثير گرفتند. تاريخ قرن بيستم تاريخ جدائى اين "کمونيسم" از کارگر و از مارکسيسم است. آنچه بعنوان بستر رسمى کمونيسم و اردوگاههاى آن در طول قرن بيستم وجود داشت چيزى جز يک ناسيونال- رفرميسم بورژوائى نبود. ٣- تلاش براى احياى سنت حزبى کمونيسم کارگرى و پايان دادن به اين شکاف تاريخى کارگر و کمونيسم امرى بود که در ايران و با تلاش منصور حکمت آغاز شد. جدالهاى فکری، نظری و سیاسی بعد از "انقلاب ۵٧" که به جنبش مارکسیسم انقلابی معروف شد، اساسا جدالى بود براى دفاع از ارتدوکسى کمونيسم مارکسى و ضرورت سنگربندى طبقه کارگر انقلابى در يک حزب کمونيستى. تشکيل حزب کمونيست ايران پيروزى مارکسيسم انقلابى بر چپ خلقى و ناسيوناليست بود. پديده اى که طيف وسيعى از چپ موجود را با خود همراه کرد. پس از تشکیل حزب کمونیست ایران، جدال نظری- سیاسی منصور حکمت برای تبدیل این حزب به حزب اعتراض سوسیالیستی طبقه کارگر ادامه یافت. این تلاش در قالب مباحث کمونیسم کارگری بروز یافت. منصور حکمت با طرح مباحث کمونیسم کارگری در دهه 80 میلادی، به جنبش کمونیسم کارگری در ایران نه تنها یک هویت و تعین تئوریک و سیاسی، بلکه یک خودآگاهی جنبشی و سیاسی بخشید. در ادامه این تلاش های فکری – تئوریک، منصور حکمت با تشکیل حزب کمونیست کارگری در سال 1991 این هویت و آگاهی را در قالب عملی و سازمانیابی حزبی جنبش کمونیسم کارگری متبلور کرد. حزب کمونیست کارگری اولین حزب کمونیستی کارگری در تاریخ ایران است. گسستن از سوسیالیسم های غیر کارگری نه تنها در تئوری و سیاست بلکه در غالب سازمانیابی حزبی نیز متحقق شد. این حزب نقشی بسیار تعیین کننده در ابراز وجود اجتماعی جنبش کمونیسم کارگری و در دخالت فعال این جنبش در جدال های سیاسی و فکری طبقاتی در جامعه داشته است. ۴- تشکيل حزب کمونيست کارگرى درمتن تحولات مهم جهانى یک پیشروی مهم و نقطه عطفی تعیین کننده در تاریخ جنبش کمونیسم کارگری است. اين حزب طى يک دهه در نامساعدترين شرايط جهانى٬ که آنتى کمونيسم لجام گسيخته و کمونيسم گريزى وجه مشخصه آن بود٬ به ترندى معتبر در ايران و منطقه تبديل شد. حزب کمونیست کارگری، همانگونه که منصور حکمت بارها تاکید کرده است، صرفا نوک کوه یخ جنبش کمونیسم کارگری بود. علیرغم یک گسست کامل و همه جانبه با سوسیالیسم های غیرکارگری و تلاش برای استوار کردن حزب بر جنبش اعتراضی سوسیالیستی طبقه کارگر، گرایشات سوسیالیستی غیرکارگری و چپ رادیکال در این حزب کماکان به حیات خود در حاشیه و سکوت ادامه دادند. بخشى از اين گرايش با تغيير در فضاى سياسى ايران و آغاز جنبش توده ای برای سرنگونی رژیم اسلامی مجددا فعال شد. جنبش سرنگونى با افق راديکاليسم ضد رژيمى اين چپ تطابق یافت. چپ راديکال در حزب کمونيست کارگرى با سیاست تشکيلات دارى٬ حفظ وضع موجود، گوشه نشينى٬ انقلابيگرى ضد رژيمى٬ تمايلات سوسيال دمکراتيک٬ و بخشا تسليم به فرمولهاى جنبش دو خرداد و اساسا استنکاف از تلاش کارگرى و کمونيستى تداعی می شد. چپ راديکال در حزب کمونيست کارگرى تا سطح برنامه يک دنياى بهتر عقب نشست اما اين عقب نشينى فرمال هيچوقت به سنت پراتيکى آن تبديل نشد. ۵- درگذشت نابهنگام منصور حکمت، رهبر سیاسی، فکری و حزبی کمونیسم کارگری، در حزب کمونيست کارگرى يک زلزله سياسى ايجاد کرد و فضا را برای تعرض این گرایشات آماده کرد. جدالى در حزب توسط دو جناح شکل گرفت که در آن نه کمونيسم کارگرى و نه منصور حکمت نمايندگى نشد. در نتیجه این مصاف حزب به سرعت بسمت انشعاب ٢٠٠۴ رانده شد و بدنبال آن حزب "حکمتيست" تشکیل شد. پس از انشعاب جدال گرایشات متوقف نشد، بلکه در درون هر دو حزب منتسب به کمونیست کارگری ادامه یافت. انشعاب، اما، بروز گرایشات چپ رادیکال را تحت نام خود و بر پای خود میسر کرد. پروسه عبور از منصور حکمت توسط بخش حاکم رهبری هر دو حزب با سرعتی غیر قابل انتظار و شگفت آور به پیش رفت. وجه مشخصه خطوط مختلف چپ راديکال عبور از منصور حکمت و بازسازى سنت هاى عتيق چپ ايران و جهان زير نام "کمونيسم کارگرى" بود. همان گونه که احزاب کمونیسم بورژوایی در قرن بیستم با استناد به مارکس و لنین سوسیالیسم های غیر کارگری را نمایندگی می کردند، رهبری این دو حزب تحت عنوان کمونیسم کارگری، با استفاده از نفوذ و اتوریته فکری و سیاسی منصور حکمت و با استناد به برنامه یک دنیای بهتر سیاست های چپ رادیکال و غیر کارگری را طرح و بسط می دهند. ۶- این احزاب در حال تغییر و تحول جدی هستند. تلاش ما، چه در فراکسیون اتحاد کمونیسم کارگری و چه پس از آن برای ناظر کردن خط کمونیسم منصور حکمت بر این احزاب به نتیجه نرسید. تحولات سیاسی و تداوم پراتیک اجتماعی کنونی "حزب کمونیست کارگری" را به کمپ ناسیونالیسم پرو غرب و "حزب کمونیست کارگری- حکمتیست" را به اردوی ناسیونالیسم ضد امپریالیستی سوق خواهد داد. ٧- حزب اتحاد کمونيسم کارگرى در نقد اين ديدگاهها و مبتنى بر بازسازى حزبى سنت کمونيستى منصور حکمت و ناظر کردن همه جانبه کمونيسم کارگرى بر جنبش اعتراض ضد سرمايه دارى طبقه کارگر تشکيل شده است. ما اعلام ميکنيم: ١- سياستهاى حاکم به رهبرى اين احزاب در سازشى صورى با کمونيسم کارگرى و ادبيات آن و از نظر اجتماعى و سنت طبقاتى در مقابل آن قرار دارد و آگاهانه براى عبور از آن تلاش ميکند. ٢- اين سنن با گرایش و سنت سوسیالیستی طبقه کارگر ربطی ندارد. سنتهاى فکرى، سياسى و تئوريک حاکم بر اين دو حزب اساسا سنتهاى چپ راديکال است. نگرش حزبى و سبک کار آنها مبتنى بر همين سنتها و در تقابل کامل با تئورى حزب اجتماعى و کارگرى و سياسى منصور حکمت و کمونيسم کارگرى قرار دارد. ٣- اهداف و نظرات سیاسی این احزاب با برنامه يک دنياى بهتر در تناقض است و برخی از سياستها و مصوبات رسمى و همچنین پراتیک عملی شان در مقابل اين برنامه قرار دارد. ۴- نوع رهبرى٬ سنت تشکيلاتى٬ سکتاریسم، فرقه گرایی، شیوه برخورد به مخالفين سياسى و تحریف منقد و مخالف همگی از بروزات تسلط گرایش چپ رادیکال در این احزاب است. ۵- موقعیت کمونیسم کارگری در این احزاب بعنوان ماتريال انسانى در گرو تعيين تکليف با سنتها و ديدگاه حاکم بر رهبرى و گرایش چپ رادیکال حاکم بر این احزاب است. آرمانخواهى و کمونيست بودن بخشى از کادرهاى اين احزاب با سياست و سنت فکرى و نظرى حاکم بر حزب آنها دو مقوله متفاوت است. اگر کمونيستهای کارگری دراين احزاب پرچمى براى تغيير نداشته باشند لاجرم در سيستم جديد موجود حل ميشوند. ۶- این احزاب به درجه ای که سیاستهای خود را در لفافه کمونیسم منصور حکمت می پیچند، سرپل، ایستگاه و ظرفی برای پیوستن نیروی انسانی ای هستند که خواهان مبارزه کمونیستی اند. سیاست ما در این راستا نشان دادن ماهیت واقعی خط حاکم بر این احزاب و تلاش برای سوق دادن این نیروها به حزب پرچمدار کمونیسم منصور حکمت، حزب اتحاد کمونیسم کارگری، است. سرنوشت این احزاب برای حزب اتحاد کمونیسم کارگری مهم است. حزب اتحاد کمونيسم کارگری تاکید می کند که پیروزی کمونیسم کارگری تنها با کمونیسم مارکس و منصور حکمت ممکن است. ما کادرها و نیروهاى کمونیسم کارگری در اين احزاب را به برافراشتن پرچم کمونيسم کارگرى منصور حکمت و پیوستن به حزب اتحاد کمونیسم کارگری فرا میخوانیم. حزب اتحاد کمونیسم کارگری مصوب پلنوم چهارم به اتفاق آرا ژانويه ٢٠٠٩ – بهمن ١٣٨٧ *** + نوشته شده توسط Victoriya |
اطلاعیه پایانی پلنوم چهارم حزب اتحاد کمونیسم کارگری پلنوم چهارم حزب اتحاد کمونیسم کارگری طی سه روز از تاریخ ٢۴ تا ٢۶ ژانویه با شرکت اکثریت اعضای کمیته مرکزی و تعدادی از کادرها، بعنوان ناظر، برگزار شد. پلنوم با سرود انترناسیونال و یک دقیقه سکوت بیاد جانباختگان سوسیالیسم و منصور حکمت کار خود را آغاز کرد. ابتدا آئین نامه تصویب و هیات رئیسه انتخاب شد. سپس دستور جلسه بدینقرار به تصویب رسید:
در مبحث افتتاحیه علی جوادی به اوضاع بین المللی و بحران جهانی سرمایه داری پرداخت. وی اشاره کرد که شرایط بشدت تغییر یافته است و ما به پایان یک دوره رسیده ایم. دوره ای که با تهاجم ریگان و تاچر آغاز شد، سقوط بلوک شرق و تهاجم وحشیانه سرمایه داری به طبقه کارگر، آزادیخواهی و کمونیسم اوج آن بود و بحران عمیق و گسترده سرمایه داری نقطه پایان آن است. او اشاره کرد که شرایط بیش از هر زمان برای تعرض و عمل مستقیم کمونیستی مهیا است. سپس پلنوم به بحث درباره جوانب مختلف این مبحث پرداخت. طی مباحث بر این نکته تاکید شد که باید ویژگی ها و اهمیت شرایط کنونی را برای مبارزه کمونیستی دریافت. اشاره شد که مبارزات طبقه کارگر جهانی پشتوانه ای برای مبارزه طبقه کارگر و کمونیسم در ایران برای کسب قدرت سیاسی است. بر نقش حزب بعنوان حزب کمونیستی کارگری که سنت منصور حکمت را دنبال می کند در این شرایط، بویژه در ایران، تاکید شد.
دستور بعدی به گزارش فعالیت های حزب در فاصله دو پلنوم اختصاص داشت. مسئولین هر عرصه گزارش خود را به پلنوم ارائه دادند و در مورد نقاط ضعف و قدرت حزب در هر عرصه صحبت و توجه حزب را به ملزومات رفع نواقص جلب کردند. رفقا نسرین رمضانعلی در مورد کمیته سازمانده، سیاوش دانشور در مورد تبلیغات، آذر ماجدی تشکیلات خارج کشور، سیروان قادری دفتر حزب در دفاع از حقوق پناهندگی، شهلا نوری مالی، مجید پستانچی در مورد وب سایت حزب و کمیته آی تی و مریم کوشا کمیته روابط بین الملل به پلنوم گزارش دادند.. نسرین رمضانعلی بر گسترش نفوذ حزب در میان فعالین کارگری و کارگران رادیکال – سوسیالیست تاکید گذاشت. وی گفت که این فعالین کارگری بر این نظر اند که حزب به روشنی دارای نفوذ است، اما باید این نفوذ گسترش یابد. نسرین رمضانعلی همچنین اشاره کرد که مساله ارتباط گیری با مشکلاتی روبرو شده است که باید در جهت رفع آنها سریعا اقدام شود. حزب در چند مبارزه کارگری دخالت فعال داشته است و نقش حزب در پیشبرد این مبارزات و احساس مسئولیت بالای حزب برای حفظ امنیت فعالین موجب توجه بیش از پیش فعالین به ما شده است. این احساس مسئولیت و عدم سکتاریسم دو فاکتور مهم در جلب فعالین کارگری به حزب است. طرح مساله کنترل کارگری از جانب حزب به بحث عمیق و گسترده ای در جنبش کارگری دامن زده و رهبران کارگری بسیاری را بخود جلب کرده است. مباحث و نقد حزب در مورد نهاد های کارگری که در خارج محیط کار شکل گرفته اند تاثیر مثبتی در میان فعالین کارگری داشته است. نسرین رمضانعلی در انتها اشاره کرد که ما احتیاج داریم نیروی بیشتری را بر این عرصه از فعالیت متمرکز کنیم. مشکلات و کمبود های مالی حزب نیز یک مانع جدی در گسترش نفوذ حزب در میان نه تنها جنبش کارگری، بلکه جنبش های اجتماعی رادیکال دیگر است. سیاوش دانشور در مورد انتشار نشریه برای یک دنیای بهتر و انتشار اطلاعیه های حزبی به پلنوم گزارش داد. نشریه برای یک دنیای بهتر کماکان محبوب تر شده است. مباحث آن توسط بخش وسیعی از فعالین کارگری و نیروهای چپ و اپوزیسیون مطالعه می شود و به مباحث داغی در زمینه مسائل اجتماعی و سیاسی دامن می زند. حزب در این مدت بطور متوسط دو سه اطلاعیه در روز منتشر کرده است. یک نکته قابل توجه این است که تماما منابع خبری این اطلاعیه ها رفقای حزبی ما هستند. بدنبال انتشار اطلاعیه هشدار حراست ایران خودرو در مورد نقش حزب در اعتصابات کارگری، اخیرا حراست این کارخانه در یکی از اطلاعیه های حزب دخل و تصرف کرده است و اطلاعیه جعلی را با نام و امضاى حزب به چاپ رسانده و در میان کارگران پخش کرده است. به ابتکار رفقای حزب اطلاعیه های حزب اکنون در بخش هایی از کشور توزیع می شود. بغیر از اطلاعیه های حزبی، بیانیه حزب در مورد فقر و در مورد انجماد دستمزد کارگران نسبتا وسیع در محلات کارگری پخش شده است. با اطمینان باید اعلام کرد که حزب در میان جنبش کارگری توجه ویژه جلب کرده است. آذر ماجدی به موانع سازماندهی فعالیت و ساختن ساختار حزبی در خارج اشاره کرد. وی گفت که فعالیت در خارج طی این مدت چندان رضایت بخش نبوده است. رفقای حزبی در انگلستان، کانادا و سوئد موفق شده اند چند آکسیون سازمان دهند. جلسات آموزشی کار خود را آغاز کرده اند، اما هنوز روتین نشده و باید مرتبا گسترش یابد. اعضای جدیدی در انگلستان، سوئد، سوئیس، هلند و ترکیه به حزب جلب شده اند. مساله مالی و درگیری کادرها در فعالیت های متنوع حزبی دو رکن اصلی کندی پیشرفت فعالیت در خارج کشور ارزیابی شد.
مجید پستانچی به پلنوم در زمینه فعالیت کار کمیته آی تی و وب سایت حزب گزارش داد. وی گفت که خوشبختانه رژیم اسلامی هنوز موفق نشده است که وب سایت حزب را فیلتر کند. اما تاکنون دو بار سرور سایت را مورد حمله قرار داده است که هر بار چند روزی کار وب سایت مختل شد. تلاش برای در دسترس نگاه داشتن سایت در داخل کشور، انرژی و وقت زیادی را طلب میکند. بازدید کنندگان سایت گسترش پیدا کرده اند. بویژه روز پنجشنبه، روز بعد از انتشار نشریه برای یک دنیای بهتر، تعداد بازدید کنندگان سایت بسیار افزایش پیدا میکند. بطور متوسط روزهای پنجشنبه سایت حدود ۴٣ هزار بازدید کننده دارد. جالب اینجاست که از نقاط حتی دور افتاده کشور به سایت رجوع میشود. سیروان قادری در زمینه پیشرفت کار دفتر حزب در دفاع از حقوق پناهندگی، بویژه در ترکیه اشاره کرد. وی گفت که فعالیت های این دوره حزب تاثیرات بسزائی در کمک به پناهجویان داشته است. سازمان عفو بین الملل و دفتر سازمان ملل در ترکیه اکنون با ما در مورد برخی پرونده ها تماس می گیرد و به نامه های اعتراضی ما سریعا پاسخ می دهد.
شراره نوری در مورد فعاليت دبيرخانه و ميزان آمار ارسال نشریات و اطلاعیه های حزبی به یک لیست وسیع گزارش داد. و مریم کوشا گفت که کار ترجمه اسناد حزبی آغاز شده و سایت انگلیسی حزب راه اندازی شده است. اما پیشرفت کار بعلت کمبود نیرو بسیار کند بوده است. پس از پایان گزارشات بحث و پرسش در مورد آنها آغاز شد. در مجموع کلیه رفقا بر این نکته تاکید داشتند که حزب اتحاد کمونیسم کارگری بعنوان یک حزب جدی، فعال و رادیکال در میان اپوزیسیون، جنبش کارگری و جامعه بطور کلی تثبیت شده است. یک نکته بسیار مهم این است که حزب بعنوان حزب کمونیستى کارگری که بر سنت منصور حکمت پای میفشارد و بعنوان مدافع سرسخت نظرات، سبک کار و سنت منصور حکمت شناخته شده است. در روز دوم پلنوم با بحث در مورد قطعنامه ها آغاز بکار کرد. ابتدا آذر ماجدی قطعنامه برخورد سیاسی ما به "حزب کمونیست کارگری" و "حزب کمونیست کارگری- حکمتیست" را معرفی کرد. این یکی از اسناد مهم مصوب پلنوم چهار است. بدنبال بحث مفصل در این مورد، قطعنامه باتفاق آراء به تصویب رسید. نسرین رمضانعلی قطعنامه درباره عملکرد "کميته هاى کارگرى" و تاکیدی مجدد بر ايجاد تشکلهاى توده اى کارگرى، علی جوادی درباره سندیکالیسم و سیاوش دانشور بیانیه حزب درباره نقش و جایگاه منصور حکمت را معرفی کردند. هر چهار سند به اتفاق آراء به تصویب پلنوم رسیدند. در مبحث اولویت های سیاسی و فعالیت آتی حزب رفقا فعالانه دخالت کردند. همه بر گسترش فعالیت حزب چه در داخل کشور و چه در خارج تاکید داشتند. تحکیم تصویر حزب به عنوان یک حزب سیاسی مدعی قدرت سیاسی، در دسترس قرار دادن هر چه بیشتر حزب و در این راستا تلاش برای گسترش برنامه های تلویزیونی و رادیویی حزب، گسترش توان مالی حزب بعنوان کلید گسترش فعالیت های حزب، تحکیم ساختار حزبی و تمرکز بیشتر بر نقد دائمی اپوزیسیون از نکات مورد اشاره در این بخش بود. رفقا بر نقش موثر و چشمگیر حزب در نقد اپوزیسیون، ناسیونالیسم پرو غرب، ملی – اسلامی ها و احزاب موسوم به کمونیسم کارگری و انعکاس مثبت این نقد ها در جامعه تاکید گذاشتند. مبحث بعدى انتخابات بود. علی جوادی به اتفاق آراء بعنوان دبیر کمیته مرکزی انتخاب شد و رفقا سیاوش دانشور، نسرین رمضانعلی، مریم کوشا، آذر ماجدی، سعید مدانلو و شهلا نوری بعنوان اعضاى دفتر سیاسی حزب انتخاب شدند. پلنوم چهارم حزب اتحاد کمونیسم کارگری با موفقیت کامل پس از سخنان اختتامیه علی جوادی و پخش سرود انترناسیونال به پایان رسید. در این سه روز علاوه بر جلسات رسمی پلنوم، سمینارهایی در رابطه با مسائل جنبش کمونیسم کارگری نیز برگزار شد. کلیه رفقا فعالانه در این مباحث شرکت داشتند. این سمینارها مباحث بسیار جالب و داغی را طرح کرد و به بحث گذاشت. در پايان پلنوم جلسه دفتر سياسى برگزار و هيئت دائر دفتر سياسى انتخاب شد. آذر ماجدى٬ على جوادى و سياوش دانشور بعنوان اعضاى هيئت دائر حزب انتخاب شدند.
+ نوشته شده توسط Victoriya |
بيانيه حزب اتحاد کمونيسم کارگرى در باره نقش و جایگاه منصور حکمت کمونیسم منصور حکمت پرچم حزب ماست! رهبران شاخص جدال طبقاتى در تاريخ همواره موضوع جدال اند. منصور حکمت، نه فقط در مرکز جنبش کمونيستى طبقه کارگر، بلکه در ميان نيروهاى اپوزيسيون رژيم اسلامى٬ از شاخص ترين شخصيتهاى سياسى است که همواره مورد بحث بوده است. هر کس که ميخواهد با رژيم اسلامى بسازد بايد با منصور حکمت و سازش ناپذيرى انقلابى کمونیستی او تسویه حساب کند. هر کس که ميخواهد در طيف چپ خود را "سوسياليست، انقلابى و کارگرى" نام بگذارد بايد حسابش را با منصور حکمت صاف کند. هر کس که تا ديروز کارى ميکرد و امروز نميخواهد بکند خود را ناچار می بیند با منصور حکمت دربيافتد. هر کس که تا ديروز به چپ و سوسياليست بودن و همراهى با منصور حکمت افتخار ميکرد و امروز ميخواهد ناسيوناليست، قوم پرست، دمکرات، دگرانديش و پست مدرنيست باشد٬ اول سنگى به سوی منصور حکمت پرتاب ميکند. هر کس که ميخواهد ديدگاه هاى عتيق در چپ ايران را بازسازى کند و نميتواند از اعتبار و ميزان نفوذ کمونيسم کارگرى صرف نظر کند٬ پشت منصور حکمت سنگر ميگيرد. منصور حکمت٬ چه زمانى که زنده بود و چه پس از درگذشت اش٬ از معدود کسانى است که همراه با توجه وسيع به عقايد و ديدگاه هايش همزمان مورد تعرض و تحريف سياسى و حتى حمله شخصى بوده است. به همين اعتبار دفاع از منصور حکمت ادامه کشمکشى است که کمونيسم طبقه کارگر با جريانات متفرقه بورژوائى و جناح هاى مختلف آن داشته است.
١- منصور حکمت برجسته ترين نظريه پرداز مارکسيست و رهبر انقلابى و کمونيست معاصر است. بدنبال شکست انقلاب اکتبر و مرگ لنين٬ منصور حکمت تنها کسى است که روشن ترين رگه مارکسيستى را نه فقط در ايران، بلکه در قلمرو جهانى نمايندگى کرده است. او صريح ترين٬ با اعتماد به نفس ترين و انقلابى ترين نماينده کمونيسم پراتيک است. او در مقاطع مهم تاريخى٬ که ويژگى عمومى آن عقب نشينى و سرخوردگى و انفراد و تسليم بود٬ يعنى در اوج سرکوب خونين "انقلاب ۵٧" و در اوج آنتى کمونيسم بين المللى در مقطع فروپاشى بلوک شرق٬ پرچم تشکيل حزب کمونيستى طبقه کارگر و پرچم حق با مارکس و طبقه کارگر است را برافراشت. منصور حکمت در يک مقياس تاريخى و از نظر فکرى و سياسى نماينده انسانيت طبقه کارگر، حقانيت مارکس و انقلابيگرى کمونيسم کارگرى است. ٢- منصور حکمت بعنوان يک تئوريسين مارکسيست سهم و مکان ويژه اى در دفاع از مارکسيسم داراست و درافزوده های عمیقی به تئورى مارکسيستى دارد. حجم آثار او در مقطع "انقلاب ٥٧" ايران٬ يعنى دورانى که چپ ايران تا مغز استخوان زير سلطه کمونيسمهاى بورژوائى اردوگاههاى شوروى، چين و پوپولیسم بود٬ از زير آوار بيرون کشيدن کمونيسم و مارکسيسم و تلاش براى ناظر کردن اين پرچم به حرکت سوسياليستى طبقه کارگر يک استثناء در تاريخ جامعه است. تلاش هاى فکرى و سياسى منصور حکمت و دفاع پرشورش از مارکس و لنين٬ چپ ايران را دگرگون کرد و تشکيل حزب کمونيست ايران تنها يک محصول سياسى آن بود. منصور حکمت به نماينده بلامنازع مارکسيسم در ايران بدل شد. در تداوم اين تلاش ها و در چهارچوب مباحث کمونيسم کارگرى درافزوده های تئوریک، سیاسی و پراتیک منصور حکمت بسیار تعیین کننده است. آثار متعدد و ماندگارى که از او بجا مانده است در موارد زيادى از متون مشابه مارکسيستى عميق تر است. اين افتخار بزرگ از آن اوست که موفق شد پرچم انقلابى و کارگرى مارکسیستی را بعنوان پرچمى سياسى، بسیار جذاب و قابل توجه در يک دوره بشدت تاريک در دنيا تبديل کند. ٣- از زاويه دستاوردهاى تشکيلاتى٬ منصور حکمت منشاء و رکن اساسى فکرى، سياسى و عملی تشکيل سازمان "اتحاد مبارزان کمونيست"٬ "حزب کمونيست ايران"٬ "حزب کمونيست کارگرى" و "حزب کمونيست کارگرى عراق" است. وی همچنین مبتکر و طراح پروژه هائى مانند "فدراسيون سراسری پناهندگان ایرانى"٬ "اول کودکان"٬ "کنوانسيون خط نو" و بسيارى از پروژه هاى حزبى و غير حزبى ديگر بوده است. از نظر سنتهاى کار سياسى و تشکيلاتى، او نماينده چهارچوب هاى اجتماعى و غير فرقه اى فعالیت کمونیستی است. منصور حکمت تصويرى اجتماعى از جنبش کمونيستى طبقه کارگر ارائه داد و با روشها و سنتهاى کار فرقه اى و حاشيه اى که طى دهه هاى متمادى هويت چپ شده بود٬ تعیین تکلیف کرد. یکی از دستاوردهای مهم وی تبديل کمونيسم به يک جنبش سياسى است که روزمره در جدال قدرت شرکت دارد. منصور حکمت در زمان حياتش بيوقفه تلاش کرد که نه فقط از مارکس و کمونيسم با تمام قدرت دفاع کند، بلکه کمونيسم را از تصوير سنتى و خاکسترى موجود خلاص سازد و بعنوان يک سنت سياسى، مطرح، جذاب، مدرن و انسانى در مقابل جامعه قرار دهد. در نتیجه کار و تلاش او انقلابى زير و رو کننده در سيماى فکرى و سياسى، سنت ها و سبک کار چپ موجود بوجود آمد. منصور حکمت ارکان اساسى و هويتى يک کمونيسم کارگرى مارکسى، سياسى و خلاف جريان را ترسیم کرد. براى او طى کردن اين مسير و تبیين استراتژى پيروزى کمونيسم در ايران تنها راه احياء کمونيسم در مقياسى جهانى بود. ۴- به اين اعتبار منصور حکمت دشمنان طبقاتى بيشمارى داشت. او قادر شد پرونده کمونيسم بورژوائى را در قلمروهاى فکرى، سياسى، تئوريک و سبک کارى در جامعه ايران ببندد و کمونيسم مارکسى و کارگرى را مجددا به يک جنبش سياسى معتبر بديل کند. منصور حکمت قادر شد يکبار ديگر بعد از لنين و بلشويکها در جنگ اول، مرز روشنى با ناسيوناليسم و روایات مختلف نگرش ناسيوناليستى و پوپوليستى حاکم بر چپ ترسيم کند و در قلمرو سياسى ناسيوناليسم مرتجع و ضد کمونيست را سرجايش بنشاند. حمله به منصور حکمت٬ تحريف او٬ داستان تراشى "قهرمانان پوشالى" که تمام جمال و جبروت شان را در "جنگ با منصور حکمت" تبیين ميکنند و تلاش دارند در بازار آنتى کمونيسم کارگرى سهمى بگيرند٬ همه براين واقعيات تاريخى، مکتوب و مدون و تلاش بيوقفه و دورانساز او متکى است. ۵- به همين اعتبار درگذشت نابهنگام او توازن سياسى را نه فقط در ميان چپ، بلکه در اپوزيسيون ايران بهم ريخت. منصور حکمت قطبى بود که سياست در ايران از او تاثير مي پذيرفت. منصور حکمت در سطح چپ ايران ستونى بود که به چپ امکان می داد در مقابل راست سر بلند کند. فقدان او تاثيرات تعيين کننده ای دراين شرایط گذاشت و انشقاق در حزبى که او ساخته بود و دستاورد دو دهه تلاش کمونيسم مارکسى نوين معاصر بود٬ راه را بر ميدان دارى جريانات حاشيه اى و تعرض به منصور حکمت گشود. حمله به منصور حکمت عميقا سياسى و طبقاتى است. ادامه جدال تمام نشده ناسيوناليسم و جنبشهاى غير کارگرى و غير مارکسيستى با کمونيسم طبقه کارگر است. آنهائى که در زمان حيات او به کنج عزلت خزيده بودند و توان عينى هماوردى فکرى و سياسى با کمونيسم طبقه کارگر را نداشتند٬ بدنبال درگذشت وی و بويژه بدنبال انشعاب در حزب او بيرون آمدند. تاريخ مجعول "قهرمانى" هاى ناقهرمانان در اين دوره نگارش شد و کمپين ضد کمونيستى حمله به منصور حکمت و حتى حمله به حرمت زندگى شخصى او تنها در اين دوران و در متن دنياى مملو از ارتجاع و بى پرنسيپى و حاشيه شدن انسانيت ممکن شد. ۶- حزب اتحاد کمونيسم کارگرى بر پايه دفاع از منصور حکمت و برافراشتن پرچم سياسى و کمونیستی کارگرى او بنا شده است. منصور حکمت پرچم سياسى حزب ماست. اين حزب خود را موظف به دفاع مستمر از منصور حکمت ميداند. اين حزب خود را موظف به پراتيک سنت کمونيستى و کارگرى و مارکسى منصور حکمت ميداند. این هويت اعلام شده آنست. اين حزب در مقابل هر تعرض به منصور حکمت از هر سو و در هر قالبى قاطعانه مى ايستد. اين حزب اجازه تحريف منصور حکمت را٬ چه از جانب جريانات رسما ضد کمونيست و چه از جانب کسانى که با نام "کمونيسم کارگرى" تلاش دارند سياستهاى راست و پوپوليستى خود را توجيه کنند٬ نخواهد داد. دفاع از منصور حکمت براى ما دفاع از کمونيسم کارگرى است. دفاع از منصور حکمت براى ما امرى صرفا شخصى، عاطفى و يا کليشه اى و "ايدئولوژيک" نيست٬ امرى سياسى، اجتماعى و طبقاتى است. منصور حکمت يک سنت متمايز در کمونيسم معاصر است. سنتى که به روشن ترين وجهى ادامه ماترياليسم پراتيک مارکس و لنين است و تاريخ جدالهاى سياسى و فکرى پيروز و پر افتخار را پشتوانه خود دارد. منصور حکمت و کمونيسم کارگرى او تنها افقى است که در صورت ناظر کردن آن به اعتراض ضد سرمايه دارى طبقه کارگر ميتوان افق پيروزى کمونيسم در ايران را گشود. پيروزى کمونيسم در ايران در گرو پيشروى اين سنت متمايز اجتماعى در تقابل با سنتهاى متفرقه غير کارگرى و بقاياى کمونيسمهاى اردوگاهى است. دفاع از منصور حکمت به اين اعتبار تداوم جدال ما در قلمروهاى متعدد جدال طبقاتى با جريانات بورژوائى است. ٧- حزب اتحاد کمونيسم کارگرى بر تداوم دفاع قاطع و روشن و مستدل و سياسى از منصور حکمت و بر برافراشتن قدرتمند تر اين پرچم در متن اعتراض سياسى و طبقاتى تاکيد ميکند. پلنوم حزب بر معرفى وسيعتر منصور حکمت و انتشار آثار او٬ بويژه در اوضاع کنونى جهان که کمونيسم و مارکسيسم بار ديگر مورد توجه طبقه کارگر است٬ تاکيد ميکند. فقدان پرچم و سنت کمونيستى کارگرى بناگزير اعتراض واقعى کارگران را پشت جريانات چپ بورژوائى و رفرميستى و آنارشيستى بسيج خواهد کرد. حزب٬ کارگران کمونيست٬ مارکسيستها و طرفداران کمونيسم کارگرى را به پيوستن به صفوف حزب منصور حکمت فرا ميخواند.
+ نوشته شده توسط Victoriya |
سقوط رهبری "حزب کمونیست کارگری" تا به کجا؟ نقد عمیق و همه جانبه سیاستهای جدید حزب کمونیست کارگری توسط رفیق عزیزم سیاوش دانشور این بار با پاسخ "جدل آنلاینی" مصطفی صابر روبرو شد. بنظر میرسد که در هر دوره ای یکی از مسئولین این حزب پرچمدار سنت ضد کمونیستی "جدل آنلاین" میشود. حزب ما همواره اعلام کرده است که از وارد شدن در چنین زمین و سنتی اجتناب میکند. ما بارها اعلام کرده ایم که ترجیح میدهیم وارد میدانی نشویم که سنت کلاه مخملی های ملی اسلامی و ادبیاتشان ایجاد کرده است. این سنت و تمام محصولاتش را تنها با قدرتمند کردن بیشتر کمونیسم کارگری میتوان حاشیه ای کرد. من مصطفی صابر را میشناسم. برایم قابل پیش بینی بود که روزی چنین محصولاتی از خود تولید کند. گویا سیاست برایش تفنن است. در جریان جدایی ما از این حزب رفتارش کاملا در همین راستا بود. پرچمدار ضربه زدن به کمونیسم کارگری و خط منصور حکمت بود. دوست دارم به نوبه خودم چند نکته ای در مورد افتضاح نامه اخیر ایشان بیان کنم. * مصطفی صابر بدون هیچ شرمی سیاوش دانشور را به افراد معتاد و بیمار روانی تشبیه کرده است. به این دوست قدیمی یاد آوری میکنم که "معتاد" بودن جرم نیست. "بیمار روانی" بودن جرم نیست. بیماران را باید معالجه کرد. مصرف مواد مخدر هم در ظرفیت شخصی جرم نیست. اگر برنامه یک دنیای بهتر را دیگر قبول ندارید. رسما اعلام کنید. خیال ما و خیال خودتان را هم راحت کنید. * مصطفی صابر با روش مقایسه، حزب ما و نقد سیاوش دانشور را به وزارت اطلاعات و کیهان شریعتمداری منتسب کرده است. دستتان درد نکند. امروز که با کمونیستهای کارگری چنین رفتاری دارید، فردا اگر دستتان برسد با ما کمونیستهای کارگری چه خواهید کرد؟ واقعا فردا چه رفتاری با کمونیستهایی که در راس اعتراضات جامعه قرار بگیرند، خواهید کرد؟ مثل اینکه منصور حکمت اطلاعیه "دریغ از یک شعور" را در عین حال برای چنین زمانی و امثال چنین برخوردهایی هم نوشته بود. آیا این روش نشان رفتار احتمالی فردای شما نیست؟ آیا میدانید که ادامه این رفتار و سنت حزب شما را به چه جریانی مخربی تبدیل خواهد کرد؟ * نوشته مصطفی صابر پر از تحقیر و توهین و گنده گویی شخصی و حزبی است. بجای پاسخ به یک نقد متین و اصولی تلاش کرده است که شخصیت و حرمت رفیق سیاوش دانشو را زیر ضرب بگیرد. این یک سنت جا افتاده جریانات دست راستی است. خرد کردن حرمت و شخصیت فرد یک کاره هر روزه شان است. اگر در قدرت باشند، خود فرد را هم بطور فیزیکی حذف میکنند. از اینکه مصطفی صابر و جدل آنلاین چنین سنتی را تحت اسم "کمونیسم کارگری" ایجاد کرده اند، واقعا متاسفم. تلاش ما در نقد و حاشیه ای کردن این سنت متاسفانه شکست خورد. گسترش این روش ناشی از چرخش به راست حزب کمونیست کارگری در دوران کنونی است. حزبی که در پس جنگ ضد انسانی آمریکا و جمهوری اسلامی به دنبال "فرصت" بود، حزبی که دبیر کمیته کردستانش کمونیستها را به آی پی لو دادن تهدید میکند، نشان داده است که در سنت راست دارد جا پای خودش را محکم میکند. ما کمونیستها کارگری انسانهای برابری طلبی هستیم. برابری و حفظ حرمت انسانها یک هدف برنامه ای ما است. *یک هدف مصطفی صابر تلاش برای ایجاد ارعاب منتقدین سیاسی خط مشی غیر کمونیستی حزبشان است. از قرار این شیوه را برای حفظ و تداوم خط سیاسی شان مفید تشخیص داده اند. برای ما که حزبیت را در حزب منصور حکمت آموزش دیده ایم. مشاهده وضعیت فعلی این حزب برایمان درد آور است. اما مصطفی صابر و هم خطی هایشان باید بدانند که چنین روشهایی نه تنها کارساز نیست، نه تنها باعث تحکیم سلطه خط سیاسی شان نخواهد شد، بلکه برعکس باعث حاشیه ای شدن و ایزوله شدن بیشتر حزبشان خواهد شد. *قبلا رهبری حزب کمونیست کارگری ادعا میکرد که مسئول سنت "جدل آنلاین" کادرهایشان هستند که "حزب الله وار از حزبشان دفاع میکنند"، ما چنین ادعایی را از این رهبری هیچوقت نپذیرفتیم. الان روشن شده است که خود مصطفی صابر و محمد آسنگران و امثالهم در راس این سنت هستند. معلوم شد که خط مشی رهبری شان پرچمدار سنت "جدل آنلاین" است. در آخر دوست دارم نکته ای را به مصطفی صابر و رهبران این حزب بگویم. دوستان شما نام حزب کمونیست کارگری را بیخود یدک میکشید. خط مشی شما واقعا ربطی به کمونیسم کارگری منصور حکمت ندارد. نه ادامه آن تاریخ هستید و نه حافظ آن سنتها و خط مشی هستید. آیا واقعا زمان آن نیست که اسم حزبتان را عوض کنید. شما که از منصور حکمت عبور کرده اید. تازگی با دوم خردادیها و دشمنان کمونیسم کارگری هم آواز شده اید که منصور حکمت که پیغمبر نبود. به ما و به خودتان لطف کنید و اسم حزبتان را عوض کنید. مگر احزاب بلوک شرق پس از سقوط بلوک شرق و تغییر خط مشی شان اسم حزبشان را هم عوض نکردند؟ چرا از این سنت بهره نمی جوئید؟ کمی جسارت بخرج دهید، اسمی مناسب سیاستهای اخیرتان انتخاب کنید. حزب اکس مسلم، حزب چپ سرنگونی طلب، حزب کمونیست پرو غربی، اسامی زیادی مناسب سیاست کنونی شما موجودند. باور کنید ما این اقدام شما را ارج خواهیم گذاشت. در غیر این صورت هر اقدام راست روانه و غیر کمونیستی شما را زیر نقد کوبنده خواهیم گرفت. هر کدام از ما یک سیاوش دانشور خواهیم شد. در پایان نیز باید بگویم که ما اجازه نخواهیم داد دشمنان کمونیسم کارگری و منصور حکمت رفتار رهبری کنونی این حزب را مستمسکی برای ضربه زدن به کمونیسم کارگری و منصور حکمت قرار دهند. ما اجازه نمیدهیم. http://shararehnouri1.blogfa.com شراره نوری + نوشته شده توسط Victoriya |
پيش بسوی انسجام گرايش سوسيالیسم کارگری به نقل از به پیش! شماره 32 یکشنبه 31 شهریور 1387، 21 سپتامبر2008 همانگونه که در اطلاعیه ای در به پیش! 31 به اطلاعتان رسید ششمین کنفرانس اتحاد سوسیالیستی کارگری در ماه اوت 2008 برگزار شد. موضوع محوری این کنفرانس موقعیت عمومی سوسیالسم کارگری ایران بود و همه مباحث طرح شده در کنفرانس در پرتو آن بررسی گردید. برای شناخت بیشتر خوانندگان به پیش! با این مباحث مصاحبه ای با رفیق رضا مقدم انجام گرفته است که بخش اول آنرا در این شماره می خوانید. به پیش! 1- رفیق رضا در بند اول اطلاعیه پایانی کنفرانس ششم اتحاد سوسیالیستی کارگری آمده است: مبحث محوری این کنفرانس موقعیت عمومی سوسیالیسم کارگری ایران بود. ممکن است بگوئید که در این مبحث کنفرانس به چه موضوعاتی به طور مشخص پرداخت؟ در این مبحث اوضاع عمومی جنبش کارگری و دانشجویی مورد بحث قرار گرفت و در یک سمینار جانبی اوضاع عمومی جنبش زنان و بطور خاص موقعیت کمپین یک میلیون امضا نیز بررسی شد. تاکید شد که آنچه سوسیالیسم کارگری ایران را از جریانات دیگر مجزا می کند استراتژی های متفاوتی است که برای هر یک از این جنبش ها طرح می کند. به این اعتبار نگاه سوسیالیسم کارگری به اختلافات و تفاوت های مطرح در این جنبش ها از زاویه اختلاف عقیده و ایدئولوژیک و یا برنامه نیست بلکه از زاویه راههای معینی است که هر یک مطرح می کنند تا این جنبشها به مطالبات و خواستهای خود برسند .....>> ادامه مطلب + نوشته شده توسط Victoriya |
با سلامهای گرم + نوشته شده توسط Victoriya |
اطلاعیه پایانی پلنوم سوم حزب اتحاد کمونیسم کارگری پلنوم سوم حزب اتحاد کمونیسم کارگری در تاریخ ۲۹ ژوئن تا اول ژوئیه ۲۰۰۸ با شرکت اکثریت اعضای کمیته مرکزی، و تعدادی از کادرهای حزب بعنوان ناظر، برگزار شد. پلنوم با اعلام یک دقیقه سکوت به یاد جانباختگان راه آزادی و برابری و سوسیالیسم و بیاد منصور حکمت و پخش سرود انترناسیونال کار خود را آغاز کرد. ابتدا آئین نامه پلنوم تصویب و هیات رئیسه انتخاب شد. سپس دستور جلسه بدینقرار به تصویب رسید: افتتاحیه، دورنما و موقعیت ویژه حزب، گزارش و بررسی عرصه های مختلف فعالیت حزبی در فاصله دو پلنوم ۲ و ۳، قطعنامه ها، حزبیت، سازماندهی و سبک کار حزبی، انتخابات و اختتامیه. در مبحث افتتاحیه، دورنما و موقعیت ویژه حزب، علی جوادی با نگاهی به فعالیت یک ساله حزب بر ویژگی ها و تفاوت های حزب با سایر جریانات کمونیست کارگری تاکید گذاشت و توجه پلنوم را به مساله کلیدی چگونگی اجتماعی شدن حزب جلب کرد. او تاکید کرد که راه اجتماعی شدن حزب نه چرخش به راست و رقیق کردن رادیکالیسم مان، نه ائتلاف با جریانات غیر کمونیست کارگری، بلکه جلب و جذب رهبران عملی و رادیکال سوسیالیست طبقه کارگر به حزب است. سپس رفقای شرکت کننده هر یک نظرات خود را در این زمینه مطرح کردند. بر نقش مهم حزب اتحاد کمونیسم کارگری در برافراشته نگاه داشتن پرچم کمونیسم کارگری منصور حکمت، برقراری ارتباط گسترده با جنبش کارگری، شرکت در امر سازماندهی مبارزه طبقه کارگر و مبارزه با سکتاریسم طی یک سالی که از حیات حزب میگذرد، تاکید کردند. رفقا همچنین اعلام کردند که حزب باید بر تفاوتهای خود و نقد گرایشات دیگر و توده ای کردن رادیکالیسم کمونیسم کارگری تاکید کند و با تمرکز بر مسائل و معضلات جنبش کارگری، توجه به جنبش های اجتماعی پیشرو و جلب و جذب رهبران عملی این جنبشها فعالیتش را پیش ببرد. در مبحث گزارش عرصه های فعالیت حزب، مسئولین هر عرصه گزارش خود را به پلنوم ارائه دادند و در مورد نقاط ضعف و قدرت حزب در هر عرصه صحبت و توجه حزب را به ملزومات رفع نواقص جلب کردند. رفقا سیاوش دانشور در مورد تبلیغات، نسرین رمضانعلی و شراره نوری در مورد کمیته سازمانده، آذر ماجدی تشکیلات خارج کشور، سیروان قادری دفتر دفاع از حقوق پناهندگی، سعید مدانلو و شهلا نوری در باره امور مالی، مجید پستنچی در مورد وب سایت حزب و سایر امور این عرصه ها به پلنوم گزارش دادند. رفقا تاکید کردند که یک نقطه ضعف اصلی حزب که به مانعی برای گسترش فعالیت های حزب بدل شده است، ضعف بنیه مالی حزب است. پلنوم متعهد شد که تلاش جدی خود را معطوف رفع این مانع سازد و با تمام قوا برای گسترش امکانات مالی حزب بکوشد. سیاوش دانشور در گزارش خود اعلام کرد که نشریه برای یک دنیای بهتر به یکی از پرخواننده ترین نشریات سازمانی بدل شده است. درخواست علاقمندان در ایران و خارج برای دریافت نشریه، بالارفتن مراجعه به سایت حزب برای دریافت نشریه و نامه های بسیاری که برای نشریه میرسد همه بر این واقعیت تاکید دارد. یکی از افتخارات ما این است که ۹۰ درصد اخبار کارگری توسط فعالین حزب به دست ما میرسد. بویژه در چند ماه اخیر حزب هر روزه چندین اطلاعیه کارگری منتشر کرده است. این حاصل جنبی ارتباط تنگاتنگ و نزدیک حزب با جنبش کارگری است. وی تاکید کرد که گسترش تبلیغات حزب بوسیله افزایش پوشش تلویزیونی و رادیو و انتشارات باید بطور جدی مورد توجه حزب قرار گیرد. نسرین رمضانعلی بر گسترش بسیار چشمگیر ارتباط حزب با رهبران کارگری و جلب اعتماد آنها به حزب و سیاست های اصولی، کمونیستی و غیرسکتاریستی ما تاکید گذاشت. وی اول ماه مه را بعنوان یکی از نقاط قدرت حزب و پتانسیل بسیار قدرتمند حزب برای رشد مورد اشاره قرار داد و همچنین اعلام کرد که حزب توانسته است در مبارزات کارگری و اعتصابات معینی نقش مسئولانه ایفاء کند. دراین گزارش بر پتانسیل های حزب برای دخالت گسترده در جنبش کارگری و توجه رهبران کارگری به خط مشی و سبک کار حزب و نقشه عملهای ما تاکید شد. آذر ماجدی در بخش گزارش تشکیلات خارج کشور گفت که توجه حزب در ابتدا متوجه امر سازماندهی در داخل کشور بود. اخیرا حزب به مساله ساختن تشکیلات حزب در خارج توجه جدی مبذول داشته است. ساختن سازمان حزبی در خارج کشور، جاری کردن فعالیت های روتین، دریافت مرتب حق عضویت ها، تشکیل جلسات روتین حزبی و تامین حضور حزب در خارج کشور چه در رابطه با ایرانیان مقیم خارج، چه در رابطه با جامعه علی العموم پلاتفرم حزب در خارج است که باید با جدیت تمام پیاده شود. ضعف سازمان حزبی یکی دیگر از نکات مورد بحث بود که بطور متمرکز تری در مبحث حزبیت، سازماندهی و سبک کار مورد بحث قرار گرفت. سیروان قادری گزارش کوتاهی در مورد تشکیل دفتر دفاع از حقوق پناهندگی به پلنوم ارائه داد. او تاکید کرد که در همین مدت کوتاه بخصوص در ترکیه استقبال بسیاری از جانب پناهجویان از دفتر ابراز شده و اولین شماره نشریه آن یونی تی Unity با استقبال غیر قابل انتظاری روبرو شده است. دراین زمینه به رئوس سبک کار و نوع فعالیت دفتر تاکیدانی شد. مجید پستنچی در مورد فعالیت کمیته آی تی حزب گزارش مختصری ارائه کرد. یکی از نکات مهم این است که کمیته آی تی توانسته است علیرغم تلاش های بسیار رژیم اسلامی و حملات متعدد آن به سرور ما، سایت حزب را کاملا در دسترس علاقمندان در ایران باز نگاه دارد. مراجعه به سایت حزب هر روز گسترش یافته است. به این ترتیب ما توانسته ایم آثار منصور حکمت را نیز در دسترس علاقمندان بگذاریم. بسیاری از علاقمندان سایت به آثار منصور حکمت مراجعه میکنند. مبحث بعدی قطعنامه و قرارها بود. در این بخش سه قطعنامه ۱- کشمکشهای جهانی دو قطب تروریستی توسط علی جوادی؛ ۲- علیه گرانی و فقر و وظایف جنبش کمونیستی طبقه کارگر توسط سیاوش دانشور و ۳- سازمانیابی صفوف کمونیسم کارگری در شرایط کنونی توسط آذر ماجدی به پلنوم ارائه شد. پلنوم کلیات قطعنامه "کشمکش های جهانی دو قطب تروریستی" را با یک رای منفی و کلیات قطعنامه "علیه گرانی و فقر" را باتفاق آراء به تصویب رساند. تهیه متن نهایی هر دو قطعنامه با توجه به پیشنهادات مطرح شده به هیات دائر دفتر سیاسی سپرده شد. قطعنامه سوم در باره پروژه اتحاد کمونیسم کارگری و ارزیابی از آن بود. پلنوم در مورد پروژه اتحاد صفوف کمونیسم کارگری بحث کرد و ضمن تائید تلاشهای مسئولانه و تاکنونی حزب در این عرصه و ارزیابی مثبت از نتایج تاکنونی آن، تهیه سندی مبسوط تر را به دفتر سیاسی حزب واگذار کرد. مبحث بعدی که زمان نسبتا زیادی به بحث در مورد آن اختصاص یافت، حزبیت، سازماندهی و سبک کار حزب بود. این مباحث ابتدا توسط علی جوادی، آذر ماجدی و سیاوش دانشور معرفی شدند و سپس رفقا مفصلا در بحث شرکت نمودند. طی بحث عمدتا بر نقاط ضعف حزب در این قلمروها تمرکز شد و روش های رفع نواقص مورد بحث قرار گرفت. رفقا در مباحث خود بر این نکته تاکید داشتند که ظرف چند سال اخیر، بعلت اختلافات درون حزب کمونیست کارگری که به انشعاب و جدائیها درون صفوف کمونیسم کارگری منجر شده است، حزبیت بطور کلی ضربات بسیاری متحمل شده است. حرمت و ارزش حزبیت به زیر سوال رفته است. دوقطبی رابطه حزب و فرد بطرز ناموجهی مطرح شده است. این وظیفه ما است که این ضربه را ترمیم کنیم. اهمیت و حرمت حزبیت کمونیستی کارگری را دگر بار تحکیم کنیم و برای ساختن یک حزب سیاسی مدرن کمونیستی کارگری با تمام قوا بکوشیم. در این رابطه قرار زیر باتفاق آراء به تصویب رسید: "پلنوم سوم حزب اتحاد کمونیسم کارگری بر ضرورت ایجاد ساختمان حزبی و جاری کردن همه جانبه مقررات و انضباط مصوب حزب در پیشبرد اهداف کمونیستی تاکید دارد". در زمینه سبک کار تاکید بر این بود که جهت گیری تاکنونی حزب درست بوده است. اجتناب حزب از آکسیونیسم از یک سو و دنباله روی از شرایط و اعتراضات از سوی دیگر، و تمرکز بر امر سازماندهی جنبش طبقه کارگر یک امر تصادفی نبوده است. کمونیسم ما از ضرورت و مبرمیت تغییر جهان حرکت میکند. حزب با آگاهی کامل در این جهت گام برداشته است. در این بخش تاکید شد که کمیته سازمانده اساس فعالیت حزبی و مهمترین ارگان حزب ماست. دراین بحث نکات مهم و متعددی مطرح شد و بویژه امر جذب رهبران عملی کارگری و رادیکال سوسیالیست بمثابه مکانیزم اجتماعی شدن حزب از زوایای مختلف مورد تاکید قرار گرفت. پلنوم تصریح کرد که آثار و تاکیدات منصور حکمت در زمینه سیاست سازماندهی و مباحث حزب و جامعه بهترین قطب نمای ماست. در این رابطه نسرین رمضانعلی به یک اتفاق جالب توجه اشاره کرد. وی گفت که اخیرا در ارتباطی با یک رهبر کارگری کتاب منصور حکمت در مورد سیاست سازماندهی را در اختیار او گذاشته است. این رفیق کارگر پس از دو روز به نسرین میگوید: "دو روز است که چشم بر هم نگذاشته ام. تاکنون کمونیسم را به این روشنی و سادگی نفهمیده بودم." و سپس خواهان فعالیت با حزب میشود. این فقط یک نمونه کوتاه از تاثیرات آثار مهم منصور حکمت است. در مبحث انتخابات ابتدا ۷ تن از کادرهای حزب در داخل کشور بعنوان مشاور کمیته مرکزی توسط پلنوم انتخاب شدند که بدلائل امنیتی از ذکر اسامی آنها خودداری میشود. سپس علی جوادی باتفاق آراء بعنوان دبیر کمیته مرکزی و ۷ تن از رفقا به دفتر سیاسی حزب انتخاب شدند. اسامی رفقای منتخب دفتر سیاسی بدینقرار است: علی جوادی، سیاوش دانشور، نسرین رمضانعلی، مریم کوشا، آذر ماجدی، سعید مدانلو و شهلا نوری. بعنوان اختتامیه علی جوادی در مورد افق حزب و اولویت های آن مختصرا صحبت کرد. وی تاکید کرد که باید اهرم و مکانیزمی را بدست بگیریم که بتوانیم حزب را سریعا گسترش دهیم، بدون آنکه در افق مان ذره ای تخفیف دهیم و به راست بچرخیم. ما باید بکوشیم که به بستر اصلی مبارزه جنبش کمونیسم کارگری بدل شویم. بار سنگینی بر دوشمان است. باید به پیش برویم. باید کمونیسم مارکس و منصور حکمت را اجتماعی کنیم. کار ما سنگین اما شیرین است. پلنوم با دریافت خبر تهدید کارگران اعتصابی ایران خودرو توسط حراست کارخانجات ایران خودرو، که طی آن به حزب اتحاد کمونیسم کارگری اشاره شده بود به پایان رسید. دفتر سیاسی پس از پایان پلنوم جلسه کوتاهی برگزار کرد. در این جلسه رفقا علی جوادی، سیاوش دانشور و آذر ماجدی باتفاق آراء بعنوان هیات دائر دفتر سیاسی حزب انتخاب شدند. بعلاوه درباره روند جلسات دفتر سیاسی و لزوم برگزاری جلسات بیشتر حضوری تاکید شد. طی پلنوم کمیته های مختلف حزبی، از جمله کمیته سازمانده و خارج کشور جداگانه جلسات خود را برگزار کردند. همچنین دفتر دفاع از حقوق پناهندگی نیز جلسه ای تشکیل داد. عصر روز سه شنبه اول ژوئیه بدعوت آذر ماجدی رفقای شرکت کننده در پلنوم بعلاوه تعداد دیگری از دوستان منصور حکمت طی مراسمی یاد منصور حکمت را در شمشین سالگرد درگذشت وی گرامی داشتند. ابتدا فیلم سخنرانی منصور حکمت در کنفرانس سالیانه تشکیلات آلمان حزب کمونیست کارگری در سال ۱۹۹۹ پخش شد که با استقبال بسیار شرکت کنندگان مواجه شد. سپس تعدادی از دوستان، از جمله آذر ماجدی، سیاوش دانشور، علی جوادی، نسرین رمضانعلی، پروین کابلی، شهلا نوری و علی طاهری در مورد منصور حکمت، نقش او در جنبش کمونیستی ایران، شخصیت او بعنوان یک لیدر کمونیست سخنرانیهای کوتاهی ایراد کردند. پلنوم سوم حزب نشست رهبری یک جریان کمونیستی درگیر در جنبش کارگری بود که افقهای بزرگ و وظایف سنگین را در مقابل خود گذاشت. حزب در مدت کوتاه تشکیل اش با اتکا به قطب نمای کمونیستی کارگری اش توانسته مکان و جایگاه شایسته یک حزب کارگری و مارکسیست را پیدا کند. اجتناب از هر نوع افق محدود، نقد مستمر دیدگاهها و سبک کار چپ رادیکال، توجه به وظایف بزرگ، شادابی و تعجیل، خصلت انتقادی، و طرح نقشه های کار در مقیاس بزرگ، مشخصات این پلنوم بود. پلنوم سوم حزب بعد از سه روز کار فشرده با موفقیت به کار خود پایان داد. حزب اتحاد کمونیسم کارگری ۳ ژوئیه ۲۰۰۸ + نوشته شده توسط Victoriya |
ویژگیهای اقتصاد و سیاست غیر متعارف
ویژگیهای اقتصاد و سیاست غیر متعارف سرمایه داری معاصر(مهندسی اجتماع-
انقلابهای رنگی و آلترناتیو پروغرب) خسرو دانش
جهان از نظر رشد نیروهای مولده و مطالبات جنبشهای مترقی، مدرن و انقلابی وارد فاز کمونیسم شده است. اما دولتهای سرمایه داری میلیتاریستی بویژه غربی با بکار بستن یک اقتصاد بحرانی پیوسته و غیر متعارف، بوسیله ی یک سیاست ارتجاعی نوین جهانی مانع تحول جامعه از سرمایه داری به کمونیسم هستند. سرمایه داری جهانی دیگر قادر نیست با کاربست یک نظم مدرن سیاسی به انباشت سرمایه در حالت متعارف ادامه دهد و مدرنیسم بشدت هزینه های تولید سرمایه داری را افزایش میدهد. با توجه به متد مارکس در کاپیتال، نه اقتصاد، اقتصاد متعارف سرمایه داریست و نه سیاست، یک سیاست متعارف سرمایه داری میباشد. ساختاری شدن پدیده ی بیکاری و از بین رفتن چرخه های اقتصادی و دوره های رکود و ترقی سرمایه داری نشان از این دارد که جامعه ی جهانی دیگر قادر نیست در قالب مناسبات تولید سرمایه داری متعارف به رشد خود ادامه دهد و در نتیجه وجود فاکتورهای جدید حاکی از این است که جهان در آستانه ی تحول از سرمایه داری به کمونیسم است. مارکس در آثار خود این متد را ارائه میدهد که در جامعه ی سوسیالیستی تضاد کار یدی و فکری بنفع کار فکری از بین میرود. از این متد خیلی مهم میتوان با رجوع به اقتصاد جهان کنونی به نتایج مهمی رسید. از جمله اینکه چنانچه با وجود از بین رفتن تضاد کار یدی و فکری، همچنان با کاربست سیاست سرکوبگر میلیتاریستی و تروریسم دولتی جامعه را در چهارچوب سرمایه داری متوقف کند، عوارض سرمایه داری مثل بیکاری و غیره تبدیل به امر ساختاری شده و اقتصاد از روند متعارف بحران، رکود و ترقی و کلا چرخه های اقتصادی بیرون میاید. همه ی این تغییرات رویهمرفته یک اقتصاد غیر متعارف سرمایه داری را بوجود آورده و این اقتصاد غیر متعارف نیز تنها از طریق سیاست غیر متعارف سرمایه داری قابل کنترل و دوام است. این سیاست غیر متعارف دیگر از چهارچوب سیاست سرمایه داری بیرون آمده و به سیاست ارتجاعی و قرون وسطایی ماقبل سرمایه داری رجعت میکند. چنین تغییرات غیر متعارف سیاسی نیز بنوبه ی خود سرمایه داری و دولتهای آنرا در تقابل مدرنیسم و سکولاریسم و اومانیسم بورژوایی قرار میدهد و به پدیده های ضد آن تبدیل میشود. لذا به این نتیجه میرسیم که با انقلاب تکنولوژی انفورماتیک دهه های پایان قرن بیستم جهان باید از چهارچوب سرمایه داری گذر کرده و به جامعه ی کمونیستی قدم میگذاشت. بنابر این رخدادهای آستانه ی قرن بیست و یکم را باید با توسل به چنین متدی تحلیل بکنیم و بطور کلی رخدادهای اخیر جهان، نظم غیر متعارف اشاره شده را نمایندگی میکنند و نه چیز دیگر را. جنبش کمونیسم کارگری مدرن در کل چنین پارادوکس و وضعیت غیر متعارف را بنفع کمونیسم نمایندگی میکند. لذا شاید در ابتدای ایندوره ی غیر متعارف، واقعیتی متعارف هنوز سرسختی نشان داده و بطور واقعی وجود داشته باشد، اما اثباتا و تحلیلا هیچ نوع وضعیت متعارف در دنیای کنونی سرمایه داری نمیتواند وجود داشته باشد و جهان سرمایه داری بطور کلی در مسیر تغییر به چنین وضعیت غیر متعارف قرار گرفته است. مثلا آلترناتیو و اپوزیسیون متعارف پرو غرب بطور واقعی وجود دارد اما اثباتا چنین آلترناتیو و جنبشی در حال از بین رفتن است، چون بطور منطقی نمیتواند وجود داشته باشد و همچنین پدیده ها و جنبشهای متعارف دیگر. با توجه به این مسائل مثلا در ایدئولوژی بورژوازی معاصر دیگر مفهومی بنام انقلاب یا خشونت انقلابی و رادیکال وجود ندارد و نمیتواند وجود داشته باشد، چون بورژوازی معاصر مفاهیم و مقوله ها را با توجه به منافع سرمایه داری معاصر تعریف میکند، نه بطور غیر تاریخی و فراجتماعی و انتزاعی. متفکرین سرمایه داری معاصر اکنون با توجه به رویکرد ارتجاعی اقتصادی و سیاسی سرمایه داری انقلاب را مساوی با خشونت غیر انسانی تعریف میکنند و ریشه ی انقلابات رنگی مثل انقلاب نارنجی و غیره از اینجا آب میخورد. لذا مسائل ایران و بویژه سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی نیز نمیتواند خارج از این چهارچوب باشد. به این معنی که جنبش پرو غرب در ایران در مقابل رژیم اسلامی تحلیلا تنها میتواند از طریق انقلابهای رنگی حرکت کند و از طرف دیگر بدلیل ایدئولوژیک بودن این رژیم مکانیسم انقلابات رنگی قادر نیست مثل برخی جوامع اردوگاهی کاربرد داشته باشد. بدلیل اینکه مکانیسم انقلابات رنگی تنها در جوامعی میتواند کاربرد پیدا کند که از چهارچوب رژیمهای دیکتاتوری و یا مستبد ایدئولوژیک بیرون آمده و در راستا و روند وضعیت موقت ظاهرا دمکراتیک قرار گرفته و دارای نهادهای دمکراتیک و توسعه ی سیاسی مثل ان جی اوها باشد و بتواند سناریوی جدید انتخاباتی بورژوازی معاصر را تحت عنوان انقلابهای رنگی متحقق کند. چنین انقلاباتی در مقابل رژیم مستبد ایدئولوژیک اسلامی هیچ زمینه ای برای متحقق ساختن خود ندارند و در جا با شکست مواجه میشوند که اخیرا اپوزیسیون پرو غرب چنین حرکتی را تحت عناوینی مثل مقاومت مدنی یا رفراندوم و یا دیگر آلترناتیوهای مدنی و ضد خشونت از خود نشان داد و بعد از اینهم نمیتواند رادیکالتر از این چهارچوبهای باصطلاح "مدنی" حرکت کند و دقیقا بهمین خاطر بود که این جنبش بعد از عبور جامعه از جنبش دوم خرداد نتوانست رهبری جنبش سرنگونی را بدست گیرد و به حاشیه ی جامعه پرت شد تا جامعه بتواند وارد فاز چپ شود. اصولا جنبش پرو غرب اگر نتواند خود را با سیاستها و ایدئولوژی بورژوازی غربی در کشورهای جهانسومی مطابقت دهد در نهایت به یک جنبش انتزاعی و حاشیه ای تبدیل خواهد شد و اگر بخواهد خود را با این وضعیت تطبیق دهد دیگر از حالت یک جنبش ناسیونالیستی عظمت طلب متعارف پرو غرب در آمده و به یک جنبش غیر متعارف ناسیونالیستی قومی و فدرالیستی تبدیل خواهد شد. هیچ کسی نمیتواند اثباتا بگوید که با رادیکال تر و چپ شدن جنبش سرنگونی طلبی، بورژوازی غربی به یک آلترناتیو پروغربی متعارف با محتوای ناسیونالیسم عظمت طلب پان ایرانیستی در ایران تن خواهد داد.مهمترین مسئله ی دیگر سرنگونی انقلابی رژیمهای مستبد و یا مستبد ایدئولوژیک در دوره ی نظم نوین جهانی یا در واقع سیاست و نظم سیاسی غیر متعارف بورژوازی غربی ست. چنین سیاستی حکایت از این دارد که اقتصاد سرمایه داری کنونی جهان معاصر تحت الشعاع سیاست سرکوبگر میلیتاریستی و تروریسم دولتی قرار گرفته است و شرایط بجایی رسیده است که سرمایه داری عمدتا میخواهد بطور مصنوعی ادامه ی حیات دهد و از شرایط متعارف تابعیت سیاست از اقتصاد بورژوایی خارج شده است. این بدین معنا ست که دولتهای میلیتاریستی غربی به رهبری دولت امریکا علاوه بر مهندسی افکار از عامل مهندسی اجتماع نیز استفاده میکند و این یکی دیگر از پروژه های جدید سرمایه داری معاصر است. مهندسی اجتماع علیرغم دمکراسی طلبی و انتزاع گرایی متفکرین ابله پست مدرن و نئوکنسرواتیو که همواره بطور ارتجاعی( و نه انتراعی) در خدمت دولتهای میلیتاریستی غربی هستند، در نهایت وضعیتی مثل اوضاع عراق را بعد از حمله ی نظامی به یک کشور در چهارچوب محوریت شر و شیطانی بوجود میاورد و بهیچوجه قصد متحقق ساختن دمکراسی را در اینگونه کشورها ندارد. در واقع مهندسی اجتماع تغییر صورت مسئله کشورهاست و فراتر از این سطح نمیخواهد و نمیتواند برود. تغییر صورت مسئله یا مهندسی اجتماع در راستای تحقق وضعیتی ست که فرصت سرکار آمدن حکومتهای چپ و مترقی و مدرن را از جوامع بویژه جوامع خاورمیانه و جهانسومی بگیرد و روندهای سیاسی در جوامع را در مسیر دلخواه ارتجاعی خود قرار دهد (مثل سرکار آوردن اسلام سیاسی در ایران و عراق و افغانستان) و یا متحقق ساختن انقلابهای رنگی در کشورهای بویژه اردوگاهی اروپای شرقی و آسیای میانه. فاکتور مهندسی اجتماع، رادیکالیسم چپ رادیکال را کاملا فلج میکند و سعی میکند این جنبش را به شکست طلبی ناامیدوار کننده سوق دهد. در واقع رادیکالیسم سرنگونی طلبی و شکست طلبی دو روی چپ و راست سکه جنبش چپ رادیکال میباشد. چپ رادیکال با رویکرد غیرتاریخی و فرقه ای خود هرگز قادر نیست و نمیخواهد شرایط ویژه ی نظم نوین جهانی و فاکتور مهندسی اجتماع دولتهای میلیتاریستی غربی را ببیند و هضم کند. از نظر این چپ، انقلاب در عصر کنونی از مکانیسمهای کلاسیک خود تبعیت میکند و هرگز تغییر پذیر نیست. از این نظر هیچ عامل خارجی نمیتواند دینامیک پویای تحقق انقلاب را بهم بزند و هر لحظه توده ها نخواهند زیر سلطه ی یک حکومت مستبد بویژه ایدئولوژیک بمانند و حکومت هم نتواند به این مردم انقلابی حکومت کند، پدیده ی انقلاب بطور دینامیکی و دیالکتیکی رخ خواهد داد. در تقابل با رویکرد چپ رادیکال موضع جنبش کمونیسم کارگری وجود دارد که هرگز خود را از شرایط مشخص و ویژه انتزاع نمیکند و وضعیت و حیات استراتژیک یک رژیم مستبد ایدئولوژیک مثل اسلام سیاسی در ایران را بطور در خود و بومی تحلیل نکرده بلکه آنرا در چهارچوب سیاست سرمایه داری جهانی با توجه به ویژگیهای درونی و بومی آن تحلیل میکند. کمونیسم کارگری تماما به تئوری کلاسیک انقلاب وابسته نیست و بر مبنای این تئوری تحلیل پراتیک نمیکند. چون تئوری کلاسیک انقلاب تا جایی قابل صدق و تحقق است که دیگر جوامع پیشرفته ی سرمایه داری دارای آن توان و قدرت نظامی در جهت تغییر سرنوشت سیاسی جوامع ضعیفتر نیستند. از نظر جنبش کمونیسم کارگری فاکتور مهندسی اجتماع دولتهای میلیتاریستی غربی با توجه به میزان و درجه ی قدرت تغییر خود، میتواند تماما نتیجه ی پروسه ی حرکت بومی و درونی یک جامعه ی مثلا جهانسومی را کاملا بنفع خود تغییر دهد و تمام کند. لذا از این نظر تئوری نئوکلاسیک انقلاب وارد صحنه شده و عمل میکند. منصور حکمت با بحثهای اخیر خود تحت عنوان حزب و جامعه و حزب و قدرت سیاسی و دیگر بحثهای اواخر حیاتش تقریبا بنظر من بدون بکار بردن چنین اصطلاحی محور عمده ی تئوری نئوکلاسیک انقلاب را تئوریزه کرد. از این نظر تنها یک حزب کمونیستی اجتماعی میتواند رژیمهای مستبد سرمایه داری را سرنگون کند، حزبی که مکانیسمهای اجتماعی قدرت در جامعه را تسخیر کرده باشد و در نهایت بورژوازی را در زمین خودش شکست دهد. یک حزب رادیکال چپ فرقه ای در جهان معاصر هرگز نمیتواند یک انقلاب سوسیالیستی را متحقق کند و در نهایت در این راستا شکست خواهد خورد. اینکه حزب کمونیستی کارگری باید بورژوازی را در زمین خودش شکست بدهد یک متدولوژی جدید از طرف منصور حکمت بود که میتواند به یک بحث گسترده ی جدید تبدیل بشود، چونکه این تئوری در بطن خود عناصر متعدد فکری را حمل و مطرح میکند. اصولا چنین بحثی در تقابل با عامل مهندسی اجتماع، مهندسی افکار و تئوری تغییر صورت مسئله میباشد و عناصر ضد این عوامل و فاکتورها را در خود حمل میکند. این تئوری در رابطه با حکومت اسلام سیاسی در ایران شکل ویژه پیدا میکند، با توجه به اینکه یک رژیم استبدادی ایدئولوژیک از چهارچوب رژیمهای متعارف مستبد خارج شده و سرنگونی انقلابی آن شرایط حساستر و ویژه تری را پیدا میکند. رژیمی که در مقابل جنبشهای مدرن سوسیالیستی و چپ و در جهت سرکوب آن خود را به هیچ شرط و شروطی محدود نکرده و بی محابا به سرکوب علنی دست میزند. بنظر من بحث حزب کمونیستی کارگری اجتماعی و تسخیر مکانیسمهای اجتماعی قدرت در جامعه برای سرنگونی رژیم ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بحثی حساس و گسترده تر از تصورات رایج در این جنبش است. لذا این بحث باید در یک متن جداگانه مفصلا مورد بحث قرار بگیرد و از حوصله ی این نوشته و متن خارج است + نوشته شده توسط Victoriya |
علی جوادی : متاسفانه حق با منصور حکمت بود!
متاسفانه حق با منصور حکمت بود!
این یک دفاعیه شخصی اما سیاسی از منصور حکمت است. زمانیکه در بستر بیماری در آمریکا تحت معالجه قرار داشت از من خواست که از او دفاعی شخصی کنم. قادر به نوشتن و تایپ کردن نبود. درد بیش از حد و طاقت فرسای سرطان امانش نمیداد. حتی توان و تحمل بوسیده شدن را نداشت. گسترش سرطان ضعیف و ناتوانش کرده بود. به شدت وزن کم کرده بود. دریافت چندین هفته اشعه درمانی و چند نوبت شیمی درمانی رمقی برایش بجا نگذاشته بود. دائم به آینده بچه ها و آذر فکر میکرد. به شدت نگران حالشان بود. توصیه های معینی در این زمینه داشت. معتقد بود که با آذر مانند "بیوه مائو" رفتار خواهند کرد. از رفتار بعضا دور از شان انسانی و کمونیستی حتی در حزب کمونیست کارگری که پرچم انسانیت و رهایی انسان را در دست داشت، نگران بود. در کنگره دوم حزب نسبت به این مساله هشدار داده بود. چرخشهای سیاسی و شخصی افراد بسیاری را دیده بود. عبدالله متهدی، ایرج آذرین، و رضا مقدم تنها نمونه هایی از یک مجموعه بودند. این روند با همین چند اسم تمام نخواهد شد. چرخشهای بسیاری را هم پیش بینی میکرد. خوشبین نبود، واقع بین بود. آینده نگر بود. باید اذعان کنم که در آن زمان برخی نگرانی هایش را غیر واقعی ارزیابی میکردم. متاسفانه حق با منصور حکمت بود. اما علیرغم این مشغله ها و وضعیت جسمی از ما معدود کسانی که در کنارش بودیم جویای حال و احوال سیاسی میشد. در این شرایط بحٽی میان من و حشمت طبرزی در سطح علنی در جریان بود. یکی از تازه قومپرستان مشتی لجن در سایت بروسکه به طرف او پرتاب کرده بود. هر ناتوان سیاسی بمنظور مشهور شدن از قرار میبایست به او بتازد. حمله به او معیار و شاخص ضدیت با کمونیسم بود. از من خواست که پاسخ دهم. اکنون هم بنوعی همان احساس را دارم. دفاع از منصور حکمت در عین حال دفاع از حقانیت کمونیسم کارگری است. ۱-ابراهیم علیزاده تاریخ حزب کمونیست ایران را بیان میکند، اما از قرار نه منصور حکمتی وجود داشت، نه اینکه بیش از %۹۰ آٽار آن حزب متعلق به منصور حکمت است و نه مدافعین سیاسی و ادامه دهندگان سنت و خط مشی او زنده و حی و حاضر و زنده اند. این تلاش برای حذف منصور حکمت معادل تلاش برای حذف تاریخ است. اما از قرار رهبری این حزب برای جا باز کردن در دل جریانات ناسیونالیست در منطقه باید منصور حکمت را از تاریخ حزب کمونیست ایران حذف کند. این بهایی است که ناسیونالیستها در مقابل ابراهیم علیزاده قرار دادند. ایشان هم از قرار پذیرفته و تسلیم شده است. ۲-اخیرا ایرج آذرین هم بهانه ای پیدا کرده است تا با توسل به آن کینه های خود را به روی کاغذ بریزد. اما این "دوست قدیمی" که منصور حکمت حتی حاضر نشد علیه اش در هیچ مرجع سیاسی ادای شهادت کند، حتی نتوانسته است با اسم و رسم سیاسی و شناخته شده خود دست به چنین اقدامی بزند. خط نوشته ای که در نشریه "به پیش" به چاپ رسیده است حکایت از نگارش و سبک ادبیاتی ایرج آذرین دارد. تکیه کلامهایش همانها است. فضل فروشی های بی مقدار در نوشته نشان تفرعن و خود محوری فردی است که برایم بخوبی شناخته شده است. ظاهرا تلاش کرده است که زیر پوشش سیاه حجاب و مقنعه هر نوع اتهام زشت و تحریفی را به طرف منصور حکمت پرتاب کند. ذره ای حقیقت سیاسی در نوشته اش موجود نیست. نقد نیست. تحریف است. تلاشی غیر سیاسی علیه جایگاه و نفوذ معنوی منصور حکمت است. ظاهرا برای بزرگ نشان دادن خود باید تلاش کرد دیگران را کوچک شمرد! آیا باید تعجب کرد؟ ایشان مدعی پرچمداری دفاع از حقوق و آرمان کارگری است. خود را سوسیالیست میداند. اما یک کلمه در نشریه شان از حکومت کارگری و انقلاب کارگری و سرنگونی رژیم اسلامی پیدا نمیشود. گویا این مقولات برایشان مسائلی متعلق به دورانهای دیگر حیات سیاسی بشری اند. دورانی که تلاش برای سازماندهی انقلاب کارگری معنی داشت. جوهر فعالیتهای کمونیستی بود. تردیدی نیست، یک پایه چرخش به راست، دوری از مواضع و آرمانها و سیاست کمونیستی – کارگری، مستلزم حمله به سمبل و فشرده این حرکت کمونیستی در جامعه است. بهانه چنین گزافه گویی هایی را مصطفی صابر به دست ایشان داده است. دعوای این دو البته ربطی به منصور حکمت ندارد. منصور حکمت بی تقصیر است. به درجاتی این دعوا بار شخصی دارد. اولی که تکلیفش را مدتی است با منصور حکمت روشن کرده است. دومی هم به اشکال دیگری در راه تعیین تکلیف خود با منصور حکمت است. به قول خودشان از منصور حکمت عبور کرده است. پرچم این عبور را تحت نام مقابله با "پیغمبر سازی" از منصور حکمت در دست گرفته است. بنوعی در مقابله با منصور حکمت مشترکند. یکی در پوشش دفاع و دیگری در نقد و کینه توزی. هر دو در عین حال نقد برایشان ابزار تفرعن، خودستایی، خصومت و برتری طلبی نیز هست. روند قابل پیش بینی ای است. محصول دوری از سیاست و پراتیک کمونیسم کارگری است. محصول چرخش به راست است. از این سیاست منزجرم. اما این معنی زمینی سیاست غیر کمونیستی است. سیاستهایی که پوشش کمونیسم و کمونیسم کارگری را نیز بعضا با خود حمل میکند. کمونیسم منصور حکمت ربطی به چنین جدالهایی ندارد. انسانی و رهایبخش است. ابزاری برای تسویه حساب و خرده رقابتهای حقیر نیست. هر کس مختار است که از منصور حکمت "عبور کند". پایبندی به سیاست کمونیستی کارگری، تعلقی ابدی و ازلی نیست. اما ما اجازه نخواهیم در غیابش آمال و اهدافش را خدشه دار کنند. انقلاب کارگری در ایران تنها با پرچم کمونیستی منصور حکمت میتواند به پیروزی دست پیدا کند. منصور حکمت برای ما عزیز است. جای خالی اش پر نشدنی است. + نوشته شده توسط Victoriya |
بر علیه بربریت و چرایی سوسیالیسم؟از اواخردهه ی دههی ١٩٨٠ به بعد که به اسم دوره بعد
از جنگ سرد معروف گشت تحولات و چرخش هایی در جهان به وقوع پیوست که جهانیان
را تکان داد. در شوروی و دیگر کشورهای ” بلوک شرق” اروپا، شرایطی (که منتج
از عملکرد و عکس المعل ” سوسیالیسم واقعاً موجود در تقابل با نظام جهانی
سرمایه در دوره ١٩٦٠-١٩٩١ بود) بهوجود آمد که راه را برای ” بازگشت ” و
گسترش بیشتر مناسبات تولیدی سرمایه داری در این کشورها گشود. رویدادهای
اصلی در این دوره پر تلاطم عبارت بودند از: + نوشته شده توسط Victoriya |
کمونیزم چیست؟کمونیزم چیست؟کمونیسم یک افق اجتماعی است. جامعه ای است که در آن هر کس به اندازه توان و استعدادش داوطلبانه کار می کند و به اندازه نیازش آزادانه از کلیه نعمات زندگی بهره مند میشود. در این نظام مالکیت خصوصی بر ابزار تولید ملغی میشود و کار از یک اجبار برای مزد و امرار معاش، به امری داوطلبانه تبدیل میشود كه صرفا بر اساس درک وظیفه و پاسخگویی به نیاز اجتماعی انجام خواهد گرفت. وابستگی انسانها به تقسیم کار اسارت آور کنونی از بین می رود و انسانها به یکسان در متن کار داوطلبانه از امکانات مادی و معنوی برای رشد استعداد ها و توانائیهای شخصی خود برخوردار خواهند شد و از خود بیگانگی انسان برای همیشه پایان می یابد. علم و تکنولوژی که در چنگال رقابت به بند کشیده شده است، آزاد می گردد و در نتیجه بازده كار با سرعتى غیر قابل تصور افزایش می یابد، تأمین زندگی مرفه و شایسته انسان به هدف تولید تبدیل خواهد شد و همه خدمات و محصولات مورد نیاز بشر را در مقیاس انبوه تولید و کلیه نیازهای مادی و معنوی انسانها تامین می شود.کمونیسم کلیه اشکال استثمار، نابرابری ها و تبعیضات نظیر ستمکشی بر زن و ستمگری ملی را از بنیاد بر می چیند و بشریت را برای همیشه از کابوس جنگ و نا امنی رها می سازد. تنگ نظری ملی و نژادی جای خود را به همبستگی انسانی خواهد داد. دولت بعنوان نیروی مافوق مردم با بوروکراسی و ارتش و دستگاههای امنیتی و سیستمهای غیر دموکراتیک پارلمانی زوال خواهد یافت و جای آنرا مشارکت همگانی شهروندان و همیاری و هماهنگی آزادانه و داوطلبانه در اداره امور جامعه خواهد گرفت.· کمونیسم جنبش و حرکت است· کمونیسم یک جهان بینی است· کمونیسم یک راه حل عملی و انسانی و یک بدیل برای حل معضلات جهان امروز است· کمونیسم روش زندگی، روش مبارزه، فرهنگ و اخلاقیات پیشرو است· کمونیسم یک ضرورت تاریخی استتشکل کارگري را به نيروي خود ايجاد کنيم. + نوشته شده توسط Victoriya |
سه منبع و سه جزء مارکسيسم
و.ا.لنین
سه منبع و سه جزء مارکسيسم آموزش مارکس خصومت و کينه عظيم تمام علم بورژوازى (چه فرمايشى و چه ليبرال) را، که به مارکسيسم بمثابه چيزى شبيه به يک "طريقت ضاله" مينگرد، در تمام جهان متمدن، عليه خود برميانگيزد. روش ديگرى هم نميتوان انتظار داشت، چه در جامعهاى که بناى آن بر مبارزه طبقاتى گذاشته شده است، هيچ علم اجتماعى "بىغرضى" نميتواند وجود داشته باشد. به هر تقدير تمام علم فرمايشى و ليبرال، مدافع بردگى مزدورى است و مارکسيسم عليه اين بردگى جنگ بىامانى را اعلام نموده است. انتظار اين که در جامعه بردگى مزدورى، علم بيغرض وجود داشته باشد ساده لوحى سفيهانه و در حکم اين است که مسأله مربوط به افزايش دستمزد کارگران و تقليل سود سرمايه، از کارخانه داران انتظار بىغرضى داشته باشيم. ولى مطلب به اينجا خاتمه نميپذيرد. تاريخ فلسفه و تاريخ علم اجتماع با صراحت تام نشان ميدهد که در مارکسيسم چيزى شبيه به "اصول طريقتى" به مفهوم يک آموزش محدود و خشک و جامدى که دور از شاهراه تکامل تمدن جهانى بوجود آمده باشد نيست. برعکس، تمام نبوغ مارکس همانا در اين است که به پرسشهايى پاسخ ميدهد که فکر پيشرو بشر قبلا آن را طرح کرده است. آموزش مارکس بمثابه ادامه مستقيم و بلاواسطه آموزش بزرگترين نمايندگان فلسفه و علم اقتصاد و سوسياليسم بوجود آمده است. علت قدرت بى انتهاى آموزش مارکس درستى آن است. اين آموزش کامل و موزون بوده و جهان بينى جامعى به افراد ميدهد که با هيچ خرافاتى، با هيچ ارتجاعى و با هيچ حمايتى از ستم بورژوازى آشتى پذير نيست. اين آموزش وارث بالاستحقاق بهترين انديشههايى است که بشر در قرن نوزدهم بصورت فلسفه آلمان، علم اقتصاد انگلستان و سوسياليسم فرانسه بوجود آورده است. ما روى اين سه منبع که در عين حال سه جزء مارکسيسم است اکنون مکث خواهيم کرد. و.ا.لنین سه منبع و سه جزء مارکسيسم آموزش مارکس خصومت و کينه عظيم تمام علم بورژوازى (چه فرمايشى و چه ليبرال) را، که به مارکسيسم بمثابه چيزى شبيه به يک "طريقت ضاله" مينگرد، در تمام جهان متمدن، عليه خود برميانگيزد. روش ديگرى هم نميتوان انتظار داشت، چه در جامعهاى که بناى آن بر مبارزه طبقاتى گذاشته شده است، هيچ علم اجتماعى "بىغرضى" نميتواند وجود داشته باشد. به هر تقدير تمام علم فرمايشى و ليبرال، مدافع بردگى مزدورى است و مارکسيسم عليه اين بردگى جنگ بىامانى را اعلام نموده است. انتظار اين که در جامعه بردگى مزدورى، علم بيغرض وجود داشته باشد ساده لوحى سفيهانه و در حکم اين است که مسأله مربوط به افزايش دستمزد کارگران و تقليل سود سرمايه، از کارخانه داران انتظار بىغرضى داشته باشيم. ولى مطلب به اينجا خاتمه نميپذيرد. تاريخ فلسفه و تاريخ علم اجتماع با صراحت تام نشان ميدهد که در مارکسيسم چيزى شبيه به "اصول طريقتى" به مفهوم يک آموزش محدود و خشک و جامدى که دور از شاهراه تکامل تمدن جهانى بوجود آمده باشد نيست. برعکس، تمام نبوغ مارکس همانا در اين است که به پرسشهايى پاسخ ميدهد که فکر پيشرو بشر قبلا آن را طرح کرده است. آموزش مارکس بمثابه ادامه مستقيم و بلاواسطه آموزش بزرگترين نمايندگان فلسفه و علم اقتصاد و سوسياليسم بوجود آمده است. علت قدرت بى انتهاى آموزش مارکس درستى آن است. اين آموزش کامل و موزون بوده و جهان بينى جامعى به افراد ميدهد که با هيچ خرافاتى، با هيچ ارتجاعى و با هيچ حمايتى از ستم بورژوازى آشتى پذير نيست. اين آموزش وارث بالاستحقاق بهترين انديشههايى است که بشر در قرن نوزدهم بصورت فلسفه آلمان، علم اقتصاد انگلستان و سوسياليسم فرانسه بوجود آورده است. ما روى اين سه منبع که در عين حال سه جزء مارکسيسم است اکنون مکث خواهيم کرد. ١ فلسفه مارکسيسم ماترياليسم است. در سراسر تاريخ جديد اروپا، و مخصوصا در پايان سده هجدهم، در فرانسه که در آنجا عليه هرگونه ذبالههاى قرن وسطائى، عليه سرواژ در مؤسسات و در افکار نبردى قطعى در گرفته بود، ماترياليسم يگانه فلسفه پيگيرى بود که با تمام نظرات علوم طبيعى صدق ميکرد و دشمن هرگونه اوهام، سالوسى و غيره بود. از اينرو دشمنان دمکراسى با تمام قوا ميکوشيدند ماترياليسم را "رد" کنند، آن را خدشهدار نمايند و به آن تهمت بزنند. آنها از شکلهاى مختلف ايدهآليسم فلسفى، که هميشه بنحوى از انحاء منجر به دفاع و پشتيبانى از مذهب ميشود، دفاع مينمودند. مارکس و انگلس با قاطعترين طرزى از ماترياليسم فلسفى دفاع کردند و بدفعات توضيح دادند که هرگونه انحرافى از اين اصول اشتباه عميقى است. نظريات آنها با حداکثر وضوح و تفصيل در تأليفات انگلس مانند "لودويگ فوئرباخ" و "آنتى دورينگ" که مانند "مانيفست کمونيست" کتاب روى ميز هر کارگر آگاهى است تشريح شده است. ولى مارکس در ماترياليسم قرن هيجده متوقف نشد و فلسفه را پيش راند. او اين فلسفه را با فرآوردههاى فلسفه کلاسيک آلمان، بخصوص سيستم هگل، که آن هم به نوبه خود سرچشمهاى براى ماترياليسم فوئرباخ بود، غنى ساخت. ميان اين فرآوردهها مهمتر از همه ديالکتيک يعنى آموزش مربوط به تکامل است به کاملترين و عميقترين شکل خود که از هر گونه محدوديتى آزاد است و نيز آموزش مربوط به نسبيت دانايى بشر است که تکامل دائمى ماده را براى ما منعکس مينمايد. آخرين کشفيات علوم طبيعى - راديوم، الکترون و تبديل عناصر - به طرز درخشانى ماترياليسم ديالکتيک مارکس را، على رغم نظريات فلاسفه بورژوازى و بازگشتهاى "نوين" آنان بسوى ايدهآليسم کهنه و پوسيده، تأييد نمود. مارکس، در ضمن اينکه ماترياليسم فلسفى را عميقتر و کاملتر ساخت، آن را به سرانجام خود رساند و معرفت آن را به طبيعت بر معرفت به جامعه بشرى بسط و تعميم داد. ماترياليسم تاريخى مارکس بزرگترين پيروزى فکر علمى گرديد. هرج و مرج و مطلقالعنانى که تا اين موقع در نظريات مربوط به تاريخ و سياست تسلط داشت بطرز شگفت انگيزى جاى خود را به يک تئورى جامع و موزون علمى سپرد که نشان ميداد چگونه در اثر رشد نيروهاى مولده، از يک ساختمان زندگى اجتماعى، ساختمان ديگرى که عاليتر از آن است نشو و نما ميکند، مثلا از سرواژ سرمايهدارى بيرون ميرويد. درست همانطور که معرفت انسانى انعکاس طبيعتى است که مستقل از او وجود دارد، يعنى انعکاس ماده در حال تکامل است، همانطور هم معرفت اجتماعى انسان (يعنى نظريات مختلف و مکاتب فلسفى، دينى، اقتصادى و غيره) انعکاس نظام اقتصادى جامعه است. مؤسسات سياسى روبنايى است که بر زيربناى اقتصادى قرار گرفته است. مثلا ما ميبينيم چگونه شکلهاى مختلف سياسى کشورهاى کنونى اروپا براى تحکيم سلطه بورژوازى بر پرولتاريا بکار ميرود. فلسفه مارکس يک ماترياليسم فلسفى تکميل شدهاى است که سلاح مقتدر معرفت را در اختيار بشر و بخصوص در اختيار طبقه کارگر گذارده است. ٢ پس از اين که بر مارکس محقق شد که نظام اقتصادى پايهاى است که روبناى سياسى بر آن قرار گرفته است، توجه خود را بيش از پيش به بررسى اين نظام اقتصادى مصروف نمود. مهمترين اثر مارکس، "کاپيتال"، به بررسى نظام اقتصادى جامعه معاصر يعنى سرمايهدارى تخصيص داده شده است. علم اقتصاد کلاسيک قبل از مارکس در انگلستان، يعنى در رشد يافتهترين کشور سرمايه دارى، بوجود آمد. آدام اسميت و ديويد ريکاردو، ضمن تحقيق در نظام اقتصادى، شالوده تئورى ارزش مبتنى بر کار را ريختند. مارکس کار آنها را ادامه داد. او اين تئورى را به طرز دقيقى مستدل ساخت و به شکل پيگيرى بسط داد. او نشان داد که ارزش هر کالائى از روى مقدار زمان کار اجتماعا لازمى که صرف توليد اين کالا گرديده است تعيين ميگردد. آنجايى ک اقتصاددانان بورژوازى مناسبات بين اشياء را ميديدند (مبادله کالا در مقابل کالا) مارکس مناسبات بين افراد را کشف نمود. مبادله کالا ارتباط بين توليدکنندگان مختلف را به توسط بازار نشان ميدهد. پول دلالت بر اين ميکند که اين ارتباط بيش از پيش محکم شده تمام زندگى اقتصادى توليدکنندگان جداگانه را بطور لاينفکى در يک واحد جمع ميکند. سرمايه دلالت بر توسعه بعدى اين ارتباط مينمايد؛ نيروى کار انسانى به کالا تبديل ميشود. کارگر روزمزد نيروى کار خود را به صاحب زمين، صاحب کارخانه و دارنده ابزار توليد ميفروشد. قسمتى از روزکار خود را کارگر صرف تأمين هزينه زندگى خود و خانواده خود مينمايد (مزد)، قسمت ديگر روز را هم به رايگان کار ميکند و براى سرمايه ارزش اضافى بوجود ميآورد که منبع سود و منبع ثروت طبقه سرمايهدار است. آموزش مربوط به ارزش اضافى بنيان تئورى اقتصادى مارکس است. سرمايه که از نتيجه کار کارگر بوجود آمده است، با ورشکست ساختن کارفرمايان کوچک و ايجاد ارتش بيکاران، کارگر را تحت فشار قرار ميدهد. پيروزى توليد بزرگ را در صنايع به يک نظر ميتوان ديد، ولى در کشاورزى هم ما همين پديده را مشاهده مينماييم؛ کشاورزى بزرگ سرمايهدارى روز به روز بيشتر تفوق مييابد، استعمال ماشين توسعه مييابد، اقتصاد دهقانى در حلقه طناب سرمايه پولى ميافتد، راه سقوط ميپيمايد و در زير فشار تکنيک عقبمانده منهدم ميگردد. در کشاورزى، سقوط توليد کوچک شکلهاى ديگرى دارد، ولى خود سقوط واقعيت انکار ناپذيرى است. سرمايه، ضمن شکست توليد کوچک، نيروى توليدى کار را افزايش ميدهد. خود توليد بيش از پيش اجتماعى ميگردد - صدها هزار و ميليونها کارگر در يک ارگانيسم اقتصادى منظم به يکديگر ميپيوندند - و حال آنکه محصول کار عمومى را يک مشت سرمايهدار به خود اختصاص ميدهند. هرج و مرج در توليد، بحران، تلاش ديوانهوار براى تحصيل بازار، عدم تأمين حيات براى قاطبه اهالى روزافزون ميگردد. نظام سرمايهدارى، با افزايش وابستگى کارگران به سرمايه، نيروى عظيم کار متحد را بوجود ميآورد. مارکس، سير تکاملى سرمايهدارى را از اولين نطفههاى اقتصاد کالائى و از مبادله ساده گرفته تا بالاترين شکلهاى آن يعنى توليد بزرگ مورد پژوهش قرار داده است. و تجربه کليه کشورهاى سرمايهدارى، اعم از کشورهاى قديم و جديد، صحت اين آموزش مارکس را سال بسال به عده زيادترى از کارگران آشکارا نشان ميدهد. سرمايهدارى در سرتاسر جهان پيروز شد، ولى اين پيروزى فقط پيش درآمد پيروزى کار بر سرمايه است. ٣ هنگامى که رژيم سرواژ واژگون گرديد و جامعه "آزاد" سرمايهدارى پا به عرصه وجود گذارد، بلافاصله آشکار گرديد که اين آزادى، سيستم جديدى از ظلم و استثمار رنجبران است. آموزشهاى مختلف سوسياليستى بىدرنگ بمثابه انعکاس اين فشار و اعتراض بر ضد آن، شروع به پيدايش نمود. ولى سوسياليسم ابتدائى يک سوسياليسم تخيلى بود. اين سوسياليسم جامعه سرمايهدارى را انتقاد مينمود، ملامت ميکرد، بر آن لعنت ميفرستاد، آرزوى فناى آن را مينمود، رژيم بهترى را در خيال ميپروراند و ميکوشيد ثروتمندان را متقاعد نمايد که استثمار دور از اخلاق است. ليکن سوسياليسم تخيلى نميتوانست راه علاج واقعى را بنماياند. اين سوسياليسم نميتوانست نه ماهيت بردگى مزدورى را در شرايط سرمايه دارى تشريح نمايد، نه قوانين تکامل آن را کشف کند و نه آن نيروى اجتماعى را که قادر است موجد جامعه نوين باشد پيدا کند. در عين حال انقلابهاى توفانى که با انحطاط فئوداليسم و سرواژ همراه بود، همه جا در اروپا و بخصوص در فرانسه با وضوح روزافزونى مبارزه طبقات را، که اساس کليه تکامل و نيروى محرکه آن ميباشد، آشکار ميساخت. هيچيک از پيروزيهاى آزادى سياسى بر طبقه فئودالها، بدون مقاومت حياتى و مماتى بدست نيامده است. هيچ کشور سرمايهدارى نبود که بدون مبارزه حياتى و مماتى بين طبقات مختلف جامعه سرمايهدارى بر اساس کم و بيش آزاد و دمکراتيک بوجود آيد. نبوغ مارکس در اين است که او اولين کسى بود که توانست از اينجا نتيجهاى را بدست آورد که تاريخ جهان آن را ميآموزد و توانست اين نتيجه را بطرزى پيگير تعقيب کند. اين نتيجه، آموزش مربوط به مبارزه طبقاتى است. مادام که افراد فرانگيرند در پس هر يک از جملات، اظهارات و وعده و وعيدهاى اخلاقى، دينى، سياسى و اجتماعى منافع طبقات مختلف را جستجو کنند، در سياست همواره قربانى سفيهانه فريب و خودفريبى بوده و خواهند بود. طرفداران رفرم و اصلاحات تا زمانى که پى نبرند که هر مؤسسه قديمى، هر اندازه هم بىريخت و فاسد بنظر آيد متکى به قواى طبقهاى از طبقات حکمفرماست، همواره از طرف مدافعين نظم قديم تحميق ميگردند. و اما براى در هم شکستن مقاومت اين طبقات فقط يک وسيله وجود دارد؛ بايد در همان جامعهاى که ما را احاطه نموده است آن نيروهايى را پيدا کرد و براى مبارزه تربيت کرد و سازمان داد که ميتوانند - و بر حسب موقعيت اجتماعى خود بايد - نيرويى را تشکيل بدهند که قادر به انهدام کهن و آوردن نو باشد. فقط ماترياليسم فلسفى مارکس بود که راه بيرون آمدن از بردگى معنوى را که تمام طبقات ستمديده تاکنون در آن سرگردان بودند به پرولتاريا نشان داد. فقط تئورى اقتصادى مارکس بود که وضعيت واقعى پرولتاريا را در نظام عمومى سرمايهدارى تشريح کرد. در تمام جهان، از آمريکا تا ژاپن و از سوئد تا آفريقاى جنوبى، سازمانهاى مستقل پرولتاريا در حال افزايشند. پرولتاريا، در جريان مبارزه طبقاتى خود پرورش يافته و آگاه ميشود، از موهومات جامعه بورژوازى آزاد ميگردد، بيش از پيش بهم پيوسته ميشود و ميآموزد که چگونه درجه موفقيتهاى خود را مورد سنجش قرار دهد، نيروهاى خود را آبديده ميکند و بطور مقاومت ناپذيرى رشد و نمو مينمايد. در ماه مارس سال ١٩١٣ در شماره سوم مجله "پروسوشچنيه" بچاپ رسيد. و.اى. لنين، جلد ١٩ کليات، چاپ چهارم ص ٣-٨. + نوشته شده توسط Victoriya |
منظور از سوسیالیسم چیست؟ سوسیالیسم به یک فلسفه ی اجتماعی اطلاق می گردد که به
رهایی انسان ها از قیودات ناعادلانه اقتصادی/ اجتماعی و تشکیل جامعه ای عاری از
استثمار و نابرابری معتقد باشد. بر اساس جهان بینی سوسیالیسم ارزش های انسانیِ
برابری طلب و آزادیخواه مانند مالکیت و کنترل جمعی و دمکراتیک بر تولیدات اجتماعی،
روابط غیرکالایی/ غیرکارمزدی، حق تعیین سرنوشت در زندگی شخصی و تشکیل خود حکومتی
های محلی/ افقی و مناسبات همبستگی آور می بایست جایگزین موازین استثمارگر سرمایه
داری و از جمله مالکیت و کنترل خصوصی بر ابزار اجتماعی تولید و فعالیت های اقتصادی
و ثروت، سیستم پولی و کارمزدی، حکومت اقتدارگرایانه صاحبان قدرت و ثروت و فرهنگ
سودجویی فردی و رقابت گرایی مخرب گردد. اگر در چارچوب کاپیتالیسم، صاحبان سرمایه از
طریق اهرم هایی نظیر مالکیت خصوصی بر ارکان عمده ی اقتصاد (سرمایه، تکنولوژی،
اطلاعات، غیره) و بکارگیری نیروی کار پرولتاریا یعنی اکثریت توده های زحمتکش مردم
به تولید و بازتولید ثروت و تصرف خصوصی آن می پردازند و اگر بر مبنای قانون ارزش به
کارگر عمدتا، معادل متوسط مخارج معیشت وی و خانواده اش حقوق (بخشی از ارزش واقعی)
پرداخت می شود و مابقی آن (ارزش افزوده) به عنوان سود به سرمایه دار تعلق می گیرد،
طبعا این رابطه ی استثمارگرانه و نابرابر به ایجاد فاصله ی بسیار فراخ طبقاتی بین
اقلیتی از صاحبان ثروت و قدرت در یک طرف و اکثریت عظیمی از پرولتاریا یعنی مجموعه
ای از مزدبگیران، زحمتکشان، بیکاران در طرف دیگر و نتیجتا گسترش فقر و محرومیت وسیع
در میان توده های مردم یعنی بخش اعظم جامعه منجر می گردد که عوارض اجتماعی بسیار
دیگری مانند اختیار زدایی، مصرف گرایی بی هدف، ازخود بیگانگی، فرد گرایی و رقابت
های ناسالم اقتصادی/ اجتماعی ماحصل ناهنجار آن می باشند. برای مثال در حالیکه اخیرا
در امریکا، سالانه معادل 7 تریلیون دلار فعالیت اقتصادی انجام میگیرد و تنها در سال
2003 کمپانی های امریکا مبلغی، معادل 850 بیلیون دلار منفعت داشتند، اما بخاطر سلطه
مناسبات استثماری سرمایه داری و وجود فاصله ی عظیم طبقاتی در این جامعه در سال های
اخیر فقط حدود یک درصد از جمعیت صاحب بیش از 40 درصد از ثروت هستند اما حدود 20
درصد از مردم در زیر خط فقر بوده و بالای 60 درصد که طبقه ی کارگر را تشکیل می دهند
هیچ گونه کنترلی بر فعالیت اقتصادی و کار خود ندارند و تحت کنترل برنامه های
استراتژیک اقتصادی/ سیاسی از طرف طبقه ی سرمایه دار یعنی تقریبا 2 درصد از جمعیت،
برای زندگی تلاش میکنند (مانتلی ریویر، جولای/ اگوست: 117 116 ،23، 17 و 16). نمونه
دیگر آن را میتوان در ایران دید که ثروت 10 در صد از رده بالای جمعیت 17 برابر
بیشتر از 10 درصد در پایین جامعه میباشد و بیش از 11 درصد از جمعیت زیر خط فقر
زنذگی میکنند (سایت روشنگری 19 سپتامبر2006، گرفته شده از ایسنا، 23 شهریور 1385 ).
وگرنه بنا بر نطر دیالکتیکی و ترقی بینانه جنبش چپ، با ظهور سوسیالیسم یعنی تغییر
رادیکال در مناسبات اقتصادی/ اجتماعی سرمایه داری با نظامی که بر اساس مالکیت و
کنترل عمومی و دمکراتیک بر اهرم های اصلی اقتصاد و ثروت تولید گشته از آنها استوار
باشد، زندگی تقریبا برای همه ی انسان ها شکوفاتر و دلپذیرتر خواهد گردید. اگر در
جامعه ی سرمایه داری به خاطر وجود روابط کارمزدی، نیروی کار همچون یک شیی (object)
وجود خارجی و قدرتی مستقل به خود یافته بیگانه از و حتی در مقابل شخصیت انسانی قرار
می گیرد و اکثریت مردم اسیر قیودات استثمارگر و ستمگر اجتماعی و تحت کنترل سرمایه و
مناسبات کالایی آکنده از آن قرار می گیرند، درصورت برقراری سوسیالیسم، پرولتاریا
یعنی اکثریت قاطع توده های مردم (مزدبگیران، بیکاران، محرومان شهر و روستا و سایر
اقشار زحمتکش مانند اغلب پزشکان، متخصصان تکنولوژیک/ کامپیوتری، مدیران در رده های
پایین و متوسط) فارغ از کنترل سرمایه بوده و با مشارکت آگاه و مستقیم خود در
سازماندهی اقتصادی/ اجتماعی جامعه و از طریق نفی سیستم کارمزد و روابط بیگانه گرای
مشتق یافته از آن که پدیده ی عمده ی نفی کننده ی انسانیت است، به ایجاد جامعه ای
آزاد، برابر، عادلانه و همبستگی آور اقدام می کنند. در جامعه ی جدید دیگر زندگی
مردم تحت کنترل عوامل مخرب اجتماعی (مناسبات استثمارگرایانه/ستمگرایانه و محدودیت
های مادی/ معنوی متاثر از آن) قرار نمی گیرد بلکه ارزش ها و موازین مثبت بدست آمده
در طول تاریخ بشری و از جمله آزادی، دمکراسی و عدالت اجتماعی با ظرفیت های بسیار
وسیع تر، رادیکال تر و انسانی تر متکامل تر شده در جامعه استقرار می یابند. + نوشته شده توسط Victoriya |
آيا پيروزى کمونيسم در ايران ممکن است؟ تحولات ايران، آيا کمونيسم ميتواند پيروز شود؟" تيتر بحث امروز است. بگذاريد بگويم اين بحث بر سر چى نيست! لااقل بلاواسطه و مستقيما بر سر اين چيزهائى که ميگويم نيست، ولى ميتواند در بحث مطرح شود و راجع به آن اظهار نظر شود. اول بگويم که واضح است جوابى که من به اين سئوال ميدهم مثبت است. يعنى ميگويم کمونيسم ميتواند پيروز بشود، چون اگر اينطور نبود اصلا سمينار نميگذاشتم. خوشم نمىآيد از کسانى که کتاب مفصل مينويسند تا بگويند نميشود هيچ کارى کرد. اگر هيچ کارى نميشود کرد اين کار را هم نميکردى و ميرفتى خانه ات ديگر! در نتيجه اگر کسى فکر ميکند هيچ کارى نميشود کرد، به نظر من واضح است که سمينار هم نميگذارد. جواب من از ابتدا معلوم است. به نظر من کمونيسم ميتواند در ايران پيروز بشود. بحثى که هست بر سر مشکلات اين ماجرا و استراتژى براى رسيدن به يک چنين هدفى است. بحث بايد بتواند اين نکات را روشن کند. محدوديتهاى اين موقعيت را توضيح دهد و فىالواقع شرايطى که در آن ميتواند اين پيروزى متحقق شود را ذکر کند و روى آنها متمرکز شود. اين بحثى در مورد دورنما و افق کمونيسم جهانى نيست. بحث من بحثى از جنس تئورى دوران نيست که آيا اين عصر انقلاب پرولترى است؟ کمونيسم در دوران ما چه جايگاهى دارد، آيا ميتواند پيروز شود؟ بحثهائى که کسانى که تئورى سوسياليسم را دنبال ميکنند با موارد بسيارى از آن آشنا هستند، مثلا لنين اين عصر را عصر انقلابهاى پرولترى ميداند. آيا به جامعه پسا امپرياليستى رسيدهايم؟ سوسياليستها ميتوانند در چنين جامعه اى قدرت را بگيرند؟ بحث من در اين سطح تجريد نيست. بحثى در باره تئورى دوران نيست. اين بحث هم چنين راجع به مدل اقتصادى سوسياليسم نيست. يعنى من نميخواهم اينجا راجع به اينکه آيا ما ميتوانيم جامعه سوسياليستى را برقرار کنيم، يا در باره مشکلات اقتصادى ايجاد يک ساختار سوسياليستى در جامعه، صحبت کنم. (گفتم ميرسيم به اينکه اينها ميتواند مربوط باشند به بحثى که من دارم، ولى محور بحث من در اين جلسه اين نيست که مدل اقتصادى سوسياليسم چيست و آيا ميشود پياده اش کرد يا نه؟ در باره اقتصاديات سوسياليسم، در نتيجه زياد ربطى به بحث من ندارد.)اين بحثى است راجع به اوضاع سياسى ايران و نيروهاى سياسى ايران. کمونيسمى که من اينجا در مورد پيروزيش بحث ميکنم، دارم بعنوان يک نيروى سياسى در جامعه امروز ايران از آن صحبت ميکنم. آيا اين نيروى سياسى ميتواند پيروز شود؟ در نتيجه اين پيروزى قاعدتا يک پيروزى سياسى است. از آنجا سئوالهاى بعدى مطرح ميشود. آيا ميتواند پيروزيش را نگهدارد؟ چگونه ميتواند جامعه را دگرگون کند و غيره؟ که ميتوانيم به آنها بپردازيم. ولى سئوالى که من دارم و ميخواهم در اين سمينار به آن بپردازم اين است که آيا کمونيسم بعنوان يک نيروى سياسى در تحولات جارى ايران شانس قدرت گيرى دارد؟ بحث من در اين چارچوب محدود است. بحثهاى تئوريکتر و تجريدى تر را تا جائى که به اين بحث مربوط باشد به آن ميپردازم. واضح است اين سئوال که آيا ميشود کمونيسم را سر پا نگهداشت يک وجه مهم اقتصادى و ساختارى دارد، در اين شکى نيست و به اين اندازه به آن ميپردازم و اينکه بر فرض اگر قدرت سياسى را گرفتيد بعد از دو سال آيا هنوز سرکار هستيد، تا اين درجه به بحث من مربوط است اما محدوده اش همين است. و بالاخره در اين بحث يک سرى سئوالاتى که به روى ما پرتاب ميشود را سعى ميکنم جواب بدهم. من سئوالات را سعى ميکنم مطرح کنم و جواب بدهم اما اگر سئوالى از قلم بيفتد انتظار من اين است که در جلسه احتمالا کسانى که ابهامى دارند يا مشکلى مىبينند مطرح کنند. مثلا با اين مشخصات جامعه، يا اين مشخصات جنبش، يا اين اوضاع بينالمللى، کمونيسم چگونه ميتواند از اين موانع مشخص رد شود؟ از مانع پذيرش آن توسط غرب، از مسئله تروريسم اسلامى، و از چگونگى ايجاد ساختمان اقتصادى سوسياليسم، اينها سئوالاتى است که از ما ميپرسند و من سعى ميکنم به آنها جواب بدهم. در مورد کل اين مبحث با يک مقدمه اى راجع به اوضاع سياسى امروز ايران بحثم را شروع ميکنم. اين تحولاتى که در ايران از آن صحبت ميکنيم، ماهيتاًً چيست؟ همه قبول دارند که در ايران دارد يک اتفاقاتى مىافتد. برداشت ما چيست؟ چه اتفاقى دارد مىافتد؟ به نظر من در کل دو ديدگاه در جامعه ايران، در تبيين شان از اتفاقى که در ايران دارد مى افتد، رو در روى هم هستند. يکى تبينى است که کل بنياد جنبش دوم خرداد و طرفدارانش روى آن بنا شده و آنهم اين است که جمهورى اسلامى بعد از ٢٠ سال دارد ميرود که خودش را سازگار کند با زيست اقتصادى، سياسى و فرهنگى جامعه و به يک دولت متعارف و يک جامعه مدنى در ايران شکل دهد و اين تحولات پروسه تبديل شدن جمهورى اسلامى به حکومت ايران به معنى نرمال و روتين و روزمره کلمه است. اين تز دو خردادى ها است. تز حجاريان است. تز اکثريتى ها، توده اى ها و تز همه کسانى است که به يک معنى سرنگونى را رد ميکنند. پتانسيل تحولات انقلابى را در ايران رد ميکنند و ميگويند بايد بدون خشونت جلو رفت. "خشونت گريزى" يا اصلاح طلبى اسلامى يا غير اسلامى همه در چارچوب اين تز عمومى است که بحث بر سر تغيير نظام نيست، اگر هم باشد انتهاى پروسه اى است که در آن دولت متعارف دارد تشکيل ميشود و جمهورى اسلامى خودش پرچمدار اصلاح خودش شده است و اين روندى است که دارد اتفاق مىافتد. و از اين طريق جمهورى اسلامى جايگاه خودش را در ايران پيدا ميکند، در مناسبات بين المللى پيدا ميکند، در اقتصاد جهانى پيدا ميکند و غيره. يعنى کسانى که ميخواهند سرنگونى را رد کنند ميروند روى اين چارچوب که جمهورى اسلامى دارد به حکومت بورژوازى ايران تحول پيدا ميکند. روبناى سياسى و رژيم سياسى ناظر بر توسعه کاپيتاليسم در ايران و مدل اقتصادىاش هم چنين و چنان خواهد شد. در نتيجه قطب اول بحران جمهورى اسلامى را بحران جناحى آن ميداند. معضلاش را معضل بخشى از حکومت ميداند. در اين سيستم فکرى کليت جمهورى اسلامى زير سئوال نيست بلکه بخشى از آن که با اين رشد ناسازگار است زير سئوال است و بايد عقب بنشيند. در نتيجه "انحصار طلبى"، "تماميت خواهى"، کلماتى است که براى توصيف بخش نامناسب و عقب مانده حکومت مطرح ميکنند. اين توصيف ها براى آن بخشى استفاده ميشود که از قرار جلوى روند پيدايش جامعه مدنى زير چتر اصلاح طلبى اسلامى را گرفته و از نظر قطب اول اين اشکال است. اما باقى رژيم و حتى قانون اساسى چيزهائى است که ميتواند بعدا تعديل شود. اين قطب حکومت جمهورى اسلامى را در بحران نمىبيند، راست را در بحران مىبيند. راست را مايه بدبختى اين حکومت ميداند و فکر ميکند راست عقب بنشيند اوضاع روى غلطک مىافتد. اين ديدگاه، به نظرم يک قطب عمومى است که اصلاح طلبان ملى-اسلامى و حکومتىها، دو خردادى ها و اپوزيسيون پرو رژيم همه تقريبا به يک درجه در آن جا مىگيرند و در نتيجه يک احساس خويشاوندى بين اپوزيسيون داخل و خارج حکومت در اين قطب وجود دارد. اين قطب رئيس دانا را، بطور مثال، بخشى از جنبش عمومى خود براى اصلاح جمهورى اسلامى ميداند و ميگويد ما هر کدام بخشى از يک جنبش وسيع سياسى هستيم. يا اينکه اين دوره تاريخى دارد به کمک اين آدمها وارد يک دوره جديد ديگر ميشود که جمهورى اسلامى تعديل شده و وضعيت اقتصادى ايران درست شده و غيره. در مقابل، ديدگاهى است که ميگويد اين بحران کليت جمهورى اسلامى است و جمهورى اسلامى کلاًً با روند تاريخى که در ايران دارد اتفاق مى افتد، ناسازگار است و سرنگون ميشود. اين بحران، بحران سرنگونى است. بحران کليت جمهورى اسلامى است. جمهورى اسلامى رفتنى است. اين سيستم هم مبانى و مقدمات خود را دارد. قرار نيست جمهورى اسلامى حکومت متعارف بورژوازى در ايران بشود و يک دوره از انباشت سرمايه در اين شرايط صورت گيرد. روند اوضاع اين است که نيروهايى اينها را بيندازند. در اين ديدگاه بحث اين است که روند اوضاع سياسى به اين سمت ميرود که رژيم اسلامى بيفتد. نه فقط ((جمهورى اسلامى)) يک تناقض است، بلکه پروسه رفع آن از نظر تاريخى شروع شده است. روند اوضاع اين است که نيروهايى اينها را بيندازند. اين آن چارچوبى است که بحث من در آن قرار ميگيرد. من به اين کمپ تعلق دارم و فکر ميکنم بخش اعظم يا شايد همه کسانى که اينجا نشسته اند هم به اين کمپ تعلق دارند که اين بحران کليت جمهورى اسلامى است. جمهورى اسلامى در تناقض با يک واقعيت تاريخى است و بايد برود و روند رفتنش هم شروع شده است. در اين چارچوب ميرسيم به اينکه در اين پروسه کمونيسم چه شانسى دارد و چطور از دل اين قضيه بيرون مى آيد؟ من راجع به بنياد بحران جمهورى اسلامى و نيروهايى که مطرح هستند، چند کلمه اى صحبت ميکنم. سپس سعى ميکنم شانس کمونيسم را در چارچوب اين وضعيت بحرانى، در چارچوب معادلات سياسى، اقتصادى فرهنگى به نسبت بقيه نيروهائى که در ميدان هستند و مبارزه ميکنند و براى رسيدن به قدرت مبارزه ميکنند، بررسى کنم و ملزوماتش را بشمارم. اولين ريشه بحران جمهورى اسلامى اقتصاد است. مشکل اقتصاد ايران بد سياستى رفسنجانى يا فلان اقدام و سياست غلط دولت يا فلان اشتباه در رابطه با صنايع و مديريت نيست. اقتصاد ايران اقتصاد يک کشور ٧٠ ميليونى است که در جهان سرمايه دارى امروز از حوزه عمومى انباشت سرمايه در مقياس بين المللى بيرون افتاده است. هر کشورى را در اين موقعيت قرار دهيد از نظر اقتصادى بدبخت ميشود. اينطور نيست که گويا کسى سياست غلطى را اتخاذ کرده و اقتصاد ايران خراب شده است، فقر زياد شده و يا ثروت بايد تعديل شود. سرمايه دارى بايد سرمايه دارى باشد و رشد کند تا بتواند حداقل رفاهى که شرط پا برجا بودن آن است را تامين کند. بايد بتواند نيازهاى سرمايه و نيازهاى تکنولوژيک جامعه را رفع کند و بتواند به صاحبان وسائل توليد سودى را برگرداند و به بخش توليد کننده جامعه نيز معاشى را تا اين سيستم بتواند ادامه پيدا کند. سرمايه دارى ايران و سرمايه دارى اگر بخواهد اينکار را بکند بايد در بازار جهانى کار کند و در مقياس بينالمللى جاى خود را پيدا کند. به عينه مى بينيم که جمهورى اسلامى و اقتصادى که جمهورى اسلامى بالاى سر آن است بيرون از حيطه انباشت جهانى سرمايه قرار گرفته است. نه به اين عنوان که انباشت نميکند و يا حتى رشد نميکند، رشد جزئى هم ميکند، ولى به اين عنوان که اينجا جائى نيست که سرمايه بيايد با يک شتاب کافى با توجه به رشد جمعيت، با توجه به توقعات مردم آنجا، با توجه به نيازهاى اقتصادى، سياسى و فرهنگى جامعه، با يک شتاب کافى نيازهاى جامعه را برآورده کند. چون مقدار سرمايه اى که بايد اينجا بريزد و اشتغالى که بايد ايجاد کند و تکنولوژىاى که بايد مصرف شود براى يک چنين شکوفائى اقتصادى و يا به راه افتادن اقتصاد ايران، به ميزانى است، که سرمايه دار بومى از طريق اضافه محصولى که بدست مى آورد، نميتواند تامين کند. ارزش اضافه اى که بايد در ايران ريخته شود، بايد بخشى از يک تقسيم کار جهانى باشد. ((ايران)) بايد منشاء و جائى براى صدور سرمايه باشد. بتوان در آنجا توليد کرد، کارى که کشورهائى که يک دوره شکوفائى اقتصادى دارند، انجام داده اند. جمهورى اسلامى شانس رشد اقتصادى ندارد. چون يک اقتصاد منزوى سرمايه دارى که با منابع خود تنها مانده باشد، بخصوص در شرايط دنياى امروز که تکنولوژى خيلى تعيين کننده است، نميتواند شکوفا شود (تکنولوژى مقدار زياد پول ميخواهد. رشد اقتصادى به جاى پابرجائى در جهان سرمايه دارى معطوف به غرب احتياج دارد.) جمهورى اسلامى جواب مسائل اقتصادى مملکت را نميدهد. اينکه حالا نفت اين هفته بالا رفته يا ده روز بعد پائين آمده يا غيره دردى را دوا نميکند. حتى اگر نفت را بشکه اى ٣٥ دلار و از حالا تا ٥ سال ديگر هم بفروشند، جامعه ٧٠ ميليونى را با اين درآمد نفت نميشود اداره کرد. در نتيجه جمهورى اسلامى مشکل دارد. ريشه اصلى مشکلات جمهورى اسلامى اين اقتصاد، بحران اقتصادى، و ناتوانى از پاسخگوئى به مسائل اقتصادى است. ميشود فرض کرد که اگر اينها اقتصاد شکوفائى داشتند، اگر وضع مالى شان خيلى خوب بود، ميتوانستند نيروهاى طرفدارشان را بسيج کنند، از نظر سياسى مخالفين خود را ساکت کنند، و از نظر فرهنگى يک درجه اختناق فرهنگى را بقا دهند. ولى اين اقتصاد به آنها اجازه نميدهد که اختناق و سرکوب فرهنگى را با سوبسيد اقتصادى به جامعه تحميل کنند. ممکن است عربستان سعودى اينطور دارد طبقه متوسط خود و حتى کارگران مهاجر را راضى نگهميدارد. و مثلا بگويد که: خوب بالاخره وضع حقوق اينطور است و طب مجانى است، حالا چکار دارى که شيخ اينطورى است؟ چکار دارى که حق راى ندارى، برو زندگيت را بکن. ولى ايران با ٦٠ ميليون آدمى که در گرسنگى زندگى ميکنند و جامعه اى است که ميداند دنيا چطور است، جامعه در بسته اى نيست، با اين شرايط نميتواند به بقا خودش ادامه دهد. نکته دوم و منشا دوم بحران، سياسى است. بنظر من مسئله سياسى در ايران يک مسئله نسلى است. مسئله سازمانى و فردى نيست. به اين معنى نيست که اين نارضايتى افرادى از حکومت است. يا بحث حقوق مدنى افراد است يا بحث اين است که سازمانهاى اپوزيسيونى هستند که گردن به حکومت نميگذارند. بحث نسلى است. يک نسل جديدى است که اين چارچوب سياسى را نميخواهد. علت اينکه نميخواهد هيچ دليل سياسى ندارد جز اينکه ميداند دنيا جور ديگرى است. يک جوان بيست ساله در ايران هيچ دليلى نمىبيند که بنا به تعريف بايد بدبختتر، محرومتر و عقب مانده تر از کسى باشد که در يونان، ترکيه يا فرانسه يا انگلستان زندگى ميکند. اين نسل اينترنت است. اين نسل قرن ٢١ است. اين نسل نمىپذيرد. مسئله اين نيست که اکثريت نمىپذيرد، سازمان حزب توده نمىپذيرد، کومهله نمىپذيرد، حزب کمونيست کارگرى نمىپذيرد، سلطنت طلبها نمىپذيرند، دمکراسى ميخواهند. مسئله اين است که اين نسل نمىپذيرد. بيحقوقى سياسى را از جمهورى اسلامى نمىپذيرد. اين مشکل اينها است. در اين چارچوب است که تاکتيک سازمانهاى سياسى براى آزاديخواهى معنى و برد وسيع پيدا ميکند. به نظر من اگر حکومت مسئله حق راى و سکولاريسم را تامين نکند (سکولاريسم سياسى، يعنى اينکه هر کسى بنا به تعريف بعنوان شهروند حق راى، آزادى فعاليت سياسى، آزادى مطبوعات و آزادى بيان داشته باشد)، مردم سرشان را مىبرند، مهم نيست با چه ايدئولوژىاى. اين نسل را يا بايد شکست بدهند و يا اين (نسل) آنها را شکست ميدهد. براى اينکه اين نسل را شکست بدهند ابعاد اختناقى که حاکم ميکنند بايد خيلى وسيع باشد. اينکه نسل قبلى تان را ما سرکوب کرديم ديديد، جواب نسل جديد نميشود. ميگويد کردى که کردى من چيزى حس نميکنم. اگر شما با ايران سر و کار داشته باشيد و نوع تصورى که اين نسل جديد از سياست دارد را تجربه کرده باشيد اين را مىبينيد: ميگويد من خانهام اين است، آدرسم اين است، اسمم اين است، کارمند فلان يا رئيس فلان بخش دانشکده هستم، لطفا بگوئيد فلان کس از رهبرى حزب کمونيست کارگرى به من زنگ بزنند. يا من ميخواهم با ايکس و واى صحبت کنم و پاى تلفن ميگويد آقا اين چه مملکتى است يا ميگويد خامنهاى الدنگ فلان و فلان ميکند. اين آدم هيچ تصورى از اينکه ٢٠ سال پيش، يا ١٢-١٠سال پيش اينها کرور کرور اعدام کردهاند، ندارد. ميداند اعدام کرده اند ولى ميگويد اينها لابد طى پروسه اى بوده است. چطور ممکن است آدمى عادى مثل من را، از دانشگاه بردارند و ببرند کارى با من بکنند. يا مثلا چطور ممکن است در کارخانه در اين مقياس (چنين کارى) کنند. حق خودش ميداند حرف بزند. به يک درجه فرقش با زمان شاه اين است. زمان شاه يک شهروند آدم محسوب نميشد. يعنى شما فرض ميکرديد که زير دست و پاى سلطنت و ساواک هستيد. ميدانستيد نبايد حرف بزنيد، در اين قضايا دخالت کنيد. شهروند امروز ايرانى اينطورى نيست. فکر ميکند حکومت بدون او سر پا نمىماند. فکر ميکند با عراق جنگ کرده است. قربانى دادهاند. فکر ميکند تصميم سياسى با او است و بالاخره خود حکومت هم معلوم است مجبور است مدام روى بسيج مردم کار کند. يک شهروند ايران امروز آن آدم تو سرى خورده زمان شاه نيست. هرچقدر هم رژيم استبدادى و عقب مانده است ولى او براى خودش شخصيت قائل است. اين يک فضاى ديگر است. اين نسل اينطورى است. نسل قبلى همچنان دارد يواشکى جزوه رد ميکند، نسل ما هنوز دارد آسته ميرود و آسته مىآيد و يواشکى از اين سوراخ به آن سوراخ ميرود. جوانهاى اين دوره دارند رسماًً عليه حکومت شعار ميدهند، فحش ميدهند، حرفشان را ميزنند و فکر ميکنند وسط فرانسه زندگى ميکنند. فکر ميکنند قاعدتا کوفى عنان اگر آنجا شلوغ شود به دادشان ميرسد. واقعا اينطورى فکر ميکنند. تصورى از اختناق ندارد چون تصورى از يک شکست سياسى ندارد. بايد او را شکست دهند. به نظر من حکومتى ميتواند به جنگ اين نسل برود و او را شکست بدهد که يکپارچه باشد و از دل يک جنبش در آمده باشد، به طورى که اينها ٢٠ سال پيش بودند. يک حکومت متفرقى که مشروعيت خودش براى خودش زير سوال است با اولين هجومى که به مردم ببرد و اولين دفاع مردم بکنند از درون متلاشى ميشود. بيشتر اينها، اگر بخواهند به مردم حمله کنند کرور کرور صف حکومت را ترک ميکنند و پيش مردم استغفار ميکنند و ميگويند که ما نيستيم. براى اينکه ميدانند اين بحث را باختهاند. با سپاه پاسداران و بسيج نميشود در يک کشور ٧٠ ميليونى با يک جامعه بيدار و پر توقع روبرو شد. اين را فهميده اند. درنتيجه اين مسئله سياسى بايد جواب بگيرد. سئوال: آيا جمهورى اسلامى ميتواند جواب سياسى کافى به اين مسئله بدهد؟ آيا ميتوانيم يک جمهورى اسلامى داشته باشيم که آن حرمت سياسى و اختيار عمل و حقوق مدنى که يک شهروند ايرانى امروز فکر ميکند بايد داشته باشد را به او بدهد و هنوز جمهورى اسلامى بماند؟ جواب من به اين سوال نه است! جمهورى اسلامى اگر حقوق مدنى را به رسميت بشناسد اولين تصميم آن شهروندان نسبتا آزاد انحلال جمهورى اسلامى است. ميگويند بيائيد راى بدهيد. ميگويند باشد راى ميدهيم به آنهائى که طرفدار سرنگونى هستند، حالا چه ميگوئيد؟ در نتيجه جمهورى اسلامى پاسخ سياسى ندارد. کسانى که فکر ميکنند، آخوند خاتمى مىآيد و با لبخند و مسامحه و تساهل و غيره مسئله را ساکت ميکند، اين شکاف نسلى را نمىبينند. طرف خودش ٥٦-٥٥ سالش است، چند دفعه زير دست ساواک و بعد جمهورى اسلامى شلاق خورده و سرکوب شده و اعدامى داده، الان ديگر ذله از زندگى است. فکر ميکند اين مقدار از اصلاحات راه نجاتى است. تاکتيک او اين است که يواش يواش برويم. خود و حزب و سازمان و گروهش را ميبيند که تا چند وقت پيش زندان بودند يا تا چند وقت پيش زير دست و پاى حکومت بودند، تو سرى ميخوردند و موتور سوارها ميزدند در صف تظاهراتشان. اما کى گفته نسل امروز بايد به اين آخوندى که حالا مى آيد و ميخواهد نو انديشى کند رضايت بدهد؟ چرا و از کجا اين را در آورده ايم که آرمانهاى يک نسل ١٨ تا ٣٥ ساله امروز ايران با آخوند جواب ميگيرد؟ اين را نميخواهد. تلويزيون را که روشن ميکند مىبيند که آمريکا چه خبر است. مىبيند که ژاپن چه خبر است و مىبيند فرانسه چه خبر است و فکر نميکنم احد الناسى چيزى کمتر از اين بخواهد. ممکن است مردم اين را يک پروسه ببينند و بگويند از آخوندها هزار و يک جنايت بر مى آيد، بايد طورى برويم که ضربه نخوريم و آهسته و يواش يواش برويم. ولى کسى اگر از آنها بپرسد شما چه ميخواهيد، جالب است خبرنگارهاى جدى تر غربى که ميروند و ميپرسند شما چى ميخواهيد جواب ميگيرند، اينها بروند. از دست اينها ديگر خسته شده ايم. يک زندگى مثل زندگى شما ميخواهيم. تمام گزارشهاى واقع بينانه از خانه هاى مردم ايران نشان ميدهد که اينها اصلاً اسلام سرشان نميشود. اينها اصلاً اين حکومت را يک اپسيلون قبول ندارند. هيچکس را نمىبينيد که مثلا مثل ١٥ سال پيش بگويد بله امام خمينى را من خيلى قبول دارم، و انقلاب کرديم که امام خمينى بيايد سرکار. هيچکس اينرا نميگويد. ميگويند نافرمانى ميکنيم، قبول نداريم، آقا پينک فلويد، ما بايد پينک فلويد گوش بدهيم. نميدانم گزارش بى بى سى را ديده ايد؟ طرف ميگويد آقا ما مردم پينک فلويد گوش ميدهيم. آقا با اين يارو راه نرو اين "الدنگه". چرا رفتى با اين مصاحبه ميکنى، اين طرفدار حکومت است؟ مردم اينطورند و علناًً هم اينطورند. در نتيجه بحث دمکراسى يک بحث نسلى است. سازمان شش در چهار اپوزيسيون دو نسل قبل، يک نسل قبل، که تاکتيک ميزند براى اصلاحاتى در حکومت، طورى که حالا قانون اساسى خودشان را اجرا کنند، يادش ميرود که اين نسل هيچ تعهدى به اين پروسه ندارد. آن چيزى که ميخواهد را ميخواهد، نه يک کمى بهتر شدن اوضاعش را. اصلا صورت مسئله از اپوزيسيون شروع نشده است. صورت مسئله از مردم عليه حکومت شروع شده و اپوزيسيون دوباره فعال شده است. در نتيجه استراتژى اکثريت يا حزب توده يا سازمان زحمتکشان هيچ است، پوچ است، هر چى ميخواهند بخواهند. درست به همين خاطر است که در چار چوب چنين سيستمى کسانى که با وجود اينکه اصلاحات ميخواهند و ميخواهند حکومت را تعديل کنند، در کمپ ارتجاع قرار ميگيرند. براى اينکه اهالى چيز ديگرى ميخواهند و عملاً دفاع از اصلاح جمهورى اسلامى، دفاع از تعديل جمهورى اسلامى، بيشتر وجه حفظ جمهورى اسلاميش به چشم مى آيد که اين ميخواهد تعديلش کند و نگهش دارد و ما نميخواهيم و اين نخواستن خيلى وسيعتر از اين است. در بعد فرهنگى، ارزشهائى که جامعه با آن زندگى ميکند و تصويرى که از شان خود دارد و تصويرى که از رفتار و روش خود دارد با اين حکومت در تناقض است. سيستم ارزشى جمعيت و اهالى با اين حکومت در تناقض است. طرف خودش را موجود ديگرى ميداند، تصويرى که از زندگى دارد تصوير متفاوتى است با آن چيزى که اين حکومت ميخواهد اعمال کند. در نتيجه مردم زندگيشان را، پشت پرده، بيرون از دست حکومت به محيطهاى خانوادگى برده اند. بيرون دست حکومت دارند آن زندگى را ادامه ميدهند. اين مثل موقعيت زن در جامعه است. در قوانين جمهورى اسلامى موقعيت زن اصلاً تطابقى با موقعيت زن در جامعه ايران ندارد. زن در جامعه ايران آنقدر تو سرى خور نيست که در قانون جمهورى اسلامى تو سرى خور تصوير ميشود. اينقدر در خانواده بىحقوق نيست که در قانون جمهورى اسلامى بى حقوق تصور ميشود، اينقدر در عرصه سياسى بيحقوق نيست که در قانون جمهورى اسلامى در سطح فرمال بىحقوق است. جامعه زن را آنجا ميداند ((بالا)) و جمهورى اسلامى اينجا ((پايين)). مردم هم دارند زندگيشان را ميکنند. ميگويند ما که ميدانيم شکاف آنجا است. اين تصوير از شان و حرمت خود، ارزش خود، و نحوه زندگى فرهنگى خود، اين تصوير در تناقض است با جمهورى اسلامى. اينهم تعديل بر نميدارد. به نظر من اجزا آنرا ميشود شمرد: حکومت غير مذهبى و جامعه مدرن غربى الگوهاى اين است. به نظرم اگر برويد و از مردم بخواهيد تصوير کنند در چه شرايطى ميخواهند زندگى کنند، ٩٠ درصدشان ميگويند: ما براى تعطيلات رفته بوديم يونان يا فلان کشور يا ترکيه، ميخواهيم مثل آنها زندگى کنيم. کسى را بخاطر لباسش اذيت نميکنند، آدم ميتواند آهنگ گوش بدهد، سينما ميشود رفت، شبيه اروپا و آمريکا. کسى نميگويد من خيلى دوست دارم ايران شبيه عربستان سعودى بشود، خوب شد پرسيديد! هيچکس اين تصوير را نميدهد. همه ميگويند دوست داريم اينجا جور ديگرى بشود. اين تناقض واقعى است. اين تناقض در ذهن حزب کمونيست کارگرى نيست. اين تناقض در زندگى روزمره مردم و کشمکش بيست ساله جمهورى اسلامى با مردم است. اگر مجموعه اينها را کنار هم بگذاريد، تصويرى که از اين روند بدست مى آيد اين است که رفع اين بحران جمهورى اسلامى با حفظ و بقاء جمهورى اسلامى تناقض دارد. اين بحران تا وقتيکه جمهورى اسلامى هست، رفع نميشود. تا جمهورى اسلامى سرجايش هست اين بحران سرجايش خواهد بود. به اين معنى ما از بحران آخر صحبت کرديم. خيلى ها ميگويند شما خيلى وقت است از بحران آخر صحبت ميکنيد، پس کى؟ به نظر من جامعه روى پله آخر مانده و بايد اين پله را بالاخره طى کند. پله ديگرى بعد از اين پله نيست. پله بعدى نبود جمهورى اسلامى است وگرنه رو همين پله ايم. بحث بحران آخر يعنى اين. يعنى اين يک وضعيت سياسى است، راه حل سياسى دارد، به مردم عقب نشينى فرهنگى نميتوانند تحميل کنند. راه حل اقتصادى نميتوانند داشته باشند و در نتيجه شرايطى که جمهورى اسلامى برگردد به يک ثبات اقتصادى با مردمى که به آن رضايت داده اند، بدون يک تحول سياسى ممکن نيست. يا بايد اين تحول سياسى يک يورش ارتجاعى به مردم را با خودش بياورد و بزنند و اين نسل را هم مثل نسل ما شکست بدهند، که اين يک حرکت عظيم در جامعه ميخواهد و حکومت اين توان را در خود ندارد و يا بايد بروند. به اين معنى اين بحران آخر است. ٥ سال ديگر هم طول بکشد اين بحران آخر جمهورى اسلامى است. خاتمى ميگويد هر ٩ روز يکبار براى من يک بحران درست کرده اند. ما هم همين را گفته ايم. طرف هر ٩ روز يکبار حس کرده يک بحرانى هست. اين موقعيت جمهورى اسلامى است و به نظر من اين پروسه قابل ادامه نيست. چارچوبى که ميتوانيم راجع به آن صحبت کنيم اين است که اين رفتن جمهورى اسلامى در چه پروسهاى اتفاق مى افتد. و اينجا من ميخواهم توجهتان را به دو مقوله جلب کنم يکى سرنگونى و يکى انقلاب. آيا عليه جمهورى اسلامى انقلاب ميشود؟ و آيا اگر عليه جمهورى اسلامى انقلاب نشود به معنى اين است که جمهورى اسلامى سرنگون نميشود؟ به نظر من الان ديگر احتمال دارد خيزشى که مردم عليه جمهورى اسلامى ميکنند آنقدر وسيع باشد که بشود اسم آنرا يک انقلاب گذاشت. ولى حتى بدون آنهم به نظر من جمهورى اسلامى سقوط ميکند. سقوط جمهورى اسلامى در مقابل نارضايتى عمومى محتمل است به اين خاطر که بورژوازى ميگويد چرا ما اين وزنه را به پا و گردن خودمان آويزان نگهداشته ايم! ولش کنيم، از شرش خلاص شويم و تا مردم انقلاب نکرده اند اين حکومت را عوض کنيم. اين عملى است. يعنى مبارزه مردم ميتواند منجر به شرايطى شود که بخشهاى مختلفى از هيات حاکمه بگويند از شر اين حکومت خلاص شويم و گرنه يک ٥٧ ديگر ميشود و اين دفعه ديگر چپ ها سرکار مى آيند. در نتيجه اگر ميخواهيم حکومت دست بورژوازى بماند، بايد کودتا کرد. بايد کنار گذاشت، بايد خودمان برويم کنار، بايد بدهيم دست کسى، بايد پايه را وسيع کنيم. بعد از سه حلقه حکومت جمهورى اسلامى که ائتلافى تر شده ممکن است جاى خود را به چيز رابعى بدهد. برعکس ممکن است اينها کودتا کنند و ضد کودتا بشود عليه شان از طرف کسانى که کاملا بيرون از جمهورى اسلامى هستند. اگر اينها کودتا کنند ممکن است به فاصله ٦ ماه ارتش به طرفدارى از راست غربى کودتا کند. آيه نيامده که حتما اگر ارتشى باشى طرفدار جمهورى اسلامى هستى. هزار و يک پروسه محتمل است که در آن اينها بروند، بدون اينکه مردم انقلاب کرده باشند. در نتيجه اين دو حالت هر دو باز است. بحث من اين نيست که مردم انقلاب ميکنند و اينها را سرنگون ميکنند. بحث من اين است که مردم اينها را سرنگون ميکنند. بهتر است انقلاب بشود چون پروسه اى که طى ميشود خيلى راديکالتر و عميقتر در جامعه ريشه ميدواند ولى بهرحال مردم اينها را سرنگون ميکنند. اين دو قطب در ديدگاه ها هست. من ديدگاه حجاريان را گذاشتم بعدا خودش باز کند (خنده حضار). من ديدگاه خودمان را توضيح دادم. آن ديدگاه دوم خردادى هم در نشريات مختلف هست (کتاب در آمده، ٥ فصل کتاب در آمده و بحث خودش را دارد). و ديدگاه مقابل هم بحث خودش را دارد و ميخواهد به من و شما و خيلى از مردم ايران بقبولاند که بله شما در يک جمهورى اسلامى تعديل شده، گردن ميگذاريد و دست از فعاليت سياسى ميکشيد و جامعه نرمال ميشود. پاسخ ما اين است که نه! خيلى ممنون! ما قبول نميکنيم. حرف ما را حداقل از خود ما قبول کنيد که عده زيادى از مردم اين راه حل را نميپذيرند. اين دو قطبى هست، اين دو ديدگاه هست. در بحثهائى که کرديم چه نيروهائى هستند که ميتوانند از اين بحران و سرنگونى به اصطلاح منتفع شوند؟ خيلى ساده، تحت چه شرايطى چه کسانى سرکار مى آيند؟ الان بطور مشخص به نظر من سه نيرو در جامعه ايران مطرح است. يکى جنبش اصلاح طلبى دينى است. همين اصلاح طلبى دو خردادى، بعضاً نو انديشان دينى، همين که به آن مىگويند جنبش ملى -مذهبى و اين اواخر فعالينش را گرفته اند. هر کس در ايران مجاز است که مخالفت بکند اسمش هست جنبش ملى - مذهبى. و هر کس که در خارج ميخواهد جلوى اعتراض ما را بگيرد او هم به نظر من بخشى از جنبش ملى - مذهبى است. ميگويند آن اعتراض حقانيت دارد، آن اعتراض داخلى خود حکومتيها و بخشهاى مجاز حکومت حقانيت دارد و کسانيکه بيرون اين پروسه دارند شلوغ مى کنند، دارند مملکت را به قهقرا مى برند. آن پروسه که در داخل شروع شده و رهبرش خاتمى و غيره است بايد به نتيجه برسد و اين جنبش ملى - اسلامى الان يک قطب واقعى در جامعه است. فقط به اين نگاه نکنيد که خاتمى رفت مجلس خراب کرد، نيروهايش پراکنده شدند، از او عبور شد و غيره. به اين فکر کنيد که سر و ته اين جنبش کجاست، چه کسانى هستند؟ به نظرم هر کس ميگويد آقاى دکتر فريبرز رئيس دانا متعلق به اين جنبش است. کسى که منتظر است، اميد به اين پروسه تحول بسته است، متعلق به اين جنبش است. بخش اعظم نويسنده ها، شعرا و ادباى مملکت متعلق به اين جنبش هستند. تمام سازمانهاى چپ سنتى به نظر من متعلق به اين جنبش اند. من الان فکر ميکنم فقط اتحاديه کمونيستها و شايد فدائيان اقليت، از چپ سنتى، توانسته اند خودشان را از اين دايره بيرون بيندازند. مابقى متعلق به اين سنت هستند. باقى سازمانهائى مثل راه کارگر، اکثريت و طيفهاى مختلفى که وجود دارند، حال کارى به طول و عرضشان ندارم، اينها همه بخشهاى مختلف سنت ملى - اسلامى، اپوزيسيون ضد سلطنتى و اپوزيسيون ضد غربى ايرانند. اينها از قديم فعال بودند و الان هم هستند. با هم فاميلند. به هم از نظر سياسى نزديکند. به هم نان قرض ميدهند. هواى همديگر را دارند و غيره و غيره. اين جنبش وسيع است. منتهى وسعتش و يکپارچگى اش را مديون يک فاکتور تعين کننده است و آن اينکه در حکومت شريک است. بخشهايى از اين جنبش در حکومت شريکند. در نتيجه تريبون و امکاناتى دارد که جنبش هاى ديگر ندارند. و همينطور از نظر کل جامعه بالاخره تا آنجائى که جنبشى براى اصلاحات و تعديل جامعه در هر لحظه وجود دارد، اينها پرچمش هستند. اينها کسانىاند که مىتوانند وعده بدهند که چيزى را عوض ميکنيم. براى مثال قانون کار را فردا عوض ميکنيم يا لايحه مطبوعات را عوض ميکنيم يا اجازه سفر زن به خارج را مى گيريم. اينها هستند که ميتوانند در مورد فردا و پس فردا به مردم وعده بدهند. اينها هستند که در جامعه به عنوان دولتمرد ظاهر ميشوند. در نتيجه جنبش ملى - اسلامى تا وقتى که جمهورى اسلامى سر کار است يک نيروى نسبتا" يک پارچه و نسبتا" قوى است. وزنه جدى است. بعلاوه، سيستم فکرى ديپلماسى غربى مبتنى بر اين است که اپوزيسيون دربارى و دستگاهى هر حکومتى را که نمىخواهند را تقويت کنند. اول اپوزيسيون دربارى - دستگاهى را تقويت کنيم. سراغ اپوزيسيون هاى بيرون حکومت نرويم. در خود شوروى اين کار را کردند، در ليبى اين کار را ميکنند و در عراق اگر فردا معلوم شود پسر دومى صدام حسين به باباش انتقاد دارد همه غرب ميروند پشت پسر دومى صدام. اينطورى است. در چين همينطور است، در روسيه همينطور است و در جاهاى ديگر، در نتيجه در ايران هم همينطور است. در ايران هم غرب فعلا پشت اينهاست. سيستم غرب پراگماتيک است. نگاه ميکند ببيند کى دارد فردا اوضاع را به نفع غرب تغيير ميدهد. اينها مى دانند، پس هر چقدر هم بيرون اين حکومت يک اپوزيسيون مقتدر و نظامى و غير نظامى وجود داشته باشد، آنها فعلا روى اپوزيسيون داخلى حکومت شرط مى بندند و به آن اميد مى بندند. در نتيجه اين شرايط به اينها کمک ميکند که مطرح باشند. من بعدا" که سه تا جنبش را گفتم، نقاط ضعف و قدرت اينها را مقدارى بيشتر و دقيق تر بر ميشمارم. جنبش بعدى به نظر من جنبش محافظه کار طرفدار غرب است. کسانى که اينها به آنها مى گفتند "طاغوتى ها"، شاهى ها، طرفداران رژيم سابق. و اين جنبش وسيع تر از اين حرفها است. بيشتر از طرفداران رژيم سابق است. در واقع به يک معنى شاهى ها و مصدقى ها در يک ابعادى با هم وحدت کرده اند. بخشى از جنبش مصدقيون رفتند با اين حکومت ولى بخشى هم رفتند با شاهى ها. بختيار يک نمونه اش بود. بختيار نمونه يک جبهه ملى چى بود که رفت کنار سلطنت ايستاد. بجاى اينکه کنار اپوزيسيون ملى - اسلامى بايستد، کنار سلطنت ايستاد. و تيپ هاى وسيعترى دارند. اينها هم نقطه قدرتهاى زيادى دارند و هم نقطه ضعفهاى که باز اينها را مى شمارم. ولى اينها نيروئى هستند که متعلق به فرداى بعد از جمهورى اسلامى و يا حتى در پروسه انداختن جمهورى اسلامى هستند. اينها نيروئى نيستند که در دل جمهورى اسلامى به قدرت نزديک بشوند. اينها نيروئى هستند که با فرض سرنگونى جمهورى اسلامى شانس دارند. و بالاخره کمونيسم. که موضوع بحثمان هم همين است، بعدا" کمى بيشتر روى کمونيسم مکث ميکنم. راجع به نقطه قدرت و ضعف هاى اينها من فقط چند نکته را اشاره بکنم. جنبش ملى - اسلامى تا وقتى که جمهورى اسلامى هست مورد توجه است. هر چقدر هم اشتباه بکنند و پوست خربزه زير پاى خودشان بگذارند و شرايط را از دست بدهند و فرصت را از دست بدهند، باز همچنان مطرح اند. چون در حکومت هستند، و حکومت در بحران است، و اينها ميتوانند هر لحظه يک آرايش جديد به خود بگيرند و از اين سوراخ بيرون بيايند. اگر جمهورى اسلامى سقوط کند اينها هم متلاشى ميشوند. ديگر هيچ لزومى ندارد که دور هم بمانند. تاريخا" هم دور هم نبوده اند. خاتمى و مقوله دوم خردادى اين جنبش را متحد کرد. قبل از اين چندين فرقه بودند، با هم نبودند. اين جنبش که الان حول خاتمى و پديده اصلاح طلبى متحد شده است، اگر جمهورى اسلامى سرنگون شود صفر نميشوند. به اصطلاح به صفر تجزيه نميشوند که مثل اتم هائى از بين بروند ولى متلاشى شده و به سازمانهاى مختلفى تبديل ميشوند که مجبور ميشوند خودشان را باز تعريف کنند. اينطور نيست که با همين مواضع وارد تحولات بعدى بشوند. کسى که امروز سکولاريست نيست و اصرار هم دارد که به شعائر مذهبى مردم بايد احترام گذاشت، در آن شرايط سکولاريست ميشود. کارى برايش ندارد. يعنى ميخواهم بگويم بايد فرض کنيد که وقتى اين جنبش تجزيه شد ديدگاهايشان نيز عوض مى شود و سازمانهاى مختلف از آنها بيرون مى آيد ولى به نطر من شانس شان را در قدرت از دست مى دهند. يعنى اينها ائتلافشان مهم است. تک تک، هيچکدامشان مهم نيستند. قرار نيست سازمان اکثريت به تنهائى نقشى در تاريخ آن مملکت بازى کند. به عنوان بخشى از آن جنبش اصلاح طلبى دينى آرى، ولى به عنوان سازمان فدائيان اکثريت، بود و نبودش از نظر سياسى بعد از سرنگونى جمهورى اسلامى على السويه است. من فکر ميکنم در يک چنين شرايطى بخش اعظمشان جذب کنسرواتيوهاى طرفدار غرب ميشوند. بالاخره اينها بايد بروند بسمت بورژوازى و اگر نيروى اصلى بورژوازى آنها باشند، اينها هم ميروند بسمت غربيها.نقطه قوت اين جنبش اين است که در ساختار قدرت دست دارند. قانونى هستند. دسترسى دارند به مردم. و به عناصر محافظه کار و پاسيفيسم در جامعه. و کسانى که از تحولات ناگهانى مىترسند بالاخره به اينها روى مى آورند. اينها کسانى هستند که از ترس مردم براى قدرتشان استفاده مىکنند. ميگويند اگر ما نباشيم، تحولات تدريجى و خشونت گريزانه نباشد، در مملکت خشونت عجيبى ميشود، شير تو شير ميشود و جنگ داخلى ميشود و نمىخواهيم اينها تکرار شوند. اين يکى از خطهاى اصلى استدلالشان است. پايه اين بخش را محافظهکارترها و کسانى که اهل تغييرات فاحش نيستند تشکيل ميدهند. از طرف ديگر اينها از نظر مردم بخشى از قدرت مستبد هستند. يعنى در شرايطى که جنبش بالا بگيرد اينها نميتوانند به راحتى رنگ عوض کنند. بگويد که درست است که من نماينده پنجم، ششم، هفتم و غيره بودم و در شوراى تشخيص مصلحت و يا مثلاً در روزنامه فلان و سپاه پاسداران شرکت داشتم، ولى الان ملت من به شما پيوستم. همانجا ((مردم)) ميگيرند و ميبرند. در نتيجه مشکلى که اينها دارند اين است که دارند محدوديت تاريخيشان را رقم ميزنند. اگر جنبش بالا بگيرد اينها از شخصيتهاى مورد توجه به شخصيتهاى مورد نفرت تبديل ميشوند و کسانى ميشوند که فرار ميکنند، در نتيجه مضمحل ميشوند و ميروند. پرو رژيمى هاى خارج کشور حکومت هنوز شانس دارند که خودشان را باز تعريف کنند ولى سران اصلى اين قضيه، با هجوم عليه حکومت، همه از نظر سياسى در به در و بى خانمان ميشوند. اما طرفدار غربيها نقطه قدرتشان چيست؟ اولاً در مقياس وسيعتر تاريخى، يک جريان اصلى در بستر سياست هستند. يک جريان حاشيه اى نيستند. نماينده نوعى ناسيوناليسم اند در ايران هستند. نماينده نوعى بوروکراتيسم و سکولاريسم در ايران بودند. اينها کسانى هستند که مدارس را آوردند، دانشگاهها را ساختند، جاده کشيدند، آسفالت کردند. اينها کسانىاند که جامعه را از سيستم فئودالى به سيستم سرمايه دارى منتقل کردند. مردم همين را هم از اينها يادشان است. بعلاوه اينها از نظر غرب بستر اصلى سياست هستند. هيچ چيز حاشيه اى و فرقه اى در مورد اينها وجود ندارد. سازمانهاى کاپيتاليست طرفدار بيزنس و طرفدار بانکها، طرفدار غرب و طرفدار آمريکا هستند. همين ها هستند که هر روز در کشور هاى ديگر دارند حکومت ميکنند. اينها هم پالگى هاى واقعى امثال تونى بلير و سران حکومتهاى غربىاند. رفقاى ايرانى اينها هستند. در نتيجه اين نقطه قدرت را دارند که از پيش نوعى حالت ولايتعهدى را خودشان روى پيشانيشان نوشته اند. و فکر ميکنند که قدرت اگر در دست جمهورى اسلامى نباشد، در دست اينها است. کما اينکه قبلاً هم بوده است. از نظر خودشان سياستمدارند. دولتمردند. از نظر خودشان در عالم سياست جونيور نيستند، سينيور هستند. هيچ جنبه حاشيه اى، کوچک و خرد در خود نمىبينند. يک جنبشاند که فکر ميکنند بايد جوامع را اداره کنند. بقيه هم در بورژوازى غرب و بورژوازى ايران به همين چشم به آنها نگاه ميکنند. به منابع بيکران حمايتى از طرف غرب دسترسى دارند و از نظر غربيها حزب طبيعى کسب قدرت در ايراناند. حزب طبيعى کسب قدرت در ايران اينها هستند. مجاهد با آن همه تلاشى که کرده هيچوقت در چشم دولتهاى غربى آن جريانى که دولت طبيعى بعدى در ايران باشد، نشد. در صورتى که اينها هستند. اينها بطور طبيعى کسانىاند که اگر حکومت جمهورى اسلامى شکست بخورد، اينها بايد بروند و "کشورشان" را از آنها پس بگيرند. منابع زيادى در اختيار اينها است. از نظر حمايت مادىاى که غرب از اينها ميکند، بى حد حصر منابع دارند. خودشان امکانات دارند. پول مملکت را با خودشان برداشتند، رفتند. و امکانات وسيع به عنوان افراد دارند. يک قشر متمول بورژوازى ايران در داخل و خارج کشور با اينهاست. اينها هم به مردم دسترسى دارند. اگر به شيوه اى که اينها به سراغ ميديا رفتند، راديو درست کردند، تلويزيون درست کردند، روزنامه راه مى اندازند و در رسانه ها ظاهر ميشوند، دقت کرده باشيد، عقايدشان را به عنوان اخبار در سى ان ان ميگويند. نظرات ايدئولوژيکشان ميشود خبر ابژکتيو و ميرود در بى بى سى. اينها کسانى اند که دسترسى وسيع به مردم دارند. براحتى بى بى سى و راديو اسرائيل در يک غروب ميشود سنگر اينها. به سادگى و در يک لحظه سى ان ان ميرود پشت اينها. در نتيجه دسترسى وسيع به گوش و فکر مردم دارند. يک اقليت کوچک ولى واقعى در جامعه طرفدار اينهاست. يعنى پايه اجتماعى داخل کشورى دارند و يک قشرى از بورژوازى ايران با اينهاست. فعال با اينهاست و اينها را حکومت خودش ميداند. اينها روبناى وسيع فرهنگى دوره قبل از انقلاب را با خودشان دارند. وقتى گوگوش ميايد خارج کشور و ميخواند، به نظر مى آيد که موضوعى مربوط به اينهاست. تيم فوتبال که يک گل به آمريکا ميزند، يک موضوع مربوط به اينهاست. آن شير و خورشيد و پرچم و عکس گربه و غيره، انگار همه بنا به تعريف اينها هستند. در نتيجه همه اين فرهنگ و آموزش و پرورش و ايران، و کلمه ايران انگار مال اينها است. در نتيجه راه طولانى را طى کرده و از ما خيلى جلوتر در صحنه سياسى بوده و اينها را از پيش بدست آورده اند. ولى نقاط منفى شان چيست؟ يک بار مردم اينها را انداخته اند. در خاطره و حافظه زنده مردم ايران است که ما يکبار اينها را انداخته ايم. دوره اى که نميشد کسى با رفيقش در مدرسه حرف بزند، کارگر اجازه نداشت اتحاديه تشکيل بدهد، جاى شکنجه روى پاى جوانان مملکت بود و اينکه روز آخر هم بطرف مردم شليک کردند. بعد هم يک بابائى تاج ميگذاشت سرش و از اين خيابان ميرفت به آن خيابان و از آن خيابان ميرفت به اين خيابان و بايد کنار خيابان براى او دست ميزديم (خنده حضار). مردم ديگر زير بار اين وضعيت نميروند. بنظرم خيلى بلاهت ميخواهد اگر فکر کنيم به همين سادگى مردم ممکن است به سيستم سلطنتى - "طاغوتى" قبلى، (طاغوتى را در گيومه بکار ميبرم)، تن بدهند. اين مردم ديگر آن وضع را نميخواهند. از آن پديده عبور کرده اند. تاريخاًً عبور کرده اند، برايش جنگيدند. بگذريم که بعداً ماحصلش جمهورى اسلامى شد ولى مردم وقتى شاه و حکومت سلطنت را مى انداختند به جمهورى اسلامى فکر نميکردند. داشتند شاه را مى انداختند و انداختند و يادشان هم هست که انداختهاند. عده اى ممکن است که بخواهند احياء بکنند، مشکل اينها در نتيجه سر کار آمدن نيست، مشکلشان اعاده است و اعاده قدرت ساقط، وقتى اين قدرت به شيوه توده اى ساقط شده است، کار بسيار سختى است. انقلابى پديده اى را ساقط کرده و اينها ميخواهند اعاده کنند. راه اينها خيلى پر پيچ و تاب تر از حزبى است که سابقهاى حتى در آن تاريخ ندارد و از نو پلاتفرمى را آورده و دارد بحثش را مطرح ميکند و يا قشرى از اجتماع را نمايندگى ميکند. براى اينها اعاده سلطنت و نه فقط سلطنت بلکه اعاده قدرت اين قشر کار سختى است. اينها سازمان ندارند. واقعا سازمان ندارند. يک عده آدم اند که با چسب عمومى اجتماع به هم وصلند. يک سازمان به اصطلاح مبارزين حرفه اى حزبى که شالوده سياسى - عملى اين خط را نمايندگى کند، وجود ندارد. سعى کردند بوجود بياورند ولى تا اين لحظه چيزى بدست نياوردند و کنار همين سازمان نداشتن است که رهبر هم ندارند. اينها رهبر ندارند. نتوانستند پشت پرچم محفل و يا شخصى قرار بگيرند. رضا پهلوى را التماس کردند که بيايد به اصطلاح رهبريشان را بعهده بگيرد و او هم بعد از مقدارى ناز و غيره آمده است. منتهى به نظر من رهبر سياسى شان اگر بنا باشد ادعاى سلطنت داشته باشد، از حالا باختهاند. اينها با گره زدن جنبش طرفدار غرب محافظه کارى به شکل سلطنتى بزرگترين خدمتى است که دارند به چپ ميکنند. چون اگر بگويد من دست از سلطنت برداشتهام و سلطنت نميخواهم، من رضا پهلوى هستم، بابام را ميشناسيد ولى من کس ديگرى هستم، آن سيستم را قبول ندارم، شاه هم نميخواهم بشوم، رئيس حزب دمکرات ايرانم که در واشنگتن تشکيل شده و شروع کرده به عضو گيرى، بنظر من بعد از مدتى وضعش بد نميشود. ولى اگر بگويد من رضا پهلوى ام، به آن سيستم انتقادى ندارم و خودم ميخواهم شاه شوم، اين يک وزنه گنده است به دست و پاى جنبش محافظه کارى غربى و اين يک نقطه ضعفشان است. رضا پهوى به عنوان پسر شاه سابق که ميخواهد خودش هم شاه بشود، نقطه ضعف اينها است نه نقطه قدرتشان. اگر يک آدمى را داشتند که سابقه جمهورى خواهانه داشت و به اندازه رضا پهلوى شناخته شده بود، شانس شان بيشتر بود. اگر حتى بختيار زنده بود شانسشان خيلى بيشتر بود تا با رضا پهلوى. اين موارد مجموع مشکلات اينهاست که کارشان را سخت ميکند. منتهى همانطور که گفتم شيوه اى که اينها سر کار مىآيند با شيوه اى که ما سرکار ميائيم، متفاوت است. در صورت وجود يک خلاء، غرب با تمام قوا ميرود پشت اين جريان و ميخواهد که آنها را سر کار بياورد. اينها يک چنين پديده اى هستند. اينها در يک انتخابات دمکراتيک راى نمى آورند. در يک انتخابات آزاد در ايران راى نمى آورند. در شرايطى راى مياورند که اتفاقاًًً انتخابات نشود، کودتا بعد از کودتا، شلوغى و هرج و مرج، اينکه يکى از افسران خودشان کودتا کند و غرب با تمام قوا برود پشت آنها و يک دستور کار براى مجلس موسسان بگذارند. بخشهاى معترض جامعه را سرکوب کنند. با يک عده بسازند با يک عده نسازند، و يواش يواش کشور را در دست بگيرند. اين راه حل اينهاست. همانطور که گفتم ملى - اسلامى ها بدون جمهورى اسلامى سرکار نمى مانند و اينها با پروسه دمکراتيک سر کار نمىآيند و با پروسه دمکراتيک نيز سر کار نمى مانند. اينها نه با انقلاب سر کار مىآيند و نه با دمکراسى. اينها با سيستم کودتائى، در صورتى که مردم دخالتشان محدود مانده باشد و جمهورى اسلامى در حال رفتن باشد، شانسشان از همه بيشتر است. وقتى خلاء قدرت باشد و مردم نتوانند، رهبرى نداشته باشند که چپ در مملکت سرکار بيايد، راست سر کار مىآيد. بهر حال خواستم بگويم که به احتمال قوى ما اين دو جريان بورژوائى را در آن واحد رو بروى خودمان پيدا نخواهيم کرد، مگر در آن مراحل آخر. فعلاً مشکلى که جلوى ما (ما را به عنوان حزب کمونيست کارگرى نمى گويم) است، مشکلى که جلوى مردم ايران است، جمهورى اسلامى است با تلاشش براى بقا. و جريان اصلى که دارد وعده ميدهد صبر کنيد، نيندازيدش، ميتوانيم تغييرش بدهيم. در غياب اين وضعيت بنظر من پديده بعدى بورژوازى، پديده اى که ظاهر خواهد شد اساساً در جنبش راست محافظه کار طرفدار غرب است. البته واضح است که در حال حاضر حرف از دمکراسى و حقوق بشر ميزنند. الان که نمى توانند بگويند مى خواهيم در ايران ديکتاتورى راه بياندازيم. ولى حداکثر همانقدر به موازين دمکراسى و غيره وفادار خواهند بود که مثلا حکومتهاى مثل فيليپين، ترکيه يا مصر ممکن است به موازين دمکراسى وفا دار باشند. اين پديده اگر خودش را اصلاح کند مثل آنها ميشود. در غير اين صورت تجربه شان اين بوده که ميزنيم، ميگيريم و با کمک صاحبان سرمايه نيروى کار را به انقياد ميکشيم. کسانى مثل مجاهدين چى؟ بنظرم مجاهدين بخشى از يا به اصطلاح فرزند ناخلف جنبش ملى - اسلامى است. کارهايى کرده که پسر عموهايش و فک و فاميلش قبولش ندارند. خيلى خود خواه است. حاضر نيست با اينها سهيم شود. ميخواهد خودش رئيس شود. رئيس جمهورش را هم تعريف کرده است. کيش راه انداخته است. راه و رسم خودش را دارد. جشن اينها را جشن نميگيرد و جشنهاى خودش را درست کرده است. فقط خودش را ميخواهد و مى بيند. در نتيجه راه کارگر، اکثريت، حزب توده و نهضت آزادى که به نظر من هيچ مشکلى با پديده اى مثل مجاهدين ندارند، اساساًً بخاطر سکتاريسم مجاهدين آن را قبول ندارند و نگرانند که اگر مجاهد قدرت را بگيرد با ما شريک نمى شود. مجاهد هم کس ديگرى است مثل خامنهاى.، سر کار بيايد ما را کنار ميزند. قدرت را با ما سهيم نخواهد شد. سايرين در جنبش ملى اسلامى ميگويند که قدرت را من سهيم ميشوم. نهضت آزادى ميگويد باز ميشود و همه مى آيند. خاتمى ميگويد دشمنان را بکنيم دوست و دوست را بکنيم فلان. ولى به نظر نميايد اگر مجاهدين سر کار بيايند، کسى فردا انتخابات کند. رئيس جمهورشان را دارند، لچکشان را دارند، ايدئولوژى شان را دارند. و صحبت از دخالت هيچ کس ديگرى نيست. اين به نظر من جنبش ملى - اسلامى را خيلى ميترساند. بعلاوه، اينکه مجاهد در متن جنگ ايران و عراق رفته عراق کنار صدام حسين نشسته، خودش را از اين خاندان جدا کرده است. مسعود رجوى بنظرم يک استراتژى محتوم به شکست را در پيش گرفته است. وقتى مجاهدين با بنى صدر از کشور رفتند، همه اين آدمهائى که امروز دوخردادىاند صف کشيده بودند که بروند در شوراى ملى مقاومت، از جمله آقاى بهمن نيرومند و خانبابا تهرانى و همه اينها. مجاهد به سرعت با فالانژيسماش اينها را از دست داد و الان تبديل شده به چيزى که اگر به کسى بگويند مجاهد فحش محسوب ميشود. الان فضا اينطور است. مجاهدين به نظر من به عنوان يک جريان با ديسيپلين ميتواند هزار و يک کار بکند ولى يک جريان اجتماعى نيست و شانس قدرت به آن صورت ندارد. راجع به دو جريان ديگر يعنى جريان ملى-اسلامى و جريان غربى، يعنى همان ناسيوناليستهاى محافظه کار صحبت کردم. نيروى ديگرى که در صحنه است به نظر من کمونيسم کارگرى است. حالا برايتان مىگويم که چرا اصلاً در اين قضيه هيچ رگه اى از تهييج و خود بزرگ بينى وجود ندارد. چرا کمونيسم کارگرى و نه کمونيسم؟ چرا کلمه کمونيسم کارگرى را ما در بحثمان به کار مىبريم؟ چرا من اصرارم اين است که نيروى بعدى کمونيسم کارگرى است و نه کمونيسم؟ و يا چرا نه چپ؟ به چند دليل! چرا مثلاً نمى گويم آلترناتيو بعدى چپ است؟ يا کمونيسم است؟ و چرا اصرار دارم که بگويم آلترناتيو بعدى کمونيسم کارگرى است. به اين دليل که اولاً همانطور که گفتم چپ به معنى چپ در ايران الان در کمپ ملى - اسلامى است. آن چيزى که به آن ميگفتند چپ، در کمپ اپوزيسيون ملى (اسلامى) است. شما ليست کنيد ببينيد به چه کسانى ميگفتيد چپ، نگاه کنيد، ببينيد کجا هستند و از چه دفاع ميکنند. مىبينيد که در اردوى نهضت ملى - اسلامى هستند. افقشان هم تا حد زيادى مشترک است. و ثانيا اضافه کنم اين چپ با ما به عنوان کمونيستهاى ميليتانت بطور مشخص مشکل دارد. البته به ما نميگويند که کمونيست ميليتانت با تو مخالفيم. ميگويند مستبد، پلپتى و هزار و يک چيز ديگر، بدون آنکه مسئله اش را بگويد و آن اين است که اينها کمونيستهاى سرنگونى طلبند. به سناريوى جمهورى اسلامى را يواش يواش تغيير بدهيم گردن نگذاشتند و دارند کار خودشان را ميکنند. در نتيجه حتى اين چپى که من از آن دارم صحبت ميکنم، نقطه مقابل کمونيسمى است که اينجا به عنوان آلترناتيو و نيروى سوم در جامعه مطرح ميکنم، قرار ميگيرد.نکته بعد اينکه کمونيسم اگر چه در مقياس تاريخى جنبش تعريف شدهاى است ولى در هر دوره اى با يک جريان از کمونيستها در يک کشور تداعى شده است. اينطور نيست که براى مثال در انقلاب روسيه به بلشويکها و منشويکها يکسان بگويند که کمونيستها آمدند. يک جائى بالاخره بلشويکها ميشوند نماينده تحول کمونيستى و منشويکها ميشوند نماينده دولت موقت انقلابى، کسانيکه ميخواهند وضع موجود را نگهدارند. کمونيسم با چيزى در هر دوره تداعى ميشود. در تاريخ ايران هم با حزب توده تداعى شده، هم با چريکهاى فدائى خلق و خط مشى چريکى تداعى شده و بعضاًً و بعدش در يک دوره کوتاهى با سازمان سياسى - تشکيلاتى مثل پيکار و رزمندگان و غيره تداعى شده است.کمونيسم در هر کشورى هميشه يک بستر اصلى و خط اصلى دارد، و آن سازمانى است که به اصطلاح به پرچمدار و نيروى اصلى اپوزيسيون ((کمونيست)) تبديل شده است. کمونيسم در يک کشور بطور کلى نيست. آن جريانى است که جامعه على العموم، نه متخصصين در دانشگاهها يا مورخها، به عنوان کمونيسم مد نظر دارند. به اين اعتبار يکى گرفتن کمونيسم با کمونيسم کارگرى بنظرم موجه است. چون الان در چارچوب جامعه ايران کمونيسم اشارهاش به حزب کمونيست کارگرى و کمونيسم کارگرى است. وقتى ميگويند کمونيستها منظورشان راه کارگر نيست، منظورشان بچه هاى سابق رزمندگانى نيست، منظورشان کسانى که در روزنامه فلان بخودشان ميگويند چپهاى سابق نيست. منظورشان حزب کمونيست کارگرى است و بطور روز افزونى دارد اينطور ميشود. کمونيستها را مردم به عنوان يک عبارت مشخص در هر دوره بکار ميبرند، بورژوازى در هر دوره اى به بکار ميبرد. الان سلطنت طلبها وقتى مىگويند کمونيستها، به هيچ کس به جزء ما اشاره نمىکنند. هيچ کس جز ما منظورشان نيست. به آنهاى ديگر ميگويند چپها. به ما ميگويند کمونيستها. در نتيجه کمونيسم به عنوان يک آلترناتيو ميرود که بيشتر از اين هم حتى با پديده کمونيسم کارگرى و حزب کمونيست کارگرى گره بخورد، بيشتر از اينکه به يک چپ على العموم بگويند. کما اينکه در انقلاب ٥٧ ديگر به حزب توده نمىگفتند کمونيستها. بخاطر اينکه چريک فدائى و بعداًً به يک درجه ترکيب پيکار - فدائى تعريف کمونيسم شده بودند. اگر کسى را مىگرفتند ميبردند زندان مىگفتند توده اى هستى يا کمونيست؟ کدامش؟ کمونيست بودن مقوله مشخصى از نظر سياسى ميشود. همانطور که گفتم يک مورخ جنبش چپ ميتواند بگويد اينها شاخه هاى مختلف تروتسکيسم، حزب کمونيست طرفدار مسکو، ارو کمونيست و غيره و اينها جنبش کمونيستىاند. ولى کمونيسم فرانسه در يک مقطع مشخص، ممکن است با حزب کمونيست فرانسه تداعى شود. و کسى که ميگويد کمونيستها مىآيند سر کار، اتوماتيک بايد منظورش اين باشد که حزب کمونيست فرانسه مىآيد سر کار، انتظار ندارد که فلان گروه تروتسکيست هم سر کار بيايد. اين موقعيت بنظر من دارد به يک درجه، بخصوص در سالهاى اخير در ايران بوجود مىآيد. کمونيسم را با حزب کمونيست کارگرى دارند تداعى ميکنند. به يک معنى از نظر نظرى هم حزب کمونيست کارگرى پرچم دار کمونيسم شده است. به عنوان يک انديشه، به عنوان يک آلترناتيو و به عنوان يک نوع جامعه. بيرون ما کسى معتقد نيست که بايد جامعه کمونيستى آورد. در تبليغات جريانى اين نيست که بايد جامعه کمونيستى و يا سوسياليستى آورد و خط کمونيسم کارگرى است که با آن تداعى ميشود. اما آيا کمونيسم کارگرى که من ميگويم در جامعيت کلمه مترادف است با حزب کمونيست کارگرى؟ به نظر من اينطور نيست. کمونيسم کارگرى که من به عنوان يک جنبش در مقابل ملى - اسلامى ها، در مقابل راستهاى غربى بکار ميبرم، پديده وسيعترى از حزب کمونيست کارگرى است. همين خط است ولى پديده وسيعترى است. من در اين جنبش کل حرکات شورايى کارگرى و جنبشهاى مجمع عمومى کارگرى و جنبشهاى اعتراضى کارگرى که زير چتر اپوزيسيون رفرميست نمى روند را مىگنجانم. حتى طرف ممکن است خودش را آنارشيست بداند. اين زياد مهم نيست. مهم اين است که در صحنه سياسى جامعه، شعارهائى که اين دو کمپ ميدهند، جنبش کارگرى، جنبش شورائى، جنبش مجامع عمومى، رهبران عملى، و خط مشى که در جامعه دنبال ميکنند خودشان انطباقشان را با کدام يک از احزاب سياسى در اپوزيسيون پيدا مىکنند. اگر در جنبش کارگرى مثلاً کارگران طرفدار سنديکا و حزب توده و اکثريت دست بالا پيدا بکنند، شما ميتوانيد اين جنبش را حتى اگر نگويد که تودهايستى است، کنار آنها قرار دهيد. حال آنکه نتوانيد رابطه فيزيکى - حزبى بين آنها نشان دهيد، با اين وجود ميتوانيد بگوئيد اينها جنبش سنديکائىاند و مال اينها هستند. بنابراين بنظر من، جنبش شورائى و اعتراضات توده اى کارگريى که زير چتر رهبرى ملى - اسلامى نرود، بخشى از اين جنبش کمونيسم کارگرى است. بعلاوه محافل، سازمانها و گروه هاى کوچک زيادى ميتواند تشکيل شود که با وجوديکه قطب بودن و محورى بودن حزب کمونيست کارگرى را قبول ميکند، به دلايل مختلفى به اين حزب نمىپيوندند. بعضاً تماس ندارند، در شهرهاى مختلف تشکيل ميشوند، حوزه فعاليت معينى دارند، اختلافاتى حس مىکنند، نظرات حزب را صد در صد نمى پذيرند و در نتيجه مجموعه اى از محافل و شبکه هاى چپى هم مىتواند وجود داشته باشد که معتقدند که بايد حول حزب کمونيست کارگرى کار کنند و به عنوان گروه فشار روى حزب کمونيست کارگرى کار کنند، در مجموع توسط اين حزب کمونيست کارگرى هدايت شود. اينها بخش عمومى جنبش کمونيسم کارگرى ميتوانند باشند. من مىخواهم نقطه قدرتها و ضعفهاى اين جنبش را هم برشمارم. مال بقيه را شمردم ميخواهم چند فاکتورى که به اصطلاح نقاط قدرت و ضعف جنبش کمونيسم کارگرى است را برايتان بر شمارم. به نظرم مهمترين نقطه قدرت اين جنبش اين است که اميال و آرزوهاى نسلى که از آن صحبت کردم را بدون کم و کاست نمايندگى ميکند. شما يک لحظه از اين که کمونيستها کمونيستند و آمريکا با آنها بد است و نمى گذارد بيايند سر کار صرف نظر کنيد. فرض کنيد اسم ما حزب نارنجى است. يا مثلاً هر چيزى مانند حزب سبز ايران، حزب قرمز ايران، حزب سرخ ايران، حزب ايرانيان آزاد و غيره. آنوقت مقايسه کنيد اين حزب را با تبليغاتش، با جامعه اى که مى خواهد، کارهائى که براى آن جامعه ميکند و مىبينيد مردم خوانائى شان با کدام يک از اين طيف احزاب است. مى بينيد سکولاريسم شان با اين حزب است. اينها سکولاريست ترند، آنها نيستند. تنها جريانى که ميخواهد ريشه دين را از آن مملکت بر بيندازد اينها هستند و اين جزء آرمانهاى اصلى اين نسل است. برابرى زن و مرد. لغو کار مزدى و جامعه اى که در آن آدمها از نظر اقتصادى برابر باشند. از طبقات کارگر و زحمتکش کيست که اگر ميکرفون را جلوى دهانش بگيرى و بگوئى يک حزبى هست که ميگويد بيمه بيکارى بايد داد، مزد و قضيه نان در آوردن را بايد از بازار بيرون کشيد و هر کس برود کار کند و هر چه ميخواهد مصرف کند (راهش اين است، اينکه حالا عملى شدنى است يا نه کار نداريم) تو نظرت چيست؟ ميگويد آرزوى من است. اين بحث که شما حرفهاى قشنگ ميزنيد ولى حيف که عملى نيست، دارد ميگويد ما حرف دل مردم را ميزنيم ولى هنوز باور به قدرت پياده کردنش موجود نيست. وگرنه ما حرف دلشان را داريم ميزنيم. مدرنيسم، سکولاريسم، برابرى زن و مرد، مبارزه با تبعيض، آزادى بى قيد و شرط سياسى، لغو کار مزدى، برابرى اقتصادى و رفاه اجتماعى، وقتى اينها را کنار هم ميگذاريم، ما داريم اميال اين نسل و اساساً ٩٠ در صد مردم را که بايد کار کنند و زحمت بکشند تا زندگى بکنند را نمايندگى ميکنيم. اين نقطه مثبت ماست. هر کس ديگرى چيزى بر خلاف اميال مردم دارد که ميخواهد به آنها بفروشد. سلطنت طلبها مىخواهند سلطنت را بهشان بفروشند و بعد بازار آزاد را هم به آنها بفروشند. و بايد توضيح دهد و بگويد که من فردا شما را در بازار عرضه و تقاضاى نيروى کار رها ميکنم. بگذاريد من سر کار بيايم، از فردا بايد برويد بازار کار و براى خودتان کار گير بياوريد. در ضمن اين آقا را مىبينيد، ايشان قرار است که شاه بشوند. چيزهائى که بايد اصرار کنند تا مردم قبول کنند، جزيى از آرمانهاى مردم نيست. کسى در آن مملکت صبح بيدار نميشود و بگويد، آخيش چه روزه خوشى، کاش يک شاه داشتيم و کاش من در شهر دنبال کار ميگشتم (خنده حضار). اين جزيى از آرزوهاى مردم نيست. بايد اين مجموعه را به عنوان شرايط و ملزومات و به اصطلاح تلخى آن ميوه خوب به او بخورانند. ميگويند آقا شما حالا بيا اين شاه را قبول کن در عوض ايشان آمريکا را مىآورد و سرمايه گذارى ميشود. شما بازار آزاد را قبول کن در عوض ما سعى ميکنيم بخشى را بصورت بيمه بيکارى برايتان برگردانيم که از گرسنگى نميريد. اما اين حزب اينطور نيست. اين حزب دارد اميال واقعى مردم را وقتى که با قلبشان مصاحبه ميشود، نمايندگى ميکند. اينکه حالا محاسبات مردم بعداًًً به چه چيزى وادارشان ميکند بحث ديگرى است ولى اينکه ته دلشان اينها را مى خواهند ترديدى نبايد کرد. به اين ميرسم که آيا اسم کمونيسم مزاحم اين پروسه است و چقدر مزاحم است و ما بايد با آن چکار بکنيم. وگرنه اگر اسم ما حزب ايران بود، حزبى بود با مشخصات حزب کمونيست کارگرى اما اسمش حزب ايران بود، الان دنيا را برداشته بود. از اين نظر که همه ميگفتند بله آقا همه همين حرف را مىخواهيم بزنيم و حزب ايران راست ميگويد. کسى نميگفت شما سر کار نمىآئيد. الان کمونيسم را به عنوان يک چيزى که کمونيست است و نمىتواند در اين مملکت بيايد سر کار ميشناسند. از دوره روس و انگليس نمىگذارند کمونيست سر کار بيايد و آمريکا قبول نميکند و يا کجا پياده شده است و غيره، اينها حرفهائى است که وقتى مى فهمند کمونيست هستيم به ما ميگويند. اگر بگوئيم ما ليبرال هستيم همه اين سئوالها کنار ميروند و بعد بايد بنشينند قضاوت کنند ببينند ما مى خواهيم چکار کنيم. اين جنبش نه براى اصلاحات است و نه براى اعاده و همين نکته جالب است. براى اصلاح چيز منفورى به ميدان نيامده که بخواهد چيزى را نگهدارد و براى اعاده چيزى که قبلاً مردم دور انداخته اند هم نيست. چيز تازهاى است و اين بنظر من کاملاً براى مردم محسوس است. اين جنبش بالقوه و بخاطر سنتهاى قديمىاش، هم سازمان دارد و هم ميتواند رهبرى را تامين کند. اين نقطه قوت ما به نسبت سلطنت طلبان و به نسبت راستهاى غربى و حتى خود ملى - اسلامى ها است. ملى - اسلامى ها خاتمى را دارند. ولى همانطور که صحبتش است اگر او را از دست بدهند همگى عزا خواهند گرفت. بدون خاتمى آنها پانزده کلاس پائين تر برميگردند. حزب کمونيست کارگرى که وسط اين قضيه است به نظر من اين شانس را دارد که اين جنبش را سازمان بدهد و رهبرى اين جنبش را تامين کند. وجود حزب کمونيست کارگرى که بعداً به آن ميرسم يکى از سرمايه هاى اين جنبش است. و کمونيسم کارگرى ممکن است در شاخه هاى اصلى و جدال اصلى سياسى که درگير ميشود در ايران متشکل ترين اش و هدايت شده تريناش باشد. با خط و حساب کار تريناش باشد و نقشهمند تريناش باشد، اين نقطه قوت جنبش کمونيستى در اين دوره است. نکته بعد اينکه هر چه اين پروسه انقلابى تر و سير تحولات سريعتر باشد شانس ما هم بيشتر ميشود. هر چه مردم بيشتر در فعاليت سياسى شرکت کنند ما به نسبت بقيه اين نيروها قوى تر مىشويم، بخت ما باز تر ميشود. هر چه اين پروسه محدود تر باشد و مردم از صحنه بيرون تر باشند، شانس ديگران زيادتر است. (من بعداً در آن چارچوب هم شانس خودمان را ميگويم.) ولى اگر پروسه انقلابى شود، ميليتانت شود، اتحاد گسترده شود و مردم نخواهند بپذيرند، به همان درجه که محيط سياسى راديکاليزه شود، به همان درجه هم ما شانس بيشترى براى سر کار آمدن خواهيم داشت تا نسبت به کسانى که از حضور مردم در صحنه و از راديکاليزه شدن خواسته ها و شعارهاى مردم نفع نميکند. اين نقطه مثبت ماست. بخاطر اينکه فرض من اين است که اين پروسه راديکاليزه ميشود، مردم وارد صحنه ميشوند و يک جنبش وسيع تر از اين در راه است. نکته بعد اين است که بنظر من اين پروسه انقلابى افق ما را همه گيرتر ميکند. هر چه اوضاع راديکاليزه شود تئورى راديکال برد بيشترى پيدا ميکند، برنامه راديکال برد بيشترى پيدا ميکند. رهبران راديکال بيشتر در دل مردم جاى ميگيرند. در نتيجه ما با گسترش اعترضات چفت ميشويم. و اگر روند را اينطور ببينيم که به سمت گسترش اعتراضات ميرود، مىتوانيم فرض کنيم که تناسب قوا به نفع کمونيسم کارگرى مىچرخد. در دو شرايط به نظر من شانس سرکار آمدن ما بيشتر از بقيه است. يکى در شرايط دمکراتيک و انتخابات، و ديگرى در شرايط انقلابى. در هر دو شرايط ما سر کار مىآئيم. در هر دوى اينها کمونيسم کارگرى سر کار مىآيد. من فرض اينکه ما اول بايد حضور داشته باشيم تا سر کار بيائيم را بعداً بحث ميکنم. فرض کنيم اين نيرو توانسته است خودش را به صحنه انتخاباتى آزاد در يک کشورى که جمهورى اسلامى نيست، برساند. در يک پروسه انتخاباتى دمکراتيک، اگر بنا باشد يک چنين پروسه اى در ايران پا بگيرد، ما سر کار مىآئيم. حزب کمونيست کارگرى بنظر من بالاترين راى را بين مردمى که آزادانه به پاى صندوقهاى راى رفته باشند، بدست مى آورد. سلطنت طلب فکر نميکنم اين شانس را داشته باشد. اشتباه است اگر فکر کنيم که انتخابات به نفع آنهاست و فقط انقلاب به نفع ما تمام ميشود. انتخابات هم به نفع ما تمام ميشود. و دقيقاً به همين خاطر است که فکر ميکنم پاى انتخابات نميروند، مگر مجبورشان کنيم. پروسه اى که برويم مجلس آزادى برگزار کنيم و در حوزه مختلف کانديد معرفى کنيم و راى مردم را بشماريم، حزب کمونيست کارگرى به عنوان بزرگترين حزب کشور وارد مجلس ميشود. ممکن است اکثريت نباشد ولى اگر بگذارند در يک انتخابات آزاد با سه ماه فرجه تبليغاتى کار کند، بزرگترين حزب سياسى کشور ميشود. در اين رابطه ميتوانيم بحث کنيم. به هر حال به نظر من پروسه انتخاباتى ما را سر کار مياورد. به خاطر واقعيتى که آن جامعه پشت سر ميگذارد پروسه انتخاباتى منتقد آن وضعيت را سر کار مى آورد. من راجع به نوع کمونيسم مان بعدا حرف ميزنم که اين نوع کمونيسم با کمونيسمهاى ديگر چه فرقى دارد. به اضافه اينکه رابطه اى که ما با مردم داريم، بر خلاف سنت تاکنونى چپ، رابطه اى خيلى روشن و شفاف و قابل فهم است. ما داريم راجع به نوع کمونيسم جديدى حرف مىزنيم. انقلاب هم ما را به نظرم سر کار مىآورد. يعنى هم پروسه دمکراتيک و هم پروسه انقلابى شانس و قدرت ما را بيشتر ميکند. اما شانس ما در پروسه توطئه گرايانه، تبانى و روندهاى زير زمينى، کودتا و روندهاى کودتا و ضد کودتا از همه کمتر است. اگر بنا باشد حکومت جمهورى اسلامى با يک سلسله کودتا و ضد کودتا عوض شود، ما همچنان خودمان را در اپوزيسيون خواهيم يافت. ولى اگر بنا باشد مردم وارد صحنه شوند و انقلاب کنند، شانس ما زياد است. اگر بنا باشد جايى انتخاباتى صورت گيرد شانس ما زياد است. به اين هم ميرسم که پس فرداى انتخابات، کودتا دوباره شروع ميشود. يعنى ما اگر با انتخابات سر کار بيائيم بايد فکر اين را بکنيم که فردا کودتا مىکنند. به آن الان نميپردازم ولى خود نفس پروسه انتخابات شانس اينکه کمونيستها را سر کار بياورد از همه بيشتر است. جنبه هاى منفى فعاليتمان، يعنى جنبه هاى منفى فعاليت اين خط سوم، يعنى جنبش کمونيسم کارگرى چيست؟ به نظرم کمبود منابع يکى از مشکلات اصلىاش است. دو جريان ديگر که اسم بردم يکى شان منابع دولت را در اختيار دارد و کار ميکند، ديگرى هم منابع باقى دولت ها را دارد و کارش را ميکند. در نتيجه ما مىمانيم و منابعى که اين جنبش بايد بسازد. کمبود منابع يکى از مهمترين موانع است. نبود حمايت بين المللى. الان هر دو آن جريانات در سطح جهانى طرفداران قوى دارند. حزب کمونيست کارگرى و کمونيسم در ايران، در اين مقطع و تا وقتيکه نزديک قدرت سياسى باشيم، به نظر من آن حمايت بين المللى را در هيچ سطحى نخواهد داشت که آنهاى ديگر دارند. خصومت غرب با ما. خصومت غرب با کمونيسم کارگرى يکى از مهمترين فاکتورهائى است که ميتواند ورق را برگرداند. نه فقط به اين معنا که واقعاً غرب با ما وارد عمل شود، به اين معنى که غرب اين تصوير را بدهد که حکومت کمونيستى در آن کشور را نمىپذيرم و مردم در خانه شان بنشينند، چرتکه بيندازند، بگويند ((غرب)) نمى پذيرد مگر ديوانه ايم برويم پشت حزبى که اگر بيايد سر کار، اول از همه چيز موشک کروز ميخورد وسط پاک ساعى. چرا اين کار را بکنيم. چرا ما بيائيم کشور را وارد خصومت با آمريکا بکنيم؟ بگذار راى بدهيم به آمريکائى ها و بيايند قال قضيه را بکنند. در نتيجه خصومت غرب با ما و نه فقط خود خصومت. بلکه دادن تصوير خصومت غرب با ما و تبديل شدن اين که غرب اينها را نمىپذيرد به بخشى از خود آگاهى مردم و محاسبات مردم، يک مانع اساسى سر راه کمونيسم کارگرى است. کسى با پاى خودش، خودش را وارد مخمصه اى به اين بزرگى نميکند. ميگويد "بچهها ميبخشيد ولى من دارم ميروم راى بدهم به آن آقا که ((غرب)) گفته است. شوروى بنظرم اين را به ما نشان داد، تحولات روسيه نشان داد. ما مورد هجوم ميدياى غربى قرار ميگيريم و بشدت تحريف ميشويم. يعنى بايد فرض کنيم که جنبش کمونيستى در ايران با يک حمله وحشيانه و کثيف از طرف ميدياى بورژوائى غربى روبرو ميشود، سى ان ان، بى بى سى، با دروغهاى شاخدارى که ميگويند. ديروز گاردين مقاله اى نوشته بود که آيا لنين بالاخره يک آدم مشنگ بود يا يک آدم مستبد؟ شق ديگرى بين اين دو تا نيست! يا يک آدم مشنگ بوده يا مستبد! يا ديوانه بوده يا مستبد، از اين دو حالت خارج نيست؟ اين که رهبر يک انقلاب کارگرى بوده که آزادى آورده و به همان فنلاند بقل دست گوش خودشان ((استقلال داده))، کسى که مستعمرات روسيه را بخشيده، حقوق زن در آن مملکت را بالا برده و کارگر نوعى ايمنى اقتصادى به دست آورده، مسئله شان نيست. اينکه اين آدمى که به قول اينها مشنگ بوده، بقول اينها اين آدم ديوانه، فقط کتابهايش از تمام کتابهاى سران بورژوائى غربى بيشتر بوده و خود اينها روز خودش گفته اند که کميسارياى بلشويک هاى در قدرت به اندازه کتابخانه دانشگاه بين خودشان نوشته دارند، مسئله شان نيست. الان ميگويند لنين يا ديوانه بوده، يا خل بوده و يا مستبد! لنين بيچاره مستبد هم نبوده است. تا وقتى لنين سر کار بود اجازه و اختيار هيچ تصميمى تنهائى با لنين نبود. ٥ سال،١٠ سال بعد از مرگ لنين تازه شوروى شروع کرد به استبدادى شدن. اين تصويرى است که ميدياى غرب ميدهد. با ما بدتر از اين مىکنند. ببينيد با کوبا چه مىکنند! کاسترو را در تصوير ميدياى غرب ببينيد: "ديکتاتور کوبا، کاسترو امروز افزود ..." خوب ديکتاتور کوبا به کاسترو چه مربوط است. او هم مثل هر جاى ديگر دنيا انتخاب شده و دارد کارش را ميکند. چرا گزارشت را درست تهيه نميکنى؟ اين کارى است که با ما ممکن است بکنند. به احتمال قوى ميدياى غربى به جان اين جنبش مىافتد و اين براى ما مانع مهمى است. مسئله پروپاگاند جنگ سردى عليه کمونيسم بطور کلى، يعنى گذاشتن تجربه شوروى و چين به پاى کمونيستها و منفى بافى راجع به سوسياليسم، از موانع کار اين خط است. يکى از مشکلات مهم کار کمونيسم کارگرى روحيه اى است که من به آن ميگويم "جونيوريسم". کسانى که خودشان را به عنوان شريک کوچکتر جامعه قبول کرده اند و تصورى از اين ندارند که جامعه ميتواند بدست آنها بگردد. به نظر من کمونيسم، بخصوص در کشورى مثل ايران که هيچوقت خط اصلى اپوزيسيون نشده و پاى قدرت نبوده، عادت کرده که به خودش به عنوان گروه فشار نگاه کند. گروه فشار براى پرچم حق و حقيقت که به دستت بگيرى و بروى جلو تا با تير بزنند و بر زمين بيفتى. چپ از خود تصوير يک عده سياستمدار سطح بالاى جامعه هستند را ندارد، اينکه يک جنبش اجتماعى زنده است که ميخواهد قدرت را بگيرد، جامعه را اداره کند، آموزش و پرورش را سازمان دهد، و اقتصاد را سازمان دهد. فکر ميکند چپ موظف است که به کسان ديگر فشار بياورد تا اين کار را بکنند. و اين خرد ديدن خود و کوچک ديدن خود، به نظر من شايد مهمترين عاملى است که ممکن است سد راه کسب قدرت شود. به نظرم چه براى فراخوان کسب قدرت، چه براى حفظ قدرت، اولين مشکل از داخل خود اين صف بيرون مىآيد. اينکه مىگويند اين کار را نکنيم، چرا خيز براى قدرت برداشته ايم؟ آيا ميتوانيم قدرت را بگيريم؟ آيا ميتوانيم حفظ کنيم؟ آيا قرار نيست "طبقه" اينکار را بکند و غيره. همه اينها بهانه است. طرف شنا بلد نيست، هزار و يک دليل مىآورد که من امروز نميخواهم بروم داخل آب (خنده حضار). مايواش را نياورده، سرما خورده، وقتش نيست، نميخواهد از ديگران جلو بزند و آبروى همه را ببرد! و غيره. به هر دليلى وارد اين قضيه نميشود. وقتى مسئله را بررسى ميکنى مىبينى که پشتش تئورى "شوراها" بايد قدرت را بگيرند، که در روسيه نگرفتند، بلکه بلشويکها قدرت را گرفتند، "طبقه" بايد انقلاب کند و نه حزب (فرمولبندى ما هم نميگويد حزب بايد انقلاب کند)، خوابيده است. ولى فرمولبنديى که ميگويد نرو به سمت قدرت، ترس از استخر سياسى اين جنبش جونيور را در جامعه نشان ميدهد. اينکاره نيست. وگرنه شما سه تا مدير کل وزارت فرهنگ را بگذاريد کنار هم و با آنها حزب بسازيد، فورى احساس کسب قدرت به آنها دست ميدهد. فکر ميکنند فوراً بايد وزير شوند. فوراً برنامه شان را براى جامعه ميدهند. اين خرد ديدن خود و اين تعلق به حاشيه جامعه، "مارژينال" ((حاشيه اى)) بودن تاريخى چپ در ايران، ذهنيت و روانشناسى که با خودش آورده، به نظر من يکى از بزرگترين موانع است. من فکر ميکنم اگر چپ شکست بخورد روى اين مسله شکست ميخورد نه روى هيچکدام آنهاى ديگر که گفتم. روى اين که نميرود نقشاش را انجام دهد و اين مهمترين مشکل اين خط است. دوم خردادى اين مشکل را ندارد، ميخواهد جهان را نجات دهد! طرف راه خانه اش را نمى تواند پيدا کند، ميخواهد ديالوگ تمدنها بکند. (خنده حضار). جدى مى گويم! به او گفتهاند تو ديگر راجع به مطبوعات حرف نزن! الان ٥ ماه است که نميداند چکار ميکند. قرار بود با ديالوگ تمدنها برود جرج سورس را سر عقل بياورد. بيل گيتز را راهنمائى کند و به آمريکا بگويد که سيستم شما خوب نيست! از ادعا کردنش دست بر نمى دارد و کسى هم به ريشش نمى خندد. اما من و شما که ميگوئيم کمونيستها قدرت را بگيرند، از هزار سوراخ در مىآيند که نگاه کنيد: بلانکيستها، چه تخيلاتى، چه خود بزرگ بينى هائى، همه اش دارند من من ميکنند. در حالى که کسى با ديالوگ تمدنهاى خاتمى که تا ديروز مسئول يک کتابخانه مذهبى بوده مشکلى ندارد. آقاى خاتمى ميتواند ديالوگ تمدنها بکند ولى شما نميتوانيد اختيار مملکتى که خودت در آن بزرگ شده اى و احتمالاً در آن مقطع صد هزار نفر از نخبگان آن جامعه را سازمان داده اى را داشته باشيد. فکر نمىکنند که همين آدمها که در حزب کمونيست کارگرى و در جنبش کمونيستىاند، اگر در يک شرايط آزاد در يک آگهى شغلى شرکت کنند، توانائى شان براى اداره جامعه از اين وزرا و وکلا بيشتر خواهد بود. اول اينها را سرکوب کردهاند تا بتوانند حکومت کنند. و خود اين جنبش حاضر نيست اين را قبول کند. اين به نظر من فشار گناه پسا استالينى است. استالين آمده کارى کرده، احساس گناهى با کمک آمريکا و چپ ها خلق کردهاند که بيچاره از ترس نميتواند راه برود. خوب استالين به ما چه؟ مگر من هيتلر را به حساب آقاى بنى صدر گذاشته ام، که تو استالين را به حساب من ميگذارى؟ (مقايسه شان اصلاً معالفارغ است.) تو هيتلر را داشتى اين هم استالين را دارد. کسى که در ٨٠ کشور دنيا کودتا کرده که ديگر از اين حرفها نبايد بزند. کسى که بمب اتمى بر سر مردم مى اندازد و بچه هاى مدرسه را در هيروشيما و ناکازاکى ميکشد که نبايد بحث استالين را به ميان بکشد. فوقش من هم مثل شما هستم. ولى هيچکس تا حالا نرفته يقه يک حزب ناسيوناليست را بگيرد و بگويد که شما استبداد به پا ميکنيد و يا از کجا معلوم که شما پلولاريسم را قبول کنيد. با چپ اين کار را ميکنند و چپ هم بِر بِر نگاه ميکند. خود ما به عنوان اولين حزب سياسى چپ در ايران که ادعاى قدرت کرده، دورا دور ادعاى قدرت کردهايم، آماج حمله قرار گرفته و بيشترين اهانتها و فشارها را متحمل شده ايم. متحمل شدهايم براى اينکه جرئت کرده ايم از دولت حرف بزنيم. از رابطه دولت و حزب و غيره. اينها همه به نظر من آن احساس اکونوميسم منشويکى و احساس گناه پسا استالينى است که خميره چپ را تشکيل داده و اگر کمونيسم کارگرى بخواهد به قدرت برسد قبل از هر چيز بايد خودش بخواهد به قدرت برسد. اين به نظرم مهمترين مانع است. نکته ديگر، ضعف ديگر، جنبش نسبتاً توسعه نيافته کارگرى است. اين ضعف خيلى بزرگى است. کمونيسم ميخواهد در کشورى به قدرت برسد که جنبش کارگرىاش اشکال حتى مقدماتى از تشکل و اعتراض اجتماعى را به دست نداده است. اگر شما برويد آمريکاى لاتين مىبينيد که رهبران کارگرى رهبران شناخته شده هستند در سطح شهردار شهر و وکيل مجلس. رهبر فلان سنديکاى کارگرى و اتحاديه کارگرى يک آدم سرشناس جامعه است. در ايران کارگر همان تصوير کارگر آورديم ديوارمان را تيغه بکشد، است. کارگرى که آوردند يک کار به او ميدهند و او هم انجام ميدهد و مزد ميگيرد. کارگر هنوز نتوانسته در جامعه ايران به عنوان يکى از پاهاى بحث اقتصادى، پاى بحث سياسى، پاى بحث دمکراسى و حقوق مدنى، با نمايندگانش و شخصيتهايش و سازمانهايش حضور بهم برساند. آمريکاى لاتين هميشه اينطور بوده است. حزب چپ به اتحاديه هاى کارگرى نزديک ميشود، رهبرانشان با هم حرف ميزنند و قرار ميگذارند که به حزب چپ راى بدهند و کمک کنند که آنها سرکار بيايند. در ايران کارگر منفرد و اتميزه است. ساختارهاى مبارزه صنفى نداشته و مبارزه دفاعى را نتوانسته سازمان بدهد. در نتيجه يک حفره بزرگ پشت سر کمونيستها بجا ميگذارد. ميروى جلو براى اينکه يک حرکت اساسى بکنى، مىبينى طبقه اى که حرکت دارد به نامش و يا لااقل از طرفش صورت ميگيرد، خودش معلوم نيست با چه استحکامى در صحنه است. براى دوره کوتاهى مى آيند در صحنه. معلمين، دانشجويان، زنان به طور کلى ممکن است يک جنبش طولانى مدت اعتراضى سياسى داشته باشند و يا روشنفکران و ادبا بخصوص. ولى کارگر اين بخت و آزادى عمل را ندارد که دو سال، سه سال در قلمرو سياسى پرسه بزند. بالاخره بايد سر و ته اين پروسه در سه ماه هم بيايد. بيرون اين سه ماه ما کارگران را به صورت نيروى زنده فعال حامى اين خط نداريم. آن سه ماه داريم، آن سه ماه قيام و شورش و شوراهاى خود بخودى و اتحاديه و مجامع عمومى اى که کارگران دارند مشت گره ميکنند و سخنرانى ميکنند را همه ما ديده ايم و آن هست، ولى تا آن سه ماه مانده به کسب قدرت، و در غياب يک جنبش اعتراض کارگرى شکل يافته که آگاهانه از اين چپها دفاع کند، اين خط چکار ميتواند بکند. جنبش اتحاديه اى در انگلستان مشکل ندارد که بگويد طرفدار چه حزبى است. ميگويد. ميگويد ملت برويد به حزب کمونيست يا به حزب ليبر اينجا راى بدهيد. اولين خاصيتى که جنبش کارگرى از چپ حاشيه اى نشين تحت تاثير اختناق گرفته اين است که خود را غير سياسى وانمود کند. در نتيجه حتى اگر به صحنه هم بيايد به آن سرعت به نيروى ذخيره و به اصطلاح به يکى از ارکان اين جنبش که ميخواهد قدرت را بگيرد تبديل نمى شود. بنظر من نقاط مثبتى که بخصوص الان بايد روى آن مکث کرد دو رکن اساسى در جامعه است. يکى مسئله سکولاريسم است. به نظر من هر جريانى که به جاى جمهورى اسلامى سر کار بيايد بايد يک جريان سکولاريست باشد. بايد ضد دين باشد. و حتى به نظر من سکولاريسم کافى نيست، بايد ضد دين باشد. با يک موج برگشت عليه مذهب روبرو هستيم که هر چه جلوتر برود، وسيع تر ميشود. چون فردا آخوند را ميگيرند و مى گويند اين آقا را مى بينيد، ١٨ نفر را با دست خودش کشته است. آن وقت بايد ببينيد چند نفر از آن تتمه اى که در دهات يک جائى نماز ميخوانند، نمازشان را کنار مى گذارند. اين پروسه به نفع اسلام پيش نمى رود. اين پروسه دارد به ضرر اسلام پيش مى رود. جنبشى که ضد مذهب باشد يک پايش را گذاشته لاى در قدرت سياسى و الان که نگاه ميکنيد مى بينيد فقط کمونيسم کارگرى، کمونيسم راديکال کارگرى است که آشکارا و علناً و بصورت اعلام شده خودش را عليه مذهب تعريف کرده است.مسئله بعدى زنان هستند. نصف جامعه است و نه فقط زنان نصف جامعه هستند، بلکه از نصف ديگر جامعه هم بخش زيادشان طرفدار برابرى ((زن و مرد)) است. در نتيجه يک پلاتفرم مهم کمونيستها که ممکن است مردم با آن بيايند مسئله زن است. چون انقلابى که ميشود، ميتواند خيلى زنانه باشد. اکثريت عظيم ميتواند به اين معنى به تو راى بدهد و با تو باشد. اکثريت عظيم همين طورى با تو هستند. چون زن هستند، با تو هستند. در نتيجه کمونيسم کارگرى به نظر من سر مسئله مذهب و مسئله زن دو پشتوانه در آن جامعه دارد که هيچ کدام از جنبشهاى ديگر از آن برخوردار نيستند. ضد مذهبى گرىاش و دفاع از حقوق زنان. مدرنيسم، سکولاريسم و غيره تبعات اينها است. اگر مدرنيسم حزبى در چيزى ترجمه شود، ضد اسلامى گرىاش، ضد دينى گرىاش، دفاعش از حقوق زنان، و خلاصى اخلاقى براى جوانان است. جنبشى است که براى مثال با فرهنگى که يک جوان ايرانى بايد در آن زندگى کند، با خواست ميليونها آدمى که مى خواهند بيايند در صحنه جامعه و زندگى شان را تجربه کنند، کاملا خوانايى دارد. اينها به نظر من نقاط مثبت و منفى جنبش کمونيسم کارگرى در چنين بزنگاهى است. اشتباه است اگر فکر کنيم که اين جنبشها مى آيند و نقاط مثبت و منفى را در يک تابلو مى گذارند و مردم انتخاب مى کنند. طبعاً اينطور نيست. بايد شرايط تبديل شود به شرايطى که قدرت دست به دست بشود. وقتى شرايط اينطور شد مردم بين مشخصه هاى عمومى ترى انتخاب مى کنند. به نظرم مردم اساساً در يک چنين تحولى، بين چپ و راست يکى را انتخاب مى کنند، نه فقط مردمى که بايد يکى از اينها را قبول کنند، بلکه مردمى هم که بايد به ميدان بروند بايد بين چپ و راست يکى را انتخاب کنند. يا ميرويد در صف راستها يا در صف چپها مى ايستيد. در يک بزنگاه سياسى مثل يک انقلاب يا تحولات اينچنينى، اينطور نيست که ٨٢ حزب داريم که نميدانيم کدامش را انتخاب کنيم. چنين حالتى پيش نمىآيد. تصميم ميگيرى که چپى هستم، جمهوريخواهم، طرفدار عدالت اجتماعىام، ميروم اينطرف. طرفدار امريکا و غرب هستم، زنده باد وضع سابق، ميروم آنطرف. البته در جزئيات انتخابات ديگرى هم وجود دارد ولى در کل، جامعه تصميم مىگيرد که اين پيروزى بنام چپ صورت بگيرد يا بنام راست. در انقلاب ٥٧ اين اتفاق افتاد. تا قبل از تظاهرات تاسوعا و عاشورا به نظر مىآمد که مردم دارند در ايران يک انتخاب چپ ميکنند. به نظر مىآمد که مردم دارند چپ را بميدان مى کشند و زير شعارهاى چپ دارند تظاهرات ميکنند. زير شعارهاى چپ اعتراض ميکنند. و بعد با گاوبندى اسلاميون و آمريکا و سران حکومت، سيستم انتقالى تعريف ميشود. روز عاشورا کسانى که در خيابان بودند ميدانند چه شد. شعار مرگ بر شاه با فحش سران تظاهرات روبرو ميشد. ميگفتى مرگ بر شاه، ميگفتند آن ساواکى را بگيريد. عليه شعار مرگ بر شاه روز عاشورا به عنوان شعار ساواک سمپاشى ميشد. معلوم بود که تصميمشان را گرفته اند. هژمونى راست داشت روى جنبش اعتراضى از مقطع تاسوعا عاشورا اعمال ميشد، از مقطعى که خمينى به مسلمانها پيغام ميدهد که صفتان را از چپها جدا کنيد. در نتيجه چپ را ميگذارند که به آن شليک شود و چپ ديگر جرات نميکند با شعار خودش به خيابان بيايد. با شعار الله اکبر بايد به خيابان بيائيد. وقتى که معلوم شد که آن رژيم را دارند مىاندازند و راست مذهبى تنها انتخابى است که مردم دارند، مردم هم پشت آنها رفتند. اين دفعه هم همينطور است. مسئله اين است که اگر چپ خودش را به عنوان انتخاب عرضه کرده باشد، مردم بين چپ و راست يکى را انتخاب مىکنند. چپ بطور کلى و راست بطور کلى. و اگر اينطور که من گفتم پرچمدارش و چهره شاخص چپ کمونيسم کارگرى باشد و نه توده ايسم، سوسيال دمکراسى و جريان ديگرى، آن وقت اين انتخابى است بين کمونيسم کارگرى و باقى جريانات. به نظر من به همين سادگى است. بحث اين نيست که مىرويم در خانه ها و مردم را با ايدئولوژى آلمانى و هجدهم برومر مارکس و مانيفست کمونيست آشنا مىکنيم. قرار نيست از اين راه مردم کمونيسم کارگرى را انتخاب کنند. مردم دنبال رهبر يک تحول سياسى - اجتماعى ميگردند، نيروهاى در صحنه را نگاه مىکنند و تصميم ميگيرند که با راست بروند يا با چپ. و اگر با چپ رفتند با آن چپى ميروند که هژمونى سياسى دارد، هژمونى فکرى دارد، هژمونى سازمانى دارد و کسى که در آن مقطع چپ را به نام خودش کرده است. اسمش ديگر مهم نيست، با آن ميروند. چريک فدائى سيانور ميگذاشت زير زبانش و حرفهاى نامفهوم ميگفت و با رژيم شاه وارد جنگ شده بود. وقتى مردم رفتند يک کار سياسى تشکيلاتى کردند که ربطى به چريکيسم نداشت و شاه را انداختند، رفتند چريک را آوردند گذاشتن آنجا و دورش جمع شدند. گفتند زنده باد چريک فدائى، درود بر فدايى. خود فدائى نمى توانست باور کند که اين اتفاق دارد برايش مى افتد. هيچکس هم از اين عده کتابهاى جزنى و پويان و احمد زاده را نخوانده بود. ولى فدائى سمبل ما مسلمان نيستيم شده بود: آقا جان اينهايى که اينجا جمع شده اند مسلمان نيستند، آخوند هم نمىخواهند و دوست ندارند به جمهورى اسلامى راى بدهند. در نتيجه در يک فضاى انتخاب و در يک دو راهى اينگونه ميتواند بحث قدرت براى حزب کمونيست کارگرى و جنبش کمونيسم کارگرى مطرح باشد. نه در يک پروسه ارشادى که در آن مردم مطمئن بشوند که بله برنامه اينها را خواندهايم و از همه بهتر است. همانطور که گفتم در يک پروسه به اصطلاح تدريجى که در آن انتخابات مطرح باشد و يا در يک پروسه انقلابى و يا در يک جنگ نظامى طولانى مدت حزب کمونيست کارگرى و يا کمونيسم کارگرى ميتواند به قدرت برسد. اين سه راهى است که جامعه جلوى کمونيسم ميگذارد. بيرون اينها يعنى ضربات کوتاه مدت نظامى و به اصطلاح انتقالهاى قدرت سياسى از بالا ميتواند حکومت اسلامى را عوض کند و بدهد دست جناحهاى ديگرى در راست و آنوقت به نظرم اين بحران ميتواند تخفيف پيدا کند. اين بحران حکومتى بورژوازى حتى ميتواند براى ده سال حل بشود. در آن صورت کمونيسم کارگرى تبديل ميشود به يک نيروى قدرتمند اپوزيسيون در جامعه. ولى قدرت سياسى به طرق دمکراتيک، انتخاباتى و انقلابى قابل تصرف است. اگر پروسه به طرق کودتائى و بدون دخالت مردم طى شود، به نظر من کمونيسم کارگرى شانس قدرت گرفتن ندارد. حال فرض کنيم ماحصل اين تحولات و سرنگونى و غيره يک انتخاب چپ در جامعه بود و فرض کنيم اين چپ سمبليزه شد در کمونيسم کارگرى و فرض کنيم که کمونيسم کارگرى قدرت را تشکيل داد و قدرت را گرفت، سئوالى که مطرح ميشود اين است که آيا ميشود در قدرت ماند؟ فکر کنم اين پيچيده ترين مسئله است. آيا ميشود در قدرت ماند؟ چون خود پروسه اى که قدرت را بگيريم هنوز ساده تر از در قدرت ماندن است. ماندن در قدرت هم من صحبت ٢٠ سال را نميکنم، صحبت از ٥ سال است. آيا ميشود اين حزب کمونيست کارگرى که روى دوش مردم به قدرت رسيده در قدرت بماند يا نه؟ اولاً اينها در انتخابات تقلب خواهند کرد ولى فرض کنيم عليرغم اين ((شرايط)) حزب به قدرت برسد. ثانياً ممکن است بخواهند کودتا کنند و ممکن است سعى کنند کشور را به يک جنگ خارجى بکشانند. ممکن است سعى کنند کشور را با تروريسم بى ثبات کنند. ممکن است کشور را بخواهند با تحريم اقتصادى و محاصره اقتصادى بى ثبات کنند. ممکن است کشور را بخواهند از طريق همان بحث فدراليسم که صحبتش را کرديم متلاشى کنند. آيا مىتوانيم به اين مشکلات فايق آئيم؟ آيا کمونيسم کارگرى عليرغم همه اين مسائل ميتواند قدرتى را که در يک شرايط مناسب سياسى به چنگ آورده، نگهدارد؟ جوابى که من ميدهم به فرض شرايطى مثبت است. يعنى من فکر ميکنم با توجه به اوضاع بين المللى و با توجه به مشخصات داخلى ميتواند قدرت را نگهدارد. خود پروسه کسب قدرتش به اندازه کافى سخت است و فرض کردم و پيچيدگى هاى خودش را دارد که بعدا به آن ميرسم. ولى حفظ قدرت و قرار گرفتن در موقعيتى که واقعاً دولتى تشکيل شود که ميخواهد مسائل جامعه را حل و فصل کند، ساختار سياسى و فرهنگى جامعه را عوض کند، به نظر من در اين دوره مشخص در ايران در حيطه اختيار کمونيسم کارگرى هست. بخاطر همين هم من اول بحث گفتم که اين نسخه را براى کشور کره نمىپيچم. نمى دانم کمونيسم کره اصلاً شانس دارد کارى بکند يا نه؟ من دارم راجع به يک شرايط ويژه تاريخى و منحصر به فرد تاريخى در ايران حرف ميزنم که کمونيسم کارگرى ميتواند قدرت را بگيرد و ميتواند نگهدارد، به شرط اينکه يک سلسله پروسه هائى را طى کند. اولين مساله اى که به نظر من مهم است اين است که اين کمونيسم نوع قديم نيست. به نظرم کمونيسم نوع قديم در اين پروسه اگر هم قدرت را ميتوانست بدست بياورد، فوراًً از دستش ميگرفتند. مشخصات کمونيسم کارگرى معاصر در ايران طورى است که بتواند اين کار را بکند. اولاً يک سنت اروپاى غربى است. مهمترين سرمايه حزب کمونيست کارگرى اين است که يک حزب غربى است. بگذاريد اين را معنى کنم. حزبى است که ريشه هايش در انديشه و فرهنگ و مدنيت اروپاى غربى است. اين حزب اسلامى - ملى يک عده از جوامع شرقى نيست که عليه امپرياليسم قد علم کرده و ميخواهند دولت خودى درست کنند. اين ناسيوناليسم چينى نيست. اين فرهنگ بومى جائى نيست. اين حزب کارگر صنعتى آلمانى و انگليسى است که رهبرانش را بيرون داده و آن فرهنگ کاپيتاليستى را هضم کرده و نقاط مثبتش را هم شناخته و در خصومت فرهنگى و مدنى و نژادى هم با غرب نيست. اين اولين سرمايه اين جريان است. يعنى در ايران با پيروزى حزب کمونيست کارگرى، مدنيت غربى پيروز ميشود. من نمىخواهم هيچ توهمى نسبت به مدنيت غربى تاکنونى بدست بدهم ولى هر کس که کلاهش را قاضى کند ميداند اجازه حرف زدن از اجازه حرف نزدن بهتر است. اگر کليسا برود نماز خودش را بخواند و در کار مردم فضولى نکند بهتر است. يا اگر زن و مرد آزاد باشند که هر مناسباتى با هم ميخواهند برقرار کنند و يا مرد با مرد و زن با زن و هر چه که الان در جامعه داريم مىبينيم، بهتر است از اينکه با چماق بر سر مردم بزنند. ما داريم مى بينيم که اگر اجازه بدهند که هر کس نقدش را به جامعه بگويد بهتر است و اينها همه دستاوردهاى مدنيت غربى است. جامعه شرقى از اين چيز ها از خودش بيرون نداده است. حيف، کاش داده بود ولى نداده است. به ما مربوط نيست. بالاخره نداده است و الان حزبى که ميخواهد برود آن آزاد منشى سياسى را بياورد پايش را روى مدنيت غربى گذاشته است. و اين خويشاوندى با غرب به نظر من در عميق ترين سطحى رابطه ما را با جهان آن دوره تعيين ميکند. و کارهائى را در حيطه اختيارات حزب کمونيست کارگرى قرار ميدهد که چينى ها و کشورهاى متفرقه اى که در آن چپ ها سر کار آمدند، نمى توانستند بکنند و آن اينست که در کشور را باز کند به روى غرب و خودش را در امتداد مدنيت غربى و نقد غربى به جهان، با يک جهان نگرئى غربى مطرح کند و در نتيجه منهاى اختلاف سياسى روزمره با دولتهاى غربى که ممکن است پيش بيايد و يا پيش نيايد، به يک صلح عميقترى با مردم اروپاى غربى و امريکا برسد. شرايطى که هيچ کشورى در خاورميانه ندارد و نمى تواند هم داشته باشد. اين امکان وجود دارد که پيروزى کمونيسم کارگرى در ايران حتى به صورت پيروزى مدنيت غربى، در غرب تصوير شود. براى چه؟ براى اينکه حزبى مى آيد سر کار که همان روز اول برابرى زن و مرد، لغو مجازات اعدام، آزادى بى قيد و شرط سياسى، آزادى فعاليت رسانه هاى جمعى، آزادى مطبوعات، آزادى انتخابات و آزادى تشکيل احزاب و بيانيه حقوق بشر که سهل است فراتر از آن را، اعلام ميکند. بعد هم ميگويد تشريف بياوريد. و به هر کس که از آنجا عبور ميکند، در همان فاصله اى که آنجا هست ميگويد بيائيد به هر چه ميخواهيد راى دهيد. افغان ها را جزء مردم آن کشور ميداند و به آنهاى ديگر هم ميگويد اگر به شما هجوم آوردند شما هم بلند شويد بياييد اينجا. يک کشورى ايجاد ميشود که به نظر مى آيد دارد از يک سلسله ارزشهائى حرف ميزند که انسان غربى و آزاديخواه با آن خوانائى حس ميکند. فکر نميکند که اينها رفته اند فلسفه عرفانى شرق را احياء کردهاند. يا رفتهاند و دو باره باستان شناسى کردهاند و مثلاً فهميدهاند مزدک و مانى اين حرفها را زدهاند. يا ميخواهند عکس انوشيروان دادگر را از اين به بعد روى پولشان چاپ کنند (خنده حضار). ميگويند اينها به نيوتن احترام ميگذارند، به داروين احترام ميگذارند، به ليبراليسم غربى احترام ميگذارند، به مارکس و انگلس احترام ميگذارند، به جنبش کارگرى اين کشور احترام ميگذارند، به هنر آوانگارد، به ارزشهاى اخلاقى پيشرو احترام ميگذارند. تنها کشورى در خاورميانه ميشود که کسى مزاحم آزادى جنسى کس ديگرى نيست. اولين کسانى که ممکن است جمع شوند و از اين دولت دفاع کنند، زنها هستند. سازمانهاى مدافع بخشهاى اقليت در اين کشورها هستند. کشورى است که مطلقا نژادپرست نيست و با تمايلات جنسى مردم کارى ندارد و همه آزادند حرفشان را بزنند. اين تصوير اگر منتقل شود بهترين ابزارى است براى اينکه جلوى توطئه بر عليه چنين حکومتى گرفته شود. نه فقط اين، بلکه خود اين مدنيت آنقدر با شکوه است که از فردا مردم ميگويند که درست شد. اگر شما بيائيد اين منشور را اعلام کنيد، توطئه کردن عليه حکومت در داخل و شوراندن مردم عليه آن، به شدت مشکل ميشود. ميگويند آخر ما در تظاهرات عليه چه حکومتى شرکت کنيم؟ تازه همين ها ديروز همه زندانى ها را آزاد کردند. مجازات اعدام را لغو کردند. آزادى مطبوعات را اعلام کردند. زن و مرد را برابر اعلام کردند. حقوق مدنى کودک را اعلام کردند و گفتند هر کس هر نوع موسيقى ميخواهد، بسازد و گوش کند. چرا من بيايم بر عليه اينها تظاهرات کنم؟ چى داريد ميگوئيد آقا جان؟ به نظر من اگر ما بتوانيم، اگر اين جنبش بتواند، به عنوان پيروزى يک فرهنگ بالاترى به قدرت برسد، آنوقت توطئه عليه اش سخت است، منزوى کردنش سخت است، محاصره کردنش سخت است. ممکن است فلان ژنرال آمريکائى به دنبال خط جنگ سردى اش هر کارى بخواهد بکند ولى توده مردم آن کشور مى گويند که اين يک جامعه باز است و ميتوانى بروى و ببينى چه خبر است. چيز عجيبى نيست که پشت ديوار قايم کرده باشند و يک پرده رويش کشيده باشند که ميگوئى دارند توطئه ميکنند. آنجا قانون مخفى کردن اطلاعات دولتى ندارند، ما داريم. تو نميتوانى اسرار دولتى را اينجا بگوئى ولى آنجا ميگويند. ميتوانى در جلسه مجلس شرکت کنى و جلسه هيات وزيرانش را تلويزيون نشان ميدهد. چى داريد ميگوئيد؟ همه اين رسانه هاى خبرى آنجا دفتر دارند و حرفشان را ميزنند. به اين حکومت دسترسى هست. اين به اصطلاح غربى گرى و آزاد انديشى حکومت و اينکه اين پيروزى جناح چپ اروپاست، پيروزى چپ اروپاست که در ايران تحقق پيدا ميکند، پيروزى چپ اروپا و انقلابى گرى اروپا است که در ايران تحقق پيدا ميکند، اولين گارانتى است. به نظر من اينجاست که ما مى بينيم جدالهاى دو دهه بر سر اينکه کمونيسم چيست، ميتواند نتيجه سياسى ملموس داشته باشد. با خط "راه درخشان" نميشود در ايران انقلاب کرد و گرفت و ايستاد. با بحث کومه له، پيشمرگه کومه له "واکپلان" ((مانند فولاد)) هم نميشود. با بحث سرمايه دارى مستقل و غير وابسته هم نميشود. با بحث بورژوازى ملى - مستقل نميشود. با بحث جنبش ملى - اسلامى نميشود. اگر شما کشورى درست کنيد که بگوئيد تروريست اگر بيايد اينجا من تحويل دادگاه بين المللىاش ميدهم و خودم جلوى روى همه محاکمهاش ميکنم، خيال غرب از اين بابت راحت ميشود. در نتيجه حمله کردن به آن کشور خيلى سخت تر است. اين اسم کمونيسم ممکن است باعث شود خاطرات جنگ سردى در دل يک عده اى زنده شود ولى سئوالى که هست اين است که چقدر جامعه غربى از اين دولت بالفعل احساس خطر ميکند؟ به نظر من طبقه حاکمه اش احساس خطر ميکند ولى يک خطر مبهم و دراز مدت. ولى توده اهالى خوششان مى آيد و ممکن است اين را به عنوان يک حرکت پيشرو در خاورميانه که ميتواند شروع صلح در جهان و صلح خاورميانه باشد، در آغوش بگيرند.نکته بعدى به نظر من قدرت بسيج مردم است. ضامنى که اين جنبش دارد، اين است که مردم را در صحنه نگهدارد. راجع به اين ديگر بيشتر از اين نبايد صحبت کرد. نيروى اصلى چنين کشورى از نظر سياسى و اقتصادى و نظامى، مردم هستند. نکته ديگر اينکه به نظر من مردم خودشان را در حکومت مىبينند. شوراها تشکيل ميشود. چه کسى را ميخواهيد ملامت کنيد. اين مردم ايران هستند که در شوراهايشان دارند تصميم ميگيرند و حکومت ميکنند. ساختار حکومتى يک چنين نظامى مبتنى بر حضور مستقيم همه در پروسه تصميم گيرى در تمام حالات و لحظات جامعه است. همانطور که گفتم اين يک جامعه باز و يک جامعه مترقى است.به اينها بايد چند نکته را اضافه کرد. دو نکته لااقل. يکى اينکه چنين حکومتى بايد يک ديپلماسى فوق العاده منعطف و عاقلانه اى داشته باشد. به نظر من نبايد قصد جنگ و صدور چيزهاى اين چنينى را به هيچ جا بکند. بايد اطمينان خاطر بدهد که ما با کسى سر دعوا نداريم. يک کشورى باشد که ميتواند با شما کنار بيايد. شما فاشيست هستيد؟ باريک الله، خوش بحالت! ما ميخواهيم اينجا کار ديگرى بکنيم. به نظر من نبايد دعوت به مخاصمه بکند. نبايد اصلاً پاى خصومت با غرب و کشور هاى منطقه برود. راهش اين است که يک ديپلماسى منعطفى داشته باشد براى اينکه بتواند خودش را در منطقه به اندازه کافى حفظ کند تا وقتى که آن اعتماد به نفس و ائتلاف بين المللى در دفاع از او شکل بگيرد. راستش اگر شرايطى بشود که تجربه کمونيستى را در ايران رويش خون بپاشند، حمله کنند، سه ماه جنگ کنند و ٥ شهر را نابود کنند، بمب بيندازند، تحريم اقتصادى بکنند، به نظرم اين انقلاب شکست ميخورد. شکست ميخورد به اين معنى. شايد نهايتاًً پيروز شود ولى ٢٠ سال اولش باز نسلى که انقلاب کرده دچار يک سلسله مشقات و بدبختيها ميشود و اين مشقات دقيقاًً مبناى عروج هزار و يک جور ناسيوناليسم و بورژوائى گرى در فاز بعدى اين جنبش ميشود. در نتيجه بايد تلاش کرد که خون به اين جنبش نپاشند، فقر به اين جنبش نپاشند، و واقعاًً سر کار آمدن کمونيسم کارگرى مساوى باشد با آزادى فوراًً، رفاه فوراًً. آزادى فوراًً به نظر مى آيد خيلى سخت نيست. ميگوئى همه آزادند. از خودت شک ندارى و فکر ميکنى که شوراها از اين حکومت دفاع ميکنند. ولى (در مورد) رفاه فوراً بايد مقدارى بحث کنيم. چگونه رفاه فوراً؟نکته دوم به نظر من بايد اين واقعيت باشد که ما بايد جامعه ايران را از هم اکنون دو حوزه اى تعريف کنيم. ما بايد فرض کنيم مردم ايران در دو حوزه جغرافيائى مختلف زندگى ميکنند. عده اى داخل خاک ايران و عده اى بيرون آن. و ما بايد هر دو حوزه را ببريم. اين انقلاب بايد در هر دو حوزه به پيروزى برسد. ما يک عده کنتراى ايرانى که بروند در فلوريدا بنشينند و مرتب اذيت کنند، مرتب پول خرج کنند که جمهورى سوسياليستى را بيندازند، نه فقط نمى خواهيم بلکه مىخواهيم صف مردم دو سه ميليونى که به هيچوجه مجبور نيست به ايران برگردد را نيز با خود داشته باشيم. اينطور نيست که اگر دمکراسى بشود همه بر ميگردند. ميگويد دمکراسى شده، خوبه، ولى من شغلم اينجا بهتر از آنجاست. بر نميگردند. در نتيجه يک حوزه قوى جامعه ايرانى الااصل وجود دارد که به نظر من جنبش کمونيستى کارگرى بايد تبديلش کند به يک پشت جبهه عظيم در اروپاى غربى که از او دفاع ميکند. طورى که فکر کنند نميشود با آن کشور بد رفتارى کرد براى اينکه در اين کشورها سه ميليون طرفدار دارد و به هر در و پيکرى مى زنند که کشور سوسياليستى خودشان را آنجا حفظ کنند. و آن کشور باعث افتخارشان است. به نظرم آن عکس و نقشه گربه به جاى خودش محفوظ به اين نقشه جهان فکر کنيد و اين ميليونها و صدها هزار آدمى که هستند، و بايد اينها را برد. به نظرم اشتباه است اين تصورهاى داخل کشورى و نسل قديمى است که ايران آنجاست، فقط از آنجا ميشود حرف زد، آنجا مى شود کار کرد. همه جا به نظر من بايد کار کرد و به نظرم کسى که ايران را برده باشد و خارج را نبرده باشد وضع دشوارى دارد. بايد بتوانى از حالا بخصوص فرض کنى که فعاليت در عرصه بين المللى کاريست به اعتبار خودش. فعاليت دوره تبعيد نيست. در نتيجه جنبشى که بخواهد در ايران پيروز شود بايد همين الان فضاى ايرانى بيرون از ايران را برده باشد. تبديل کرده باشد به پشت جبهه خودش.نکته بعد همبستگى بين المللى و افکار عمومى است. کار با جنبشهاى کارگرى، کار با جنبشهاى سوسياليستى و کار با افکار عمومى. اينها نيرو ميخواهد. و براى همين هم من به آن نيروى اول تکيه کردم. جنبشهاى کارگرى و سوسياليستى صدايشان خيلى به جائى نميرسد. براى آزاد کردن يک زندانى و غيره خوبند ولى اينها در موقعيتى نيستند که حتى مزد خودشان را درست بگيرند. واقعيت است. در دنياى غرب جنبش کارگرى در موقعيت آشفته اى بسر ميبرد. و فکر ميکنم ما راجع به يکى دو سال آينده داريم حرف ميزنيم. اين تصور که جنبش کارگرى غرب ميايد و دفاع جانانه اى ميکند از چنين دولتى خيلى منطقى نيست. بايد ما سعى کنيم اين دفاع را به ميدان بياوريم. کمونيسم کارگرى بايد بتواند اين نيرو را جذب کند. ولى به نظر من بايد فرض کند که اين کار نيروى زيادى ميبرد. اتوماتيک نيست. آنجا سوسياليسم، پس اينجا کارگر دفاع ميکند. اينطور نيست. يادمان باشد که اين جنبش اتحاديهاى است و دوست دارد بيکارى را صادر کند و اشتغال را براى خودش نگهدارد، مثل آلمان و غيره غيره. اين يک جنبش اتحاديهاى است با افق و آرمانهاى خودش. در تحليل نهائى پشت دولت خودش ميرود. ولى افکار عمومى به معنى وسيعتر کلمه به نظر من قابل فتح کردن است. ميشود افکار عمومى را برد. مجموعه اين بحثها اين است: براى اينکه ما بتوانيم، کمونيسم کارگرى بتواند خودش را به عنوان رهبر اعتراضات مردم جا بيندازد، بطوريکه پيروزى اعتراضات مردم تشکيل دولت توسط کمونيسم کارگرى باشد، اين مسيرى که گفتم را بايد طى کند. من اشاره اى بکنم به بحث قديمى، قديمى به اين معنى که شش هفت ماهى است که در حزب کمونيست کارگرى مطرح شده است، بحثى تحت نام جنبش سلبى يا جنبش اثباتى. که معلوم ميشود دو طرف دار دارد که من طرفدار سلبى اش هستم. خطوط کل بحث اين است. ببينيد مردم رهبرى سياسى شان را بر حسب مطالعه شرح حالش انتخاب نمىکنند. بروند يک جائى بنشينند، ببينند گروههاى مختلف چه ميگويند و يکى شان را براى رهبرى انتخاب کنند. مردم انتخابهاى سياسى مهمى ميکنند. انقلاب يک حرکت سلبى است. در انجمن مارکس در بحث کاپيتال حتى راجع به سوسياليسم از مارکس برايتان خواندم که کمونيسم جنبشى است براى نفى وضع موجود. خودش هيچ الگوى اثباتى فى الحال ندارد. چون وضع موجود مبتنى بر مالکيت خصوصى است، بنا به تعريف، کمونيسم، مبتنى بر لغو مالکيت خصوصى است. به اين معنى، داده هاى امروز است که به شما ميگويد فردا چه کار ميکنيد، نه طرح اثباتى خودتان راجع به فردا. اين به معنى روزمره ترش در مورد جنبش سياسى هم صدق ميکند. مردم ميخواهند از شر جمهورى اسلامى خلاص شوند، دنبال يک رهبرى ميگردند که اعتبار، لياقت و صلاحيت تاريخى اش را داشته باشد و آنقدر خوشايند باشد که پروسه انداختن جمهورى اسلامى را تحت آن پرچم انجام بدهند. اين يک پروسه است. انقلاب سلبى است. رهبرى اثباتى است. ولى رهبرى اثباتى در يک جنبش سلبى. شما بايد صلاحيت يک جنبش را برسميت بشناسيد و آن اين است که ميتواند بگيرد، خوب است بگيرد و ميتواند نگهدارد. اگر اين را در ناصيه يکى حرکت سياسى - اجتماعى ببينند، مردم به عنوان رهبرى قبولش ميکنند. و ديگر از آنجا به بعد چون "نه" را همراه اين جريان گفته اند "آرى" را هم همراهش ميگويند. يعنى اگر بگوئيد ما جريانى هستيم که برابرى زن و مرد را آورديم، مدلى که تو براى برابرى زن و مرد بعداً پيشنهاد ميکنى بطور عادى برايشان قابل قبول است. رهبريش را آورده سر کار، ميرود مى ايستد ببيند طرح چيست و ميرود پياده اش ميکند. در نتيجه مدل اثباتى بحث از نظر تقويمى بر ميگردد به بعد از،"نه" که هر کسى بايد داشته باشد. ولى بحث انتخاب شدن يک حزب به رهبرى يک جنبش اجتماعى و قرار گرفتنش درصدر جنبش اجتماعى، اين است که ثابت کند رهبر لايقى براى اميال توده ها است. رهبر لايقى براى پياده کردن و به ثمر رساندن پروسه اى است که شروع شده است. مستقل از برنامه ما، بدون تبليغات ما، مردم و اين نسل جمهورى اسلامى را نميخواهند، دنبال يک رهبرى در درون بافت سياسى جامعه ميگردند که لياقت و صلاحيت سياسى، معنوى، بينشى، سازمانى، برنامه اى اين را داشته باشد که اين جنبش را به پيروزى برساند. اين صلاحيت فقط يک سرى مدل براى پياده کردن در جامعه نيست. اين صلاحيت يعنى حضور. يعنى دسترسى مردم به اين حزب. يعنى ديدن اين حزب در جوانب مختلف جامعه. يعنى ديدنش به عنوان حزبى که ميتواند اصولى تصميم بگيرد و تصميم عاقلانه بگيرد. و ديدنش به عنوان يک پديده بزرگ. اينها ملزومات تبديل شدن به رهبرى اجتماعى است. سياست به اصطلاح مسابقه هوش يا ملکه زيبائى دختر شايسته نيست که ايشان دور کمرش اينقدر است، سوادش اينقدر است و آن تاج هم به قيافه اش ميخورد پس اين را انتخاب ميکنيم. اينطور نيست. اين انتخابى است بر مبناى اينکه ((کدام جريان)) ميتواند ((اين تحول)) را به ثمر برساند. فکر ميکنم اپورتونيستها وقتى امکان گرايى را وسط مى آروند دقيقاً دارند از همين خاصيت استفاده ميکنند. مردم ميخواهند يکى يک کارى را صورت دهد. اينها با اين فرمول مى آيند که کل تغييرات که ممکن نيست بايد جزئى باشد و ما ميتوانيم جزئا ترتيبات اصلاحات را بدهيم. ميتوانيم تفاوتى در زندگى شما ايجاد کنيم، ((و به اين ترتيب)) مردم را با خودشان ميبرند. اول با فرض اينکه کل اش ممکن نيست و بعد با اين که من در دولتم، پارتى دارم، بالايم و مىبينيد از خود حکومتم و ميتوانم اصلاح کنم، مردم را دنبال خودشان ميکشند. اين به خاطر همان واقعيت است که ما ميخواهيم روى وجه ديگرش استوار شويم و آن اين است که مردم ميخواهند صلاحيت و لياقت و توانائى رهبرى کردن جنبش شان را در يک جريانى ببينند. فقط با خواندن برنامه اش و ديدن روزنامه اش اين به دست نمىآيد. بايد حضور و دسترسى عميق سياسى و عملى براى آن بخش از مردم در جامعه داشته باشد. من پاسخم به اين ترتيب به اين بحث که آيا در اين تحولات کمونيسم ميتواند قدرت را بگيرد، يک آرى مشروط است. به شرط اينکه مجموعه وسيعى از شرايط تامين شود و پيش شرطهائى فراهم شود، کمونيسم ايران يک شانس دارد که قدرت را بگيرد و به اصطلاح الگوى جامعه را تعيين کند و شکل بدهد. به نظر من مى تواند قدرت را بگيرد و اين ملزومات به نيروى آگاه حزب بستگى پيدا ميکند. حزب کمونيست کارگرى که خيلى از ما عضوش هستيم براى همين تشکيل شده است و براى همين کار ميکند. اگر انديشه مارکسيستى يک کلمه بگذارد جلويت ميگويد پراتيک کن! تو که ميدانى بايد بروى آنجا برو ديگر. به هر حال ميرسى يا نميرسى. کسى به خاطر اينکه ممکن است نرسد تا به حال از رفتن منصرف نشده است. در نتيجه اين مسير را بايد طى کرد و به نظرم يکى از سرمايه هاى اين پروسه حزب کمونيست کارگرى است. حزب کمونيست کارگرى يک پديده اى است که در طول بيست سال با نقد سياسى، با نقد تئوريکى، با گذشتن از مراحل عملى بسيار متنوع و پيچيده و گذرگاههاى خيلى دردناکى، تبديل شده به يک جريانى که مشخصاتى که من گفتم را ميتواند از خودش بروز بدهد. دفاع بدون قيد و شرط از زن در يک جامعه اسلامى که حتى سازمان آزاديخواهش حاضر نيست به اين راحتى حرفش را بزند، ساده نيست. صحبت کردن از لغو مالکيت خصوصى به عنوان هدف فورى جامعه ساده نيست. صحبت کردن از کسب قدرت آسان نيست. اينها بحثهائى است که شده است. اگر کسى علاقمند باشد که به تاريخ اينکه چه باعث ميشود که من اينجا اين حرفها را بزنم، پى ببرد، بايد برود کوهى از ادبيات را بخواند. از بحث دولت در دوره هاى انقلابى تا بحث اسطوره بورژوازى ملى تا بحثهاى سازماندهى کارگرى، تا بحث شوروى اين حزب را. و همه اينها و همه مبارزات که در قلمروهاى مختلف سياسى کرده است، رسيده به جايى که يک صف چند هزار نفرى آدم است. اين صف به نظر ميايد در خودش دارد اين را ميبيند که اين نقش را بازى کند. به نظر من اين بزرگترين سرمايه اين پروسه است. وگرنه من اصلاً دورش را قلم ميگرفتم. وقتى چپى که ميخواهد بيايد سر کار وجود نداشته باشد، چپى که ميتواند بيايد سرکار هم وجود ندارد. در نتيجه چپى که ميخواهد بيايد سر کار، به نظرم از يک حداقل از ملزومات بر خوردار شده است، الان وجود دارد. يک کار هرکولى ميبرد که آن ديگر بيرون از بحث امروز ماست. من فقط ميخواستم بگويم اين امکان وجود دارد و کمونيسم مى تواند سر کار بيايد. يکى دو نکته فرعى را اشاره کنم: مساله بقاء ما در قدرت و مسئله اقتصاد. به نظر من ميتوانيم بعداًً در فرصتهاى ديگر بحث کنيم ولى اگر فرض کنيم که بر عليه ما بمب کروز نمىاندازند و حاضرند با ما تجارت کنند و محاصره اقتصادى نمىکنند، حاضرند بگذارند ما از بازار تکنولوژى بخريم، حاضرند بگذارند ما جامعه و اقتصاد خودمان را سازمان بدهيم بدون اين که توطئه نظامى عليه ما بکنند، اگر فرض کنيم که ثبات اين حکومت زير سئوال نيست، به نظر من سازماندهى يک جامعه مرفه تر با همين امکانات موجود فوراًً ممکن است. فوراًً ممکن است به دو دليل. يکى اينکه نيروى انسانى آزاد ميشود. به نظرم آدميزاد آزاد و خوشبخت در همان مقدار وقت سابق بهتر ايجاد و خلق و توليد ميکند. ابتکار ميزند، دل ميدهد، تمرکز بخرج ميدهد، دل مى سوزاند. يعنى به نظر من رشد اقتصادى يک جامعه آزاد و خوشبخت، فوراً خوشبخت، جامعه اى که براى خودش احترام قائل است در درجه اول به خاطر آدمهايش است نه اينکه پول هست يا پول نيست. يک عده زيادى آدم ميريزند مسکن مى سازند، مدرسه را نو سازى ميکنند، کارخانه ها را باز سازى ميکنند، سازمانهاى جديد خلق ميکنند، انرژى شان را ميريزند و دل ميدهند به کار، جامعه يک نيروى انسانى عظيم بدست مى آورد که الان ندارد. يک عده آدم افسرده، ناراحت، محروم که ميدانند دارند براى نيروى بيگانه کار ميکنند و ميخواهند هر چه زودتر خلاص شوند و کمتر کار کنند، ميگويند به ما چه که چه بلائى سر اين پروسه کار مىِآيد. بخش اعظم مردم الان بيکار افتاده است. بيکارند و کار نيست بکنند. در صورتى که در آن جامعه، جامعه اى داريم که مىنشينند و با هم نقشه ميريزند که با هم يک چيزى را بسازند. ببينيد نهايتاً به نظر من انسان زنده بزرگترين سرمايه سوسياليسم است و اين انسان اول از همه آزاد ميشود.دوم اينکه به نظر من حيف و ميل و ريخت و پاش در اين ممالک فوق العاده زياد است. يعنى سرمايه اى که در کشور ايران صرف برقرارى اختناق و لفت و ليس طبقات حاکم مى شود بى حد و حصر است. همان اولش به سادگى مى توانيم تضمين کنيم که يک چيزهائى مثل بهداشت، آموزش و پرورش، ترانسپورت، هنر، مسکن و غذا از حيطه بازار بيايد بيرون. هر کس مسکن دارد، هر کس غذا دارد، هر کس مى تواند سوار قطار شود و هر جا که خواست پياده شود، از او بليط نميگيرند. هر کس ميتواند برود دانشگاه اسم بنويسد و هر کس ميتواند برود دکتر تا معاينه اش بکنند. ايران اين منابع را دارد که از همان فردا اين نيازها را تامين کند. اينطور نيست که آقا پول نداريم به همه بدهيم. پول نداريم براى اينکه نمىخواهيم داشته باشيم. براى اينکه اين سيستم يک سيستم استثمارگر است. سيستمى که من پيشنهاد ميکنم اين است که ما بيائيم مايحتاج مردم را يکى پس از ديگرى از دست بازار آزاد بگيريم و بدهيم بيرون سيستم بازار. و بنا به تعريف به عنوان حق شهروندى حق هر کسى باشد. ترانسپورت را مثال ميزنم، هيچ چيزى مانع از اين نيست که شما قطار و اتوبوس را مجانى اعلام کنيد. شما ميخواهيد دو زار بيندازى آنجا، نينداز، بعداً از يک جاى ديگر ميگيرم. چه لزومى دارد که دو زار بندازى و سوار اتوبوس شوى. برو سوار شو و هر جا خواستى پياده شو. سازمان دهىاش آسانتر است. کلى نيروى کار آزاد مى شود. کلى پروسه سهل الوصول تر است. يک سرى قطار سر يک ساعت معين ميروند و مى آيند. برو سوار شو و يک جائى پياده شو. آخر يکى دارد آن خرج را ميدهد. من شايد ماليات از عدهاى گرفتهام و دارم. اينطور نيست که بعضى از مجانى کردن ها کار پيچيده اى است. الان شما فکر کنيد خانواده کارگرى چند درصد معاشش را، چند درصد در آمد قدرت خريدش را، صرف مسکن، بهداشت، آموزش و پرورش، غذا و ترانسپورت ميکند. ٨٠ درصد؟ ٨٠ درصد دستمزد ديگر مهم نيست. چون اينها را دارد و جامعه بخش زيادى از کار مزدى را از بين برده است. کارى که ميکند فىالواقع براى آن ٨٠ درصد نيست. آنها را دارد و به خاطر آن تفاوت ٢٠ درصد است که به کارخانه آمده است. بعداً در يک پروسه حساب شده اى حتى آن ٢٠ درصد محصولات تفننى و لوکس جامعه را هم از حيطه سرمايه دارى بيرون مىآورى و سازمان ميدهى که از آن استفاده شود. پروسه توليد چى؟ مديريت چى؟ و غيره که به نظر من با توجه به تکنولوژى کامپيوترى امروز، با توجه به قدرت مبادله اطلاعات در جهان، براى همه اينها جوابهاى روشنى مىشود پيدا کرد. ولى اگر محاصره اقتصادى بشويم، بحثم ديگر اين نيست. يعنى فکر نميکنم کشورى که محاصره اقتصادىاش ميکنند و به آن توپ ميزنند، بتواند از فردا بيمه بيکارى به همه بدهد. در نتيجه کليد قضيه اين است که کمونيسم پيروز، بايد بتواند به يک همزيستى با جهان زمان خودش برسد. حداقل ١٠ سال، که بار خودش را ببندد و بعد ببيند که حالا حرف حساب مردم چيست. کى داشته چى ميگفته، کى داشته زور ميگفته، و بگويد ديگر زور نگو من ميتوانم از خودم دفاع کنم. يک نکته ديگر تجربه شوروى است. آيا بعد از سقوط شوروى، مردم اصلاً به کمونيسم فرصت ميدهند؟ قبول ميکنند که کمونيسم مطرح است و بيايند دنبالش؟ من فکر ميکنم اين کار را ممکن است خيلى جا ها نکنند. در اروپا نميکنند. ولى در ايران ميکنند. يعنى ارزيابى مشخصم اين است که مردم ايران به خاطر سقوط بلوک شرق، کمونيسم گريز نشده اند. کمونيسم همانطور که گفتم ميتواند از نظر مردم يک سازمان معتبر و مشروع باشد. فکر نميکنم شما اگر برويد ايران به جزء تعدادى استاد دانشگاه دوم خردادى کسى بيايد بگويد کمونيسم شکست خورد. ميگويم برو پى کارت. توده اصلى مردم مشکلى با اين کلمه ندارد. مشکلى با اين افق ندارد. بخصوص که بستگى دارد که از کمونيسم چى ميشنود. به يک معنى سقوط شوروى اجازه داده که کمونيسم ما را به روايت خودمان بشنوند. کى ميرود مدل روسيه را بياورد و جلوى ما بگذارد، کسى که رفته آن مطالعات را کرده است. مردم عادى ميشنوند که کمونيستها آمدند و اين حرفها را مى زنند. در نتيجه يک درجه اى هم حتى اين هم شفاف تر مى شود. به هر حال خلاصه کلام بحث من اين است که تحولات ايران رو به سرنگونى جمهورى اسلامى دارد. دعوا بر سر جاگزينى اش جدى است. کمونيسم ايران در برابر نيروهاى بازيگر اصلى يک جنبش حاشيه اى و خردسال نيست. ميتواند بازيگر اصلى اين صحنه باشد. شانس دارد به قدرت برسد با اين فرض که مجموعه اى از ملزومات که اينجا به طرق مختلف به آن اشاره کردم تامين شود + نوشته شده توسط Victoriya |
|
|